دسته: خاطرات

۰

تا خدا نخواهد!

درباره شهید ابوالفضل شیرکوند خاطره آقای فخیمی در یکی از عملیاتها به شدت مجروح شده بودم. زمانیکه شیرکوند مرا با آن وضعیت دید، پرسید: چی شده علی؟ گفتم: «ابوالفضل صورتم متلاشی شده». دستش را...

۰

فاطمه اش

آفتاب نزده رسیدیم جلوی خانه اش. زنگ زدم. انگار که پشت در منتظر بود. بیرون آمد… سرش را چرخاند و دستی تکان داد برای دختر چهارساله اش. چند قدمی به سمت ماشین آمد؛ فاطمه...

۰

چرا دفاع؟ چرا مقدس؟

عملیات کربلای ۵ بود… بعد از پنج شش روز نبرد سنگین، بازگشتیم به طرف اردوگاه. پنج شش روز جنگ، پنج شش روز تجهیزات و بدو بخیز و تیراندازی و خط و پدافند و پاتک...

۰

اگر می‌ماند…

شهید حسین حیدری به روایتِ قره شیخلو (دوست شهید و همسر خواهر شهید): من به همراه حسین در جلسات قرآن خصوصاً جلسات استاد خدام حسینی شرکت می‌کردیم. او قاری بسیار خوبی بود. حسین اگر...

۰

پیوستن به لشکریان سیدالشهدا (ع)

درباره شهید احمد غلامی به روایتِ خود شهید: من ابتدا در تیپ ۲۷ بودم. بعد از عملیات مسلم بن عقیل و زین العابدین، تیپ ۱۰ سیدالشهدا شکل گرفت. من چند روز به مرخصی رفتم...

۰

راه حل استراتژیک!

درباره شهید احمد غلامی به روایتِ سردار اسدی: خود حاج احمد برایم تعریف کرد که: عملیات والفجر ۲ تازه تمام شده بود. آن زمان؛ خانواده‌ام را به کردستان آورده بودم. آنها در یک مدرسه...

۰

همسرِ همراه

درباره سردار  شهید حاج احمد غلامی : با هم نسبت فامیلی داشتند، پسر دایی و دختر عمه بودند. آن موقع فاطمه خانم فقط ۱۱ سال داشت. عروسک بازی می کرد که صدایش زدند بیاید...

۰

میدانست این دیدار آخر است…

درباره سردار  شهید حاج احمد غلامی : آخرین‌ها همیشه به یاد می‌مانند. هم به یاد می‌مانند و هم به دل… می‌مانند و چنگ می‌اندازند به دلِ داغ شده از فراق می‌مانند و دست می‌اندازند...

۰

استغفرالله

درباره شهید احمد غلامی بعد از اینکه تیپ‌مان در نقطه مورد نظر مستقر شد و کم کم سر و سامان گرفتیم، یک آشپز جدید هم برایمان فرستادند که الحق و الانصاف دست‌پختش حرف نداشت....