مهمانِ خانۀ ما

درباره شهید بهمن نجفی به روایتِ فرهاد نجفی (برادر شهید):

بهمن از همان کودکی، پسری با غیرت و مهربان بود. او به خاطر مشکلات خانواده نتوانست بدرس خود را ادامه دهد چون پدر ما از دو چشم نابینا بود و کارگر شرکت نفت. به سختی روزگار می گذراندیم. برادر بزرگمان هم ازدواج کرده بود، به همین دلیل، بهمن با دیدن مشکلات، به ناچار درس را رها کرد و مشغول کار شد تا کمک حال خانواده باشد. به شیراز و بعد هم بندر بوشهر رفت و مشغول ساخت در و پنجره های آلومینیومی شد.

نزدیک انقلاب که شد، به تهران بازگشت و مشغول فعالیت های انقلابی شد.

***

جنگ که شروع شد، بهمن برای ما حکم یک مهمان را پیدا کرد.

خانه اش شده بود جبهه. فقط گاهی مثل یک میهمان می آمد و سری به ما می زد و می رفت.

او مهمان ما بود و مهمان خودش هم ترکشها و جراحتها بودند. جراحت شیمیایی و ترکشهایی که در بدنش بود، فعالیت را برایش سخت کرده بود. گاهی به خاطر ترکشی که در کمرش بود، تا صبح نمی توانست بخوابد.

از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۵ جمعاً او را کمتر از سه چهار ماه دیدیم.

***

اتاقی که در خانه پدری داشت، شده بود پاتوق همرزمانش. با هم می نشستند روی نقشه های جنگی حرف می زدند. گاهی به شوخی می گفتم: بهمن جان، اگر طرح و عملیات دارید، ببرید منطقۀ خودتان. من می ترسم دشمن بفهمد اینجا را کرده ای اتاق جنگ، موشکش را بفرستد خانۀ پدری مان را خراب کند.

او هم با خنده می گت: نترس، عراق با تو یک نفر کاری ندارد.

***

حضورش برایمان دلگرمی بود. او برای همۀ ما مثل تکیه گاه بود، حتی برای پدر و مادرمان. حسابی هوایشان را داشت و همیشه سفارششان را به ما می کرد. آخرین بار هم وقتی عازم بود، حرفش همین بود که مواظب پدر و مادر باشید.

بعد از شهادتش وقتی یادداشت وصیتنامه اش به دستمان رسید، باز هم همان سفارش همیشگی. گفته بود خانه ام را بفروشید و خرج چشمهای پدر کنید تا دوباره بینایی اش را بدست آورد.

توانستیم پدر را برای جراحی به اسپانیا ببریم. آنجا چشمانش پس از عمل برای چند دقیقه دید داشت؛ فقط به اندازۀ دیدن عکس بهمن.

مادر هم بعد از شهادت بهمن، زمین گیر شد و دیگر نتوانست راه برود.

پدر و مادر، با پر کشیدن پسرشان، شکستند. و این دوری، خیلی طول نکشید تا به دیدارش رفتند.

گنجینه ل ۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس