روایتی از شهیدمجید داوودی راسخ؛ برادر صد ساله‌ رزمندگان

به بهانه سالروز آزادی اسرای ایرانی از بند عراق

یک سرهنگی بود که بچه ها اسمش را پلنگی گذاشته بودند، در دل سنگی رقیب نداشت، این تا پای هواپیما با ما آمد، و تا لحظه آخر راست می رفت و چپ می آمد وبه مجید می گفت: انت حرس خمینی؟

خبرگزاری مهر، فرهنگ و اندیشه، زهرا زمانی: ۲۶ مرداد ماه مصادف شده است با آزادی آزادگان کشورمان در سال ۱۳۶۹، و بیشتر ما شروع آزادی اسیران ایرانی را عموما بعد از اتمام جنگ می دانیم. اما داستان خیلی از اسرای ما هنوز هم مانند بی توجهی به خاطرات شهدا مورد غفلت است و هنوز هم با توجه به گذشت سی و اندی سال از جنگ قصه های نابی زیرپوست جنگ دارد خاک می خورد..

عراق در طول جنگ تحمیلی با ایران، هر بار در هر عملیاتی قسمتی از کارش را بر روی گرفتن اسیر از ایران تمرکز میکرد تا آن را یکی از دستاوردهای خود درعملیات در بوق و کرنا کند و این طور رسانه ها را با نشان دادن صفوف اسرای ایرانی به نفع خود تغییر دهد و عملیات روانی را علیه ایران و مردم ایجاد کند.

اسفند ۱۳۶۲ و عملیات خیبر هم یکی از همین دستور کارها بود. صدام دستور داده بود که هیچ مجروح ایرانی را تیرخلاص نزنند و همه را هر چند با حال وخیم به اسارت دربیاورند..این طور که در نقل قول ها گفته می شود عراق در عملیات خیبر نزدیک به ۲۰۰۰ ایرانی را اسیر میکند، آن هم بدون اطلاع از صلیب سرخ! آنها را در جایی خارج از قواعد اسیران جنگی نگه داری میکند و اسمی از آنها به کسی نمیدهد. اسیرانی که نزدیک به یک سال کسی از آنها خبری نداشت. نه اسمشان در رادیو و تلویزیون برده شده بود و هم همرزمانشان گمان را بر شهادتشان گذاشته بود. خانواده های زیادی بعد از عملیات خیبر، برای عزیزانشان مراسم گرفتند و مادرهای زیادی تا لحظه آخر نتوانستند شهادت فرزندانشان را باور کنند..روایت اسرایی که کمتر به آن پرداخته شده است. اسیرانی که تنها یک سال بعد از عملیات خیبر، توسط صلیب شناسایی می شوند و اسامی آنها به جمهوری اسلامی و خانواده هایشان تحویل داده میشود. اما قصه همین جا به پایان نمیرسد و تازه داستان از این نقطه آغاز میشود..این اسرا که تعداد قابل توجهی از آنان با بقیه آزادگان بعد از جنگ تحمیلی به وطن بازمیگردند اما عده ای ازآنها نیز به دلیل مجروحیت شدید و با تشخیص صلیب سرخ باید زودتر آزاد بشوند.. درست در کارزار جنگ…قصه ای که کمتر از آن شنیده ایم و به آن اشاره شده است، دقیقا همین جاست.. قصه رزمندگانی که در علمیات شرکت کردند، اسیر شدند و حالا در اوج جنگ دوباره آزاد شدند و حالا تصمیم گرفته اند دوباره به جبهه برگردند و حتی با شهادت به پایان برسانند…قرار به قصه ای است از آزاده جانباز شهید مجید داوودی راسخ از فرماندهان لشکر سیدالشهدا در چند روایت.. قصه یک شهید پهلوان…

برادر صد ساله‌ام

قاسم حائری جانباز آزاده این طور مجید را روایت می کند: اولین بار مجید را اواخر اسفند دیدم. برده بودنش بهداری. یک هفته ای روی همان زمین بود و دکتر مولودی از بچه های خودمان بهش میرسید. اولین بار همینجا دیدمش. بخدا مجید را که دیدم ا یاد این قصه‌ها افتادم که بچه بودیم می‌گفتند پهلوان فلانی اومد، قد و هیکل رعنا.. زیر کت و کول مجید را گرفته بودند و آوردن داخل بهداری.. یک دشداشه عربی هم تنش کرده بودند… هر دو مجروح بودیم… یعنی آن اتاق سی چهل متری پر از مجروح های بدحال بود…مجید را آوردند و کنار من که یک تشک خالی بود گذاشتند.. حالا جای خالش را مجید پر کرده بود… اصلا حال من همین جا بهتر شد، سرم را می چرخاندم و مجید را که می دیدم روحیه ام چندبرابر می شد… پایش که تیر خورده بود و ده سانت از استخون پایش را از بین برده بود، ماهیچه پشت پاش هم از بین رفته بود، از زیر زانو تقریباً قلوه‌کن شده بود و از بین رفته بود… ده سانتی هم از استخون پایش نبود، این پا جمع شده بود و خودبخود جوش خورده بود. ده سانتی پایش مثل خود من که الان پام شش هفت سانتی به خاطر این پلاتینی که توی پامه، مجید هم این‌جوری بود. دیگه خب حالا سن سنی بود که بدن زود جوش می‌خورد، استخون شکسته زود جوش می‌خورد، زخم زود سرش هم می‌اومد. این تنها قسمتی از وضعیت مجید بود… مجید تا اواخر فروردین توی بهداری بود…روحیه مجید عالی بود… مجید آدمی بود که ما خیلی زود ارتباط بسیار خوبی برقرار کردیم. اینقدر این ارتباط خوب شد که، بعد از اینکه مجید رو از بهداری بردند، همه تلاش من این شده بود که من هم زودتر از بهداری بروم بیرون پیش مجید توی آسایشگاه.. به یک هفته نکشیده بود که مجید شده بود برادر صد ساله همه ما…

اواخر فروردین ۶۴ بود که صلیب آمد توی اردوگاه. برای همه کارت صادر کرد. دکترهای صلیب سرخ وضعیت مجروحیتمان را نگاهی کردند و گفتند برای شما پرونده تشکیل می دهیم تا با دو طرف ایرانی و عراقی صحبت کنیم و کسانی که سلامتشان مثل شما در خطر هست را مبادله کنیم. من و مجید هم جزو همین گروه بودیم. پای مجید که کوتاه شده بود و دستش هم عملا کار نمیکرد، یعنی مسلما دستی برایش وجود نداشت، خیلی محدود می توانست تکان بدهد..خرداد ۶۴ آزادی ما علنی شد. ۴۸ ساعت قبل از آزادی صلیب داخل اردوگاه شد..آزادی باور کردنی نبود.. بیشتر ما دست و پایمان قطع بود.. اما دلمان پیش دوستانمان توی اردوگاه بودو از سمتی دیگر دلمان می خواست به ایران برگردیم. اذیت و آزار ماموران عراقی هم که تا لحظه آخر پایان نداشت. یک سرهنگی بود که بچه ها اسمش را پلنگی گذاشته بودند، در دل سنگی و بی رحمی رقیب نداشت، این تا پای هواپیما با ما آمد تا هر جا که می تواند بچه ها را اذیت کند و تا لحظه آخر راست می رفت و چپ می آمد به مجید می گفت: انت حرس خمینی؟ حتی داخل هواپیما هم آمد بالای سر مجید و گفت تو پاسدار خمینی هستی؟ مجید هم می گفت نه! ما توی هواپیما هم فکر می کردیم که این یک عملیات روانی از سمت عراقی هاست و این طور می خواهند با روحیه ما بازی کنند و خبری از آزادی نیست.

اما خب حرف صلیب جدی بود.. هواپیما از روی زمین بلند شد و توی آنکارا به زمین نشست.. ما از پله ها پایین آمدیم.. اسم ما را با نام پدر صدا می کردند و ما را تحویل بچه های سپاه می دادند..سوار هواپیمای خودمان که شدیم، حال همه بچه ها بد بود. کسی هنور باور نمیکرد و دل نگران دوستانمان در اسارت هم بودیم. میگفتیم ما آزاد شدیم اما بقیه چی؟ هواپیما که توی مهرآباد نشست من توی آن شلوغی بین خبرنگارهای زیادی که هر کدام ما را به سمتی میکشیدند دنبال مجید می گشتم که گمش نکنم.. استقبال مردم توی کوچه ها هم اشک توی چشمانم را جاری کرده بود..بعد هم خانه های هر کدام از ما شده بود محل رفت و آمد پدر و مادر اسیرانی که با یک عکس نشانی از بچه های خودشان می خواستند…اما قصه مجید بعد از این روزها فرق میکرد، بعد از کارهای درمانش مدتی را با توی قسمت اداری سپاه مشغول به کار شد..اما هر روز حرفش این بود که دوباره برگردد جبهه..توان بدنی همه ما کم شده بود و مجید هم بیشتر، پای که روی زمین می کشید و کوتاه شده بود، اما همه حرف فرمانده باز حضور در جبهه بود و بالاخره هم برگشت..من نمیدانم ما شهیدی مثل مجید داریم که در از ابتدای جنگ در منطقه حضور داشته و بعد هم مجروحیت شدید و اسیر بشود و دوباره به منطقه برگردد و بالاخره مزد این همه اخلاصش را بگیرد و شهید بشود اما مجید اگر تنها نمونه نباشد، بی نظیر بود.

مجید داوودی راسخ بالاخره در اوایل سال ۶۵ وارد لشکر سید الشهدا شد و در عملیات های پیش رو شرکت کرد، همه چیز برای نرفتن او به جبهه کافی بود. و دلیل ها به اندازه بود اما او با مجروحیت فراوان و جراحات ناشی در طول دوره اسارت باز هم خط مقدم برگشت و بالاخره در تیر ۱۳۶۶ در عملیات نصر ۴ به شهادت رسید.

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن