بابا آمد.

آخرین سفر شهید حاج احمد غلامی تا خبر شهادتش

مدتها بود که حاج احمد به عراق می‌رفت و در مقابله این کشور با داعش، حضور موثر داشت.

اولین بار که می‌رفت عراق، به خانواده گفت: «می‌روم جنوب.»

بعد اما در مقابل نگرانیها و سوالهای خانواده که بو از غیرعادی بودن شرایط برده بودند، گفت: «کمی آنطرف‌تر هستم؛ عراق!»

اولین سوریه رفتنش هم همینطور بود!

قصد گفتن مقصدش را نداشت، اما نگران خانواده بود. برای همین، این‌بار بیشتر کنارشان ماند. بیماری و عمل جراحی همسرش، بر نگرانی‌اش می‌افزود، و خوابی که چند بار تکرار شده بود!…

حاج احمد خوب می‎‌دانست که این‌بار، برگشتی در کار نیست.

ماند تا دورۀ نقاهت همسرش تمام شد. خیالش که از سلامت یار و همراه دیرینش مطمئن شد، راه افتاد.

خانواده که حالا دیگر با عراق رفتن عزیزشان کنار آمده بودند، خبر نداشتند که او این‌بار عازم سوریه است. این را چند روز بعد فهمیدند، از غیرعادی شدن شرایط و شماره تماس و…

تماس آخر…

حاج احمد می خواست صدای همه را بشنود.

صدایش، قلب همه را آرام کرد، جز آرمیتا. دلتنگی و بیقراری نوۀ حاج احمد عادی نبود. طفلک انگار فهمیده بود این آخرین‌بار است که صدای بابا احمد را می‌شنود…

دلیل بیقراری های دخترک چند روز بعد معلوم شد، وقتی که به جای خود حاج احمد، خبر مجروحیتش آمد.

پسر بزرگ او خود را به سوریه رساند تا خود و خانواده را از اخبار ضد و نقیض مجروحیت و شهادت برهاند، اما با دیدن وضعیت پدر، ناامیدانه بازگشت تا خانواده را آماده کند برای روزهای سخت…

بعد از یازده روز نگرانی و بی‌خبری، بالاخره پدر آمد… سردار شهید حاج احمد غلامی از سوریه آمد…

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن