وقت رفتن است…

درباره شهید احمد نجفی مهیاری

به روایتِ پدر و مادر شهید

ما در روستای گل تپۀ ورامین، یک خانه ی کوچک ۴۰ متری داشتیم و به سختی زندگی را می گذراندیم. بعدها به تهرانپارس نقل مکان کردیم.

کوچک که بود خودم در خانه اصول دین و سوره های کوچک قرآن را به او می آموختم. ۳ ساله که بود، او را بردم محضر آقای کافی. نماز خواند و سوالات ایشان درباره اصول دین را جواب داد. آقای کافی هم تشویقش کرد و جوایزی به او داد.

تحصیلش را در مدرسه آزادگان ورامین آغاز کرد. هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود و مدیر مدرسه از آنجایی که آدم بی قید و بندی بود، با پسرم سر لج افتاده بود. اما ما تلاشمان را می کردیم که از تحصیل باز نماند.

راهنمایی اش را در مدرسه پسندیده و دبیرستان را در مدرسه شریعتی تهران گذراند. چند سال آخر درسش را عضو بسیج شده بود و حال و هوای جبهه به سرش زده بود. هر جا لازم بود می رفت نگهبانی می داد. در مراسم شهدا خدمت می کرد. دست آخر هم پیش از گرفتن دیپلم به جبهه رفت.

* * *

شهادتش آنگونه که همرزمانش می گویند، به این نحو بود که احمد و همرزمانش به منظور انجام عملیات رفته بودند جلو تا به تپه ای رسیده بودند. نماز صبح را خوانده بودند و مستقر شده بودند که ناگهان دشمن که آن نقطه را شناسایی کرده بود، با بمباران آن منطقه، مسیر پرواز احمد را باز کرد.

همان شب، من در خواب دیدم که احمد در حال رفتن به خاک عراق است.

به او گفتم: بیا پیش من.

جواب داد: حالا وقت رفتن است.

و به سمت آسمان رفت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس