خاطرات

چرا دفاع؟ چرا مقدس؟

عملیات کربلای ۵ بود… بعد از پنج شش روز نبرد سنگین، بازگشتیم به طرف اردوگاه. پنج شش روز جنگ، پنج شش روز تجهیزات و بدو بخیز و تیراندازی و خط و پدافند و پاتک

ادامه مطلب »

اگر می‌ماند…

شهید حسین حیدری به روایتِ قره شیخلو (دوست شهید و همسر خواهر شهید): من به همراه حسین در جلسات قرآن خصوصاً جلسات استاد خدام حسینی شرکت می‌کردیم. او قاری بسیار خوبی بود. حسین اگر

ادامه مطلب »

پیوستن به لشکریان سیدالشهدا (ع)

درباره شهید احمد غلامی به روایتِ خود شهید: من ابتدا در تیپ ۲۷ بودم. بعد از عملیات مسلم بن عقیل و زین العابدین، تیپ ۱۰ سیدالشهدا شکل گرفت. من چند روز به مرخصی رفتم

ادامه مطلب »

راه حل استراتژیک!

درباره شهید احمد غلامی به روایتِ سردار اسدی: خود حاج احمد برایم تعریف کرد که: عملیات والفجر ۲ تازه تمام شده بود. آن زمان؛ خانواده‌ام را به کردستان آورده بودم. آنها در یک مدرسه

ادامه مطلب »

همسرِ همراه

درباره سردار  شهید حاج احمد غلامی : با هم نسبت فامیلی داشتند، پسر دایی و دختر عمه بودند. آن موقع فاطمه خانم فقط ۱۱ سال داشت. عروسک بازی می کرد که صدایش زدند بیاید

ادامه مطلب »

میدانست این دیدار آخر است…

درباره سردار  شهید حاج احمد غلامی : آخرین‌ها همیشه به یاد می‌مانند. هم به یاد می‌مانند و هم به دل… می‌مانند و چنگ می‌اندازند به دلِ داغ شده از فراق می‌مانند و دست می‌اندازند

ادامه مطلب »

استغفرالله

درباره شهید احمد غلامی بعد از اینکه تیپ‌مان در نقطه مورد نظر مستقر شد و کم کم سر و سامان گرفتیم، یک آشپز جدید هم برایمان فرستادند که الحق و الانصاف دست‌پختش حرف نداشت.

ادامه مطلب »

در سخت‌ترین شرایط

درباره شهید احمد غلامی شاید از مهمترین خصوصیات بارز حاج احمد غلامی بتوان به آرامش و خونسردی او اشاره کرد. او حتی در بحرانی ترین و سخت ترین شرایط هم آرامش خود را حفظ

ادامه مطلب »

ما می‌آییم

درباره شهید احمد غلامی ارتباط حاج احمد غلامی با همه خوب بود. بعضی از دوستان و همرزمانی که به دلایلی از جمع، فاصله گرفته‌اند را فقط حاج احمد بود که قِلِقشان دستش بود. یکبار

ادامه مطلب »

آکواریوم تاکتیکی

مشغول عملیات بودیم… بعد از اینکه عراق هلیکوپتر ما را زد، مطمئن شدیم که جایمان لو رفته و باید یک جای بهتر پیدا کنیم. با کاظم رستگار از ارتفاع کدو سرازیر شدیم به سمت

ادامه مطلب »

روایتِ نا تمام

درباره شهید احمد غلامی خلاصه زندگینامه شهید احمد غلامی از کتاب روایت ناتمام! کتاب پیش رو، تاریخ شفاهی سردار احمد غلامی جانشین تیپ ۱۰ سیدالشهدا فرمانده تیپ ۱۱۰ خاتم الانبیا در دوران دفاع مقدس

ادامه مطلب »

نگرانی‌های شهید احمد غلامی

با اینکه در کارزار جبهه و جنگ، خیلی‌ها تشنه‌ی شهادت بودند و دعای خیرشان برای هم شهادت بود، اما حاج احمد دغدغه‌هایش فرق داشت… همیشه می‌گفت: برای سلامتی دوستانتان دعا کنید، بچه‌ها می‌دانید چندین

ادامه مطلب »

دنبالت می گردم تا آن دنیا…

درباره سردار  شهید حاج احمد غلامی: ۱۳ اردیبهشت بود و روز پدر. پسر کوچک حاج احمد، هدیۀ روز پدر را تقدیم کرد، گونه‌اش را بوسید و رفت تا در مراسم ازدواج دوستش شرکت کند…

ادامه مطلب »

بابا آمد.

آخرین سفر شهید حاج احمد غلامی تا خبر شهادتش مدتها بود که حاج احمد به عراق می‌رفت و در مقابله این کشور با داعش، حضور موثر داشت. اولین بار که می‌رفت عراق، به خانواده

ادامه مطلب »

مردی با نگاه دوربُرد

برگرفته از دست نوشته‌های شهید احمد غلامی حاج احمد همیشه روی تازه‌دامادهای گردان حساس بود. می‌گفت: بچه‌ها! این شاه‌دامادها را خیلی مراقب باشید. به هر شکلی شده حفاظتشان کنید، چون همین‌ها به درد جنگ

ادامه مطلب »

دختر؛ نعمت خداست

درباره شهید احمد غلامی حاج احمد به خانواد خیلی اهمیت می‌داد. یادم هست آن‌روزها خانواده خودش را از جنوب منتقل کرد به سر پل ذهاب. می‌گفت: گاهی که وقت بشود، می‌توانم سری بهشان بزنم.

ادامه مطلب »

رفقای سیدالشهدایی

برگرفته از خاطرات #شهیداحمدغلامی قرار بود خاطرات تیپ ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام را جمع‌آوری کنیم. حاج احمد با دقت تمام مطالب را می‌خواند و با حساسیت خاصی ویرایش می‌کرد. می‌گفت: ما مدیون این شهداییم،

ادامه مطلب »

یادگارِ ماندگار

شهید سید احمد قریشی به روایت برادر اسدی آشنایی من و شهید احمد قریشی برمی‌گردد به سالهای دور؛ دوران دفاع مقدس، پیش از عملیات عاشورای۳. ما هر دو در لشکر۱۰ سیدالشهدا علیه السلام بودیم.

ادامه مطلب »

مدیر واقعی

برادر ایزدیار درباره شهید احمد قریشی: از همان سال ۱۳۶۰ که با حاج احمد قریشی آشنا شدم، او را فردی دوراندیش و با فکر یافتم. ارتباط ما از طریق همکاری در بسیج بود. دوراندیشی

ادامه مطلب »

حالا نوبت خداست

شهید احمد قریشی به روایت دکتر محمدرضا عسگری (عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج و امور بین الملل دانشگاه) از سنوات پیش از انقلاب با این شهیدان بودیم. در دهه ۵۰ بود

ادامه مطلب »

بیقرارِ شهادت

برادر ابراهیمی درباره شهید سید احمد قریشی: حاج احمد از یک خانواده متدین وارد سپاه شد. پدرش هم از معاونین و در کرج، فردی شناخته شده بود که در مغازه‌اش و حین کسب، ترور

ادامه مطلب »

مستند تا آخرین نفس (نسخه کامل)

مستند تا آخرین نفس (نسخه کامل) مستند تا آخرین نفس، روایتی از مجاهدت‌های شهید سید احمد قریشی یکی از فرماندهان خدوم لشکر فاطمیون است. در این مستند برای نخستین بار تصاویری از حضور شهید

ادامه مطلب »

برایت دعا کردم…

حاج احمد؛ انسانی با اخلاص، صبور و بسیار خنده رو و با محبت بود. او در تمام این سالها، هرگز دست از مجاهدت بر نداشت و نه تنها در هشت سال دفاع مقدس، بلکه

ادامه مطلب »

تولدت مبارک فرمانده عزیزم

هرشهیدی را که دوستش داریکوچه دلت را به نامش کنیقین بداندر کوچه پس کوچه هایپر پیچ و خم دنیاتنهایت نمےگذارد… بگذاردر این وانفسای دنیا”فرمانده ی دلت” دوست شهیدت باشد.دست در دست شهدا بگذار و

ادامه مطلب »

چشمهای تار

شهید حسین حیدری به روایتِ مادر شهید حسین همیشه می‌گفت:‌ مادر دعا کن تا گمنام شهید شوم. اگر هم پیکرم بازگشت، قبل از خاکسپاری، اول خودت داخل قبرم برو و بعد از آن خاکم

ادامه مطلب »

سی سالگیِ ندیده

درباره شهید محمد کاشیها به روایت همسر شهید: دانش آموز دوره راهنمایی که بودم، شبی در خواب دیدم با مردی ازدواج خواهم کرد که شهید می شود. رفتم سراغ تعبیرش.  نوشته بود “به تاخیر

ادامه مطلب »

روایتی از شهیدمجید داوودی راسخ؛ برادر صد ساله‌ رزمندگان

به بهانه سالروز آزادی اسرای ایرانی از بند عراق خبرگزاری مهر، فرهنگ و اندیشه، زهرا زمانی: ۲۶ مرداد ماه مصادف شده است با آزادی آزادگان کشورمان در سال ۱۳۶۹، و بیشتر ما شروع آزادی اسیران ایرانی

ادامه مطلب »

عشق مادر و پسری

درباره شهید رضا ایزدیار پدر و مادرمان را عاشقانه دوست داشت. گاهی کله ی سحر بیدار می شد، می رفت نان می خرید و پیاده می آمد خانه تا مادر نانش گرم و تازه

ادامه مطلب »

شیر زن دیار تنهایی

درباره شهید نادر نادری به روایت همسر شهید نادر نادری [دختر مرحوم حاجی بخشی] علاوه بر پای چپش که در جبهه جا گذاشته بود، انگار دلش را هم در آن وادی نورانی گذاشته بود

ادامه مطلب »

آرزویی که اجابت نشد

خاطراتی از شهید مهران غلامحسینی به روایتِ فریده غلامحسینی (خواهر شهید) مهران ۱۹ ساله بود که به فیض شهادت رسید. همیشه نسبت به سن و سالش، خیلی دانا بود. او برای همۀ ما حکم

ادامه مطلب »

شبی با شهدا

روایتی شنیدنی از سردار محمد هادی، فرمانده گردان المهدی(عج)، درباره دلبستگان کراواتی به شهدا! چند سال پیش، روزی پدر شهیدی با من تماس گرفت و گفت: می‌خواهم کسی را بفرستم خدمتتان. از شما می‌خواهم

ادامه مطلب »

هدیه ای به مادر!

ناصر رستگار، برادر شهید حاج کاظم رستگار نقل می‌کند:مادر من یک کلاس هم  سواد ندارد.در عالم خواب برادر شهیدم را می‌بیند که به مادر می‌گوید: «مادر جان! من الان در بهشتم چه چیزی‌ می‌خواهی

ادامه مطلب »

رستگاری در شرق دجله!

بعد از عملیات خیبر، «حاج کاظم» و «حسن بهمنی» و «منصور کوچک محسنی» به اضافه جمع دیگری از بچه‌ها بحث تجدید نظر در استراتژی جنگ را مطرح کردند.عدم‌الفتح خیبر و چند عملیات قبلش و

ادامه مطلب »

کارِستان

شهید حسین اسکندرلو به روایت همرزم شهید اکبر عاطفی:   حاج حسین به لحاظ بلوغ فکری و مشارکت در کار عملیاتی، بالغ بود. او تفکر نظامی را کاملا  از بَر بود. اولین بار که

ادامه مطلب »

روایت در صحنه

به روایتِ سردار محمد هادی، فرمانده گردان المهدی(عج)   سالها قبل؛ رییس جمهور وقت، معاونانش و وزرا و وکلا را با هواپیمایی مخصوص بردند شلمچه. حاج آقا فضلی هم به ما و تعدادی از

ادامه مطلب »

مرد لحظه های سخت

درباره شهید سلمان ایزدیار : از شهربانی کرج  با گشت ثارالله تماس گرفته می شود که: «یک ساک مشکوک به بمب در شهربانی است به ما کمک کنید.» سلمان ایزدیار که در آن لحظه

ادامه مطلب »

هادیِ گردان المهدی

به روایتِ سردار هادی ، فرمانده گردان المهدی (عج) گردانی با سه فرماندۀ شهید همۀ گردان‌های لشکر ده سیدالشهدا به مثابه یاران واقعی سیدالشهدا پای کار جنگ بودند و لشکریان سیدالشهدا همچون اربابشان تا

ادامه مطلب »

خبر پیش از موعد

درباره شهید بهمن نجفی به روایتِ فرهاد نجفی (برادر شهید) بهمن را از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۵ مجموعاً کمتر از سه چهار ماه دیدیم. او همیشه در جبهه بود. هر وقت هم که می

ادامه مطلب »

مهمانِ خانۀ ما

درباره شهید بهمن نجفی به روایتِ فرهاد نجفی (برادر شهید): بهمن از همان کودکی، پسری با غیرت و مهربان بود. او به خاطر مشکلات خانواده نتوانست بدرس خود را ادامه دهد چون پدر ما

ادامه مطلب »

ماند و یکتا شد!

درباره شهید امیر مسعود صادقی یکتا از زبان مادر شهید: به قول دکتر ها کال به دنیا آمد، هشت ماهه بود که پا به این دنیا گذاشت،شاید هم برای یکتا شدن عجله داشت. به

ادامه مطلب »

چادرِ شریکی

از زبان برادر شهید امیر مسعود صادقی یکتا: انگار نه انگار که من برادر بزرگتر بودم، خودم را از او خیلی کوچکتر می دانم با اینکه از لحاظ سنی، سن بیشتری داشتم.  بعد از

ادامه مطلب »

خاموشی دوشکا به قیمتِ جان!

نحوه شهادت شهید امیر مسعود صادقی یکتا از زبان همرزم شهید: شب به پایان رسیده بود، اکثر سنگرهای دشمن منهدم و یا خاموش شده بودند، حوالی ساعت ۵ صبح ، نیروهای تازه نفس مشغول

ادامه مطلب »

حتی به نزدیک‌ترین کسانش!

کاظم باید و نبایدی تعیین نکرده بود. کنار من نشسته بود و من هم از همه جا بی خبر، خبر مجروحیتش را به مادرش گفتم: «حاج خانم! شما که نمی دانید چه اتفاقی افتاده،

ادامه مطلب »

پهلوان سلمان

درباره شهید سلمان ایزدیار : قدی بلند و جسمی توانمند داشت. از همان کودکی در «جوادآباد» سردسته و سرمشق بچه های محل بود، عَلَم هیئت را بلند می کرد… کم کم پهلوان منشی‌اش، او

ادامه مطلب »

پس گرفته نمی شود!

درباره شهید رضا ایزدیار به روایت همسر شهید: فکرش را هم نمی کردم شهید بشود. همیشه طوری وانمود می کرد که انگار همه چیز گل و بلبل است. خبر و خطری نیست. می خواست

ادامه مطلب »

خلوت با معشوق

درباره شهید رضا ایزدیار به روایت همسر شهید: یکی از همرزمانش می گوید: دو شب قبل از عملیات اصرار داشت حتما به زیارت حضرت زینب برویم. می گفت شاید دیگر فرصت نشود. ما هم

ادامه مطلب »

شهادت بعد از سجده شکر

عملیات نصر۴ با هدف آزادسازی شهر ماووت عراق و ارتفاعات منطقه آغاز شد. حمیدرضا در آن عملیات به عنوان معاون عملیات شرکت کرده بود.ارتفاعات را فتح کرده بودیم هدف جدید، ارتفاعات دیگر بود، و

ادامه مطلب »

انفاق از آن چه دوستش داری!

خانواده شهید حسن پارساییان: یکبار سر صحبت باز شد. من یک پمپ باد داشتم که او گفت: این را هدیه کن به جبهه. گفتم: آخر آنجا پمپ باد به چه کارش می آید؟ باز

ادامه مطلب »

نان با طعم خاک!

وقت ناهار رفتم پشت یک تپه و با تعجب دیدم کاظم روی خاک نشسته و لبه‌های نان را از روی زمین بر می دارد، تمیز می کند و می خورد!آن قدر ناراحت شدم که

ادامه مطلب »

میلیونر واقعی

پدر شهید احمد آجرلو: من آن موقع دامداری داشتم، احمد پس از بازگشت از مدرسه، پیش من می آمد و در کارها به من کمک میکرد. میگفت: ” نمیخواهم کاری نکرده نانی بخورم! “

ادامه مطلب »

پیشتازان گردان تخریب

درباره شهید شهید سید محمد زینال حسینی از زبان محمد علی فلکی؛ همرزم شهید: وظیفه سید محمد آموزش پاک سازی مناطق مین گذاری شده به نیروهای خودی بود. بچه های سید باید قبل از آمدن

ادامه مطلب »

اسمش را می گذارم عمّار

درباره شهید سلمان ایزدیار : فرزندش که به دنیا آمد، اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود. به دوستش گفت: می خواهم اسمش را بگذارم عمار؛ در لشکر بیست و هفت محمد رسول الله،

ادامه مطلب »

شکارچی

درباره شهید حسین اسکندرلو به نقل از برادر علی کوثری سال ۱۳۶۲ بود و رزمندگان تیپ ۱۰ حضرت سیدالشهدا (ع) مشغول عملیات بزرگ خیبر بودند. کار عملیات بالا گرفته بود. بچه ها کم کم

ادامه مطلب »

پرنده‌ی بیقرار

خواهر شهید حسین اجاقی: برایش نامه نوشتیم و گفتیم یک دختر خوب دیده‌ایم می خواهیم برایت برویم خواستگاری. در جواب نامه نوشت: «الان روی قله‌ی قلاویزان نشسته‌ام؛ نزدیکترین جا به کربلا، چشمانم را که

ادامه مطلب »

نذر آب…

درباره شهید عباس آبیاری   از زمانی که حرامیان تکفیری، حرم عمۀ سادات را تهدید به تخریب کرده بودند، خون در رگ غیرت “عباس” به جوشش درآمده بود و بیقرارِ رفتن شده بود… حرفش

ادامه مطلب »

آخرین خداحافظی

خاطره «جعفر طهماسبی» از رزمندگان گردان تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) و از دوستان شهید سید محمد زینال‌ حسینی، در خصوص دفن پیکر این شهید: همه با صدای بلند گریه می‌کردند، باید تلقین خوانده

ادامه مطلب »

غروب عشق…

روایت به اسارت رفتن شهید نصرالله جورکش در غروب روز دوم عملیات فتح المبین از زبان خودشان: غروب بود که عراقیها ما را دیدند و ما را به اسارت درآوردند اول یک پذیرایی حسابی

ادامه مطلب »

پسران شجاع!

بچه‌های گردان تخریب را می‌توان شجاع‌ترین افراد دانست… آنها با جان و تن خود، مستقیم با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردند. همانها که جسم و روح و اراده‌شان؛ محکم بود و خلل ناپذیر.

ادامه مطلب »

جسم ناتوان و روح توانمند

حاج علی موحد دانش، اولین فرمانده تیپ سیدالشهدا علیه السلام بود. اما پس از مدتی به دلایلی از فرماندهی استعفا داد. همرزمانش هم همراه با استعفای او گفتند: پس ما هم می رویم! اما

ادامه مطلب »

عباس های اربا اربا

درباره شهید عباس آبیاری درگیری به اوج رسیده بود. تنها ۴ نفر از بچه ها زنده مانده بودند؛ چهرقانی، حیدر، رحیم و عباس آبیاری. دشمن به ۳۰ متری شان رسیده بود و می توانستند

ادامه مطلب »

گوارای وجود

خانواده شهید حسن پارساییان : آن روز مشغول کار بودیم که دیدیم کلاغ ها در اطراف ساختمان غار غار کنان پرواز می کنند. سر و صدای غریبی ایجاد کرده بودند. حیران بودیم که این

ادامه مطلب »

درس ولایت پذیری

درباره شهید حاج حسین اسکندرلو به نقل از برادر محمد جعفری   عملیات والفجر ۸ تازه تمام شده بود. فرمانده لشکر مجروح شده و رفته بود برای درمان، شهید میررضی هم در منطقه حضور

ادامه مطلب »

شهید حسنِ دوست داشتنی!

شهید حسن احسانی نژاد به روایتِ برادر عبدالله آهنگر من و شهید احسانی نژاد با یکدیگر در سپاه کرج همکار بودیم. یک بار که دلیل تغییر نام خانوادگی اش از جانی به احسانی نژاد

ادامه مطلب »

آشِ نذری

درباره شهید حسن پارساییان به روایتِ خواهر شهید از وقتی به بسیج رفته بود، ستاره سهیل شده بود. خیلی کم می دیدیمش. اما در همان زمان کمی که بود، هر طور بود دل همه

ادامه مطلب »

به یاد شهید علی اصغر ابراهیمی

دل نوشته خانم راضیه ابراهیمی دختر سردار شهید علی اصغر ابراهیمی:   چه دلتنگیم در نبود وجودشان و چه سرخوشیم با حسشان… هر سال روز معلم برای همه یاد آور جشن و سرور است

ادامه مطلب »

از فکه تا مکه

شهید حسین اسکندرلو به روایت مادر شهید حرفش را می زد، حتی اگر می دانست برایش سنگین تمام می‌شود. یکبار مرا به مدرسه خواستند. مدیر می گفت: حسین با معلمش جر و بحث کرده.

ادامه مطلب »

از ۱۲ اردیبهشت تا ۱۲ اردیبهشت

بهار بود اما خصم زبون، فکه را به خزان کشیده بود… رزمندگان لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام، در حالی که آمادۀ رفتن به مرخصی بودند، با شنیدن ندای هل من ناصر، ساک مرخصی را

ادامه مطلب »

خدا خودش درست می کند!!!

به روایتِ شهید محسن وزوایی: خدا را شاهد می گیرم هنگامی که به واسطه ی اصابت گلوله تانک زخمی شده بودم و خون زیادی از بدنم رفته بود، به کمک الهی نجات پیدا کردم

ادامه مطلب »

کربلا را برای آیندگانم می خواهم…

به روایتِ مادر شهید محسن وزوایی: از بیمارستان که مرخص شد، هنوز به یک ماه نرسیده، برگشته جبهه! حسابی عصبانی شدم. بهش گفتم: محسن! تو با این وضعیت چجوری میخوای بجنگی؟ تو که دست

ادامه مطلب »

فرمانده اصلی

فقط ۶ نفر توانستند خودشان را بالای ارتفاع ۱۰۵۰ «بازی دراز» برسانند. فرمانده این عملیات حساس؛ «محسن وزوایی» بود. عملیات سختی بود. دشمن بعثی؛ آشکارا و در مقابل بود. دشمن نفوذی و منافقین و

ادامه مطلب »

دیدم می شناسمش

بسمه تعالی به بهانه عروج ملکوتی جانباز سرافراز و فرمانده عزیز حاج اصغر پرده دار رسم است وقتی تازه واردی به جمعی وشهری بیاید افراد موثر متعلق به شهر مهمان را عزیز می شمارند

ادامه مطلب »

درباره شهید محمد کاشیها

  به روایت همسر شهید   سفر طولانی همواره مسافر جبهه ها بود. انگار یک دم در خانه آرام و قرار نمی گرفت. مجروح که می شد، به محض این که زخم هایش کمی

ادامه مطلب »

نفرین شیرین

درباره شهید حسن پارساییان به روایتِ خواهر شهید حسن همیشه آرام بود. مرامش را وامدارِ صاحب نامش بود. او همانند اقیانوس آرام بود و به جرأت می توانم بگویم که هرگز عصبانیتش را ندیدیم.

ادامه مطلب »

همان اولین بار عاشقش شدم!

شهید حسن احسانی نژاد به روایت برادر علی معینی (همرزم شهید): پیش از آنکه شهید احسانی نژاد را ببینم، تعریفش را شنیده بودم. فرمانده وقت سپاه کرج آنچنان از او تعریف کرد که تمام

ادامه مطلب »

رفیقم احمد…

درباره شهید احمد نجفی مهیاری به روایتِ علی نجفی (برادر شهید) من و احمد سوای برادری، با هم رفیق بودیم. از وقتی وارد مدرسه شدیم، در یک کلاس بودیم. علاوه بر همکلاسی، هم بازی

ادامه مطلب »

وقت رفتن است…

درباره شهید احمد نجفی مهیاری به روایتِ پدر و مادر شهید ما در روستای گل تپۀ ورامین، یک خانه ی کوچک ۴۰ متری داشتیم و به سختی زندگی را می گذراندیم. بعدها به تهرانپارس

ادامه مطلب »

دلنوشته شیخ محسن!

«شیخ محسن» یک طلبه رزمنده است که همراه صدها رزمنده دیگر برای دفاع از حرم مطهر حضرت زینب(س) و مبارزه با گروهک‌هایی تکفیری به سوریه رفته است. او متنی کوتاه در وصف مادران شهدا

ادامه مطلب »

گره گشا

سردار شهید حاج غلام به روایتِ سردار حمید تقی زاده (فرمانده گردان حضرت علی اکبر علیه السلام) خط عمل ما در سمت راست جاده قدیم شلمچه و ۱۹ فجر سمت چپ بود. بعد از

ادامه مطلب »

پسرم رضا

درباره شهید رضا عبدی (فرمانده گردان قمر بنی هاشم) به روایتِ خانم اعظم شیرازی (نامادریِ شهید) “مادرش را از دست داده بود و ۴ ساله بود که بنا شد مادرش شوم. نمی دانم من

ادامه مطلب »

درباره شهید عباس نایب کبیر

خاطره از سید جعفر نوابی: با شهید عباس نایب کبیر در بهداری لشکر۱۰ سیدالشهدا علیه‌السلام آشنا شدم. من انترن بودم و از مشهد اعزام شده بودم. ایشان هم سرپرست بهداری بود. در عملیات بیت

ادامه مطلب »

شهیدی به روایتِ شهید دیگر

شهید مدافع حرم «حسن قاسمی دانا» به روایتِ شهید مدافع حرم «مصطفی صدر زاده» دو خاطره زیر توسط شهید «مصطفی صدر زاده» فرمانده تیپ عمار لشکر فاطمیون در مورد شهید مدافع حرم حسن قاسمى

ادامه مطلب »

اولین پایگاه بسیج!

شهید حسن احسانی نژاد به روایتِ برادر ملا نوری (همرزم شهید): اوایل انقلاب من به همراه تعدادی از جوانان در گروهی به نام “المراقبون”، منتسب به آقای خلخالی، در کرج فعالیت می کردیم. این

ادامه مطلب »

ندیده عاشقت شدم!

شهید مجید سرچمی به روایت برادر سعید زاغری روز نهم اسفند ۱۳۶۴ بود و ما به همراه گردان زهیر مشغول پدافند در خط کارخانه نمک فاو بودیم که من مجروح شده و به بیمارستان

ادامه مطلب »