همیشه در قلب منی

درباره شهید داریوش جولانی

پسرم سال ۱۳۴۵ به دنیا آمد و سال ۱۳۶۵ به شهادت رسید؛ یعنی ۲۰ سال تمام.

در کودکی بسیار ساکت و آرام بود. گاهی جلوی در خانه می ایستاد و بچه ها را که در میدان بازی می کردند نگاه می کرد.

می گفتم: چرا تو نمی روی بازی کنی؟

می گفت: اینها بچه های بی ادبی هستند حرف بد می زنند.

اصلا بازی نمی کرد و فقط دنبال درس و مدرسه بود. حتی وقتی درس نداشت هم کتاب می خواند. یکبار به مدرسه رفتم و از مدیر خواستم نصیحتش کند، اما او گفت: شما باید به فرزندتان افتخار کنید. معلم ها هم همه از او راضی بودند.

تابستان ها می آمد در مغازه نجاری، هم به من کمک می کرد، هم برای خودش کاردستی درست می کرد. یکبار هم یک وسیله جالب و ابتکاری ساخته بود برای باز کردن درب حیاط. بعدها که به هنرستان رفت و برق خواند، وسایل برقی هم درست می کرد.

کلا با اهل محل مراوده ای نداشت. اما زمانی که دانش آموز دبیرستان بود و به مسجد صاحب الزمان می رفت، در آنجا خیلی دوست داشت و شده بود پاتوقش.

وقتی شهید شد و عکس و چراغ زدیم، جوان های محل می پرسیدند: پس این کجا بود؟ چرا ما نمی دیدیمش! اخلاقش طوری بود که با هر کسی رفیق نمی شد. انگار قبل از تولد تربیت شده بود.

از همان کودکی متمایز از بقیه بچه ها بود. هیچوقت پیراهنش را توی شلوار نمی کرد و همیشه می انداخت رو. اقوام به او می گفتند داوود حزب اللهی.

اسمش را دوست نداشت. عاقبت یک روز با دوست های مسجدی اش رفتند امامزاده داوود، همان جا نامش را از داریوش به داوود تغییر داده بود. ما هم دیگر داوود صدایش زدیم.

***

کنکور که داد،  رشته برق و مخابرات دانشگاه شریف قبول شد. اوایل که می رفت دانشگاه، یک روز پانصد تومان به او دادم و گفتم: کتابی چیزی خواستی بخر.

گفت: نه. دارم.

گفتم: حالا این را هم داشته باش.

چون نگرفت، گذاشتم همانجا روی میزش. اما یک هفته بعد، رفتم و دیدم آن پول، هنوز روی میزش هست و برنداشته.

وقتی دانشجو بود، سه ماه سه ماه می رفت جبهه. یکبار یک نفر به او گفت: داوود! هیچ می‌دانی اگر به درس و مشق خود برسی و یک نفر مثل خودت را تربیت کنی، ثوابش چقدر بیشتر است؟

داوود هم جواب داد: اگر ما نرویم و نجنگیم، دیگر کسی زنده نمی ماند که بخواهد تربیت بشود یا نشود.

***

بار آخر که پای قطار در راه آهن ایستاده بود که بیاید مرخصی، فرمانده شان اعلام کرده بود که عراق دوباره به فکه حمله کرده. هر کسی می خواهد و می تواند، بیاید برویم جلویش را بگیریم.

داوود دوباره از راه آهن، راهی منطقه شد و از منطقه، راهی آسمان. در همان عملیات، به چیزی که دنبالش بود رسید.

پنجم ماه مبارک رمضان بود و من بیرون مغازه ایستاده بودم که دیدم مردم هی می روند و می آیند و به من نگاه می کنند. دو نفر غریبه هم میانشان بودند که آنها هم طور خاصی نگاهم می کردند. عاقبت رفتند پیش یکی از دوستانم. به او گفته بودند: تو می توانی بروی به او بگویی که پسرش شهید شده؟

او هم آمد و به من گفت: دکانت را ببند

پرسیدم: برای چی؟

گفت: این دو نفر آمده اند و می گویند که پسرت را برده اند بیمارستان، مجروح شده.

گفتم: راستش را بگویید، اگر شهید شده، بگویید.

آقای اصغری گفت: آره شهید شده.

پرسیدم: الان کجاست؟

گفتند: پزشکی قانونی.

تلفن کردیم برادرهایش از همدان آمدند. برادر بزرگش رفت پزشکی قانونی و جنازه اش را پیدا کرد. داوود دیگر بین ما نبود اما برای من انگار که همیشه توی قلبم است.

منبع: بازنویسی از نت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *