سی سالگیِ ندیده

درباره شهید محمد کاشیها به روایت همسر شهید:

دانش آموز دوره راهنمایی که بودم، شبی در خواب دیدم با مردی ازدواج خواهم کرد که شهید می شود.

رفتم سراغ تعبیرش.  نوشته بود “به تاخیر می افتد”

دانستم که این اتفاق به یقین برایم خواهد افتاد.

ناراحت و دمغ شدم و گله مند از روزگار که این چه بخت و اقبالی است؟…

دوباره خواب دیدم. این بار، در خواب با اسم و رسم آن مرد و مادرش آشنا شدم. نامش محمد بود و مادرش فاطمه.

همسایه ای داشتیم به همین نام. اسم یکی از پسرانش محمد بود. از ترس، جلویشان آفتابی نمی شدم تا مبادا سرنوشت مچم را بگیرد.

در خواب سوم؛ من با محمد کاشی ها ازدواج کرده بودم و او پیش از سی سالگی به شهادت می رسید.

و خوابهایی که تعبیر شدند…

خودش هم انگار خواب دیده بود. چون همیشه می گفت: سی سالگی ام را نمی بینم.

و محمد، سی سالگی اش را ندید و رفت…

بازتولید (زینب رسولی)

 

  • رؤیای صادقه

درباره شهید محمد کاشیها به روایت همسر شهید:

شک نداشتم که به زودی از دستم می رود، اما باز هم دوست نداشتم به این موضوع فکر کنم و درباره اش حرفی بزنم و حرفی بشنوم.

خودش هم متوجه این بی رغبتی شده بود و می گفت: چون ناراضی هستی حتی تیرهای دشمن هم از من فرار می کنند.

هرگاه یکی از دوستان یا همکارانش به شهادت می رسید، خلوتش بارانی تر از همیشه می شد…

در یکی از عملیات ها، یک دستش از کار افتاد. خوابش را قبلا دیده بود. این را در دفترچه اش خواندم. خواب شهیدی را دیده بود به نام شهید “حسین اسکندرلو”.

با هم خوش و بش کرده بودند.

محمد گفته بود: دعا کن من هم به جمع‌تان اضافه شوم.

شهید اسکندرلو در همان خواب، محمد را از حادثه ای که قرار بود در عملیات برایش اتفاق افتد، با خبر کرده بود.

می دیدم تا مدت ها کارهایش را با یک دست انجام می داد، مثلا کنترل تلویزیون را با پایش بر می داشت.

اعتراض که کردم، ملایم و نامحسوس، مرا از نقص عضوی که قرار بود برایش پیش آید با خبر کرد.

عاقبت، رؤیای صادقۀ محمد در نوزدهمین روز زمستان ۱۳۶۵ به حقیقت پیوست و او به جمع رفقای شهیدش راه یافت.

بازتولید (زینب رسولی)

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن