دیدار یار
به روایت سردار حاج علی فضلی ماووت با زمستانی سخت و سرد، به روی ما آغوش گشوده بود. بچهها برای آنکه عملیات به بهترین نحو انجام شود، از جان و دل مایه گذاشته و تمام تلاششان را کرده بودند. آنها را در شیارها…
ارثبرده از مادر
شهید سید محمود اعتصامی به روایت مادر شهید بعد از آنکه پسر بزرگترم سید احمد به فیض شهادت رسید، سید محمود هم دیگر دل توی دلش نبود و دوست داشت زودتر برود جبهه. رفته بودیم سفر مشهد مقدس، برای زیارت امام رضا علیه…
مقتدرانِ مظلوم
به روایت سردار حاج علی فضلی نقطهی اصلی عملیات بیتالمقدس۲ در ارتفاعات قمیش بود که برای رسیدن به آن باید از رودخانهی خروشان قلعهچولان عبور میکردیم. برای ارائهی راهکار و حل این مسئله، جلسهای با برادران تشکیل دادیم و به گفتوگو نشستیم. باور…
یادش بخیر…
آن موقعها نمیفهمیدم که شاید آخرین باری باشد که با رفقای شهیدم سر یک سفره نشستهایم. مست مزهی همان چای صبحانهای بودم که شیرینیاش خندههای عاشقانهی مسافران بهشت بود. یادش بخیر... روزهای باهم بودن! سفرههای ساده و صمیمی! دلهای صاف و بیآلایش! نمیدانم…
سختتر از عملیات!
به خاطر دارم که از پادگان امام علی سنندج، رفتیم به "دوپازه" جهت پدافندی. بعد از حدود یکماه پدافندی، ما را به اردوگاه قائم بردند و از آنجا نیز، چند روز بعد، سوار بر کامیون رفتیم تا پل سیدالشهدا علیه السلام. به پل…
علمداران لشکر۱۰ سیدالشهدا (ع) در راه قدس
۲۱ خرداد ماه ۶۱ جمعی از رزمندگان تیپ محمد رسول الله عازم نبرد با رژیم صهیونیستی شدند که علمداران لشکر۱۰ سیدالشهدا علیه السلام، شهیدان حاج علیرضا موحد دانش، شهید حاج کاظم رستگار و شهید حاج احمد غلامی و بعضی از فرماندهان گردان ها…
سالگرد شهادت حاج عبدالله نوریان
به اطلاع میرساند؛ مراسم سی و هشتمین سالگرد شهادت فرمانده گردان مهندسی وتخریب لشکر۱۰حضرت سیدالشهداء(ع) حاج عبدالله نوریان برگزار میگردد. زمان : جمعه ۶ اسفند با اقامه نماز مغرب و عشاء مکان : چیذر گلزار شهدای امامزاده علی اکبر (ع)
ستارهای درخشان در لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام
محمد باقر رزمجومين: ناوتیپ فرات با توجه نیاز دفاع مقدس به نیروهای ورزیده آبی خاکی با رده ناو گردان فرات با فرماندهی دلاور مرد جبهه ها، حاج عبدالوهاب امیر در قالب ۳ گروهان راه اندازی شد ، حضور قدرتمند رزمندگان گردان فرات در…
خادم لشکر ۱۰
در جزیره مجنون، من 15 سال بیشتر نداشتم با جثه ای کوچک. یک شب که مشغول نگهبانی بودم، دیدم از روبهرو، یک عراقی قدبلند و رشید دارد می آید. با خودم گفتم: یک ایست می دهم و خشاب را خالی می کنم رویش.…