دسته: درباره شهید

۰

از فکه تا مکه

شهید حسین اسکندرلو به روایت مادر شهید حرفش را می زد، حتی اگر می دانست برایش سنگین تمام می‌شود. یکبار مرا به مدرسه خواستند. مدیر می گفت: حسین با معلمش جر و بحث کرده....

۰

از ۱۲ اردیبهشت تا ۱۲ اردیبهشت

بهار بود اما خصم زبون، فکه را به خزان کشیده بود… رزمندگان لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام، در حالی که آمادۀ رفتن به مرخصی بودند، با شنیدن ندای هل من ناصر، ساک مرخصی را...

۰

رفیقم احمد…

درباره شهید احمد نجفی مهیاری به روایتِ علی نجفی (برادر شهید) من و احمد سوای برادری، با هم رفیق بودیم. از وقتی وارد مدرسه شدیم، در یک کلاس بودیم. علاوه بر همکلاسی، هم بازی...

۰

وقت رفتن است…

درباره شهید احمد نجفی مهیاری به روایتِ پدر و مادر شهید ما در روستای گل تپۀ ورامین، یک خانه ی کوچک ۴۰ متری داشتیم و به سختی زندگی را می گذراندیم. بعدها به تهرانپارس...

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس