دسته: خاطرات

۰

ابوالفضل های شبیه به هم

درباره شهید ابوالفضل اسماعیلی ابوالخیری به روایتِ خواهر شهید هنوز انقلاب نشده بود که ابوالفضل آرزوی شهادت داشت… همیشه می‌گفت: کاش می‌توانستم به جبهه های فلسطین بروم و با کفار صهیونیست بجنگم تا به...

۰

خاطراتی درباره شهید سعید ناصری

خاطراتی درباره شهید سعید ناصری مهندس کوچک برادرم سعید؛ بچه ای با اخلاق و اهل مطالعه و کارهای فنی بود. همیشه خودکار و خط کش دستش بود و سرش توی نقشه کشی بود. بهمین...

۰

بچه های علی آباد

درباره شهید سعید ناصری به روایتِ محمد اصلانی (دوست و همرزم شهید) پاییز سال ۶۶ بود و گردان زهیر به نیروهایش مرخصی داده بود. من هم به مرخصی آمدم و بعد از سلام و...

۰

نگهبان محله

یک شب مثل همیشه مشغول استراحت بودیم که ناگهان سر و صدایی از کوچه بلند شد. صدای آی دزد آی دزد همۀ مردم محل را به کوچه کشاند… اول کوچۀ ما، باغ بزرگی بود...

۰

کمی شبیه ارباب

درباره شهید فرامرز (مهدی) اصفهانی همین طور که داشت آر پی جی می زد، به شدت مجروح شد. زخمش رو بستم. گفت: قرآنم رو بده قرآن جیبی کوچکش را به دستش دادم. شروع کرد...

۰

می‌توانم گریه کنم؟!…

چشمهایش مجروح شده بود و مدتی بود که پانسمان شده بود. یک روز که قرار بود برود دکتر، من هم همراهش بودم. وقتی دکتر چشمهایش را معاینه می کرد، محسن ساکت بود و چیزی...

۰

بهاری که خزان شد…

درباره شهید ابوالفضل باقری عزیزآباد: رفت و آمد برادرانش به جبهه، عشق جنگ را در دل ابوالفضل هم انداخته بود. کوچک که بود، یکبار همراه یکی از برادرانش به جبهه رفت و یکماهی هم...

۰

آهسته برو تا کمی نگاهت کنم

به روایتِ پدر شهیدان «محمدرضا و حسن فقیهی» پسرها بعد از چند بار رفتن به جبهه، حالا آمده بودند که برای آخرین بار رضایت مادرشان را بگیرند؛ رضایت به شهادتشان! حسن می گفت: من...

۰

لالایی های مادر

به روایتِ علی موافق (برادر شهیدان موافق) لالایی های مادر ما سه برادر بودیم. محمود و محمد به شهادت رسیدند. من ماندم و دو خواهرمان. ما در خیابان هفده شهریور چهارراه دروازه دولاب بزرگ...

۰

پُلی از مدرسه به جبهه

به روایتِ علی‌اصغر جعفریان (همرزم شهیدان موافق) پُلی از مدرسه به جبهه ما بچه‌محل بودیم. در هنرستان شماره دو که الان به‌نام شهید محمود موافق تغییر نام یافته، شاگرد شهید محمود موافق بودم. او...