روزگار سخت

شهید عزت الله اوضح به روایتِ مادر شهید

آنقدر به هم احساس نزدیکی می کردیم که وقتی هوای رفتن به جبهه در سر داشت، یک روز آمد پیشم و صادقانه به من گفت: مادر، چیزی به آقا نگویی ها، من می خواهم شناسنامه ام را دستکاری کنم و بروم جبهه

* * *

در مقطعی از زمان، هر دو پسرم در جبهه مجروح شده بودند. یک را برده بودند به بیمارستانی در شهر یزد، دیگری را هم به شیراز.

بعد از پرس و جوی فراوان، وقتی فهمیدم عزت الله در شیراز بستری شده، راهی این شهر شدم.

او تحت عمل جراحی قرار گرفته بود و بیهوش بود.

وقتی چشم گشود و مرا دید، ناراحت شد. گفت: چرا تا اینجا آمدی؟

گفتم: خیال می کنی طاقت می آوردم تو در شهر غریب، روی تخت بیمارستان بخوابی و من در خانه بنشینم؟

* * *

هر طوری بود، هر دو پسر را منتقل کردیم به تهران و هر دو همزمان در یک بیمارستان بستری شدند.

عباس کمی دل نازک بود. به همین خاطر، قضیه را اول به عزت الله گفتیم.

او همراه ما به اتاق عباس آمد.

حالا عباس گریه می کرد و عزت الله می خندید… میگفت: برادر، ما رفته ایم جبهه که بجنگیم. خب حالا مجروح شدیم. چیزی نشده که. خوب می شویم و دوباره می رویم.

* * *

آن دو وقتی مرخص شدند، مدتی را هم در خانه باید استراحت می کردند. رختخوابشان را کنار هم انداخته بودم و شده بودم پرستارشان.

روزگار سختی بود.

مادر شهیدان بهرامی، با آن که سه پسر خود را تقدیم کرده بود به انقلاب و اسلام، وقتی آمده بود برای عیادت عباس و عزت الله، از همان دم در، برگشت! گفته بود: چشمم که به دو رختخواب افتاد، طاقت نیاوردم. بازگشتم.

او بعدها هم همیشه می گفت: من سه شهید دادم، اما تو بیشتر از من زحمت کشیدی. خدا می داند چقدر سختی کشیدی تا حاج عزت الله را دوباره روبراه و روانه جبهه کردی.

آن روزها، سخت می گذشت، اما گویی خداوند قدرتی روحی و جسمی ام را دو چندان کرده بود که می توانستم تاب بیاورم.

مشترک شدن
اطلاع رسانی کن
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx