و بالوالدین احسانا

خاطراتی درباره شهید علی ابراهیمی قزوینی

و بالوالدین احسانا
به روایت مادر شهید:

برای تولد حضرت فاطمه(س) مولودی برگزار کرده بودیم. مراسم که تمام شد و مهمانان رفتند، آنقدر خسته بودم که رسیدگی به کارهای خانه برایم دشوار به نظر می رسید و مجال تمیزکاری نیافتم.

بعد از چند ساعت وقتی بیدار شدم، در کمال تعجب دیدم همه جا از تمیزی برق می زند. انگار نه انگار در خانه مهمانی گرفته شده. هم فرش ها جارو شده بود هم ظرف ها شسته بود.

از بچه ها پرسیدم: مرتب کردن خانه کار چه کسی است؟

هیچ کدام پاسخ ندادند.

بعدها فهمیدم که همه کارها را علی انجام داده بود.

فرمانده‌ی کوشا
به روایت سردار خادم:

هر عملیاتی که فرماندهی اش به عهده ی علی ابراهیمی قزوینی بود، به خوبی از پس آن بر می آمد.

یک بار دشمن خواست رکب بزند و بفهمد تعداد نیروهای ما چقدر است. علی فهمید و به بچه ها دستور داد در همان سنگرها بمانند تا مشخص نشود چند نفر نیرو در اختیار داریم.

وقتی نقشه ی بعثی ها توسط علی قزوینی نقش بر آب شد، چاره ای دیگر اندیشیدند و تانک های بی سرنشین را به سوی ما روانه کردند.

علی دستور داد تیر اندازی نکنند. او سوار تانک شد و همه را غنیمت گرفت.

  • رفیق شفیق

رفیق گرمابه و گلستانش پسرعمویش بود و بیشتر وقتش را با او می گذراند. به حدی با یکدیگر در رفت و آمد بودند که مادر علی معترض شده بود. می گفت: رضا! اینقدر علی را با خودت به بسیج نکشان.
غافل از اینکه علی عاشقی بود که بی اختیار به این راه کشیده می شد.

گنجینه ل ۱۰

مشترک شدن
اطلاع رسانی کن
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx