درباره شهید محمد کاشیها

 

به روایت همسر شهید

 

سفر طولانی

همواره مسافر جبهه ها بود.

انگار یک دم در خانه آرام و قرار نمی گرفت.

مجروح که می شد، به محض این که زخم هایش کمی التیام پیدا می کرد، کوله بار سفر را می بست.

با تمام این ها، عدم حضورش در خانه باعث کمرنگ شدن جایگاهش نشده بود. بچه ها حتی در نبودش گوش به فرمان پدرشان بودند و سر ساعت مقرری که مشخص کرده بود به رختخواب می رفتند.

آخرین بار که آمد، مثل همیشه مایحتاجمان را تامین کرد. حتی برای مدرسه ی بچه ها دو دست لباس ورزشی خرید.

گفت: شاید این بار سفرم طولانی شود.

هرچه اصرار کردم، تا دم درب هم نگذاشت بدرقه اش کنم. در همان خانه غزل خداحافظی را خواند و رفت.

همانگونه که گفته بود، رفت به یک سفر طولانی.

سفری که بازگشت نداشت.

 

مهمانِ ناخوانده

همیشه عادت داشت قبل از اینکه به مرخصی بیاید خبرم کند، اما یک بار بر حسب اتفاق نتوانست.

شبی با بچه ها در خانه تنها بودیم. خوابم نمی برد. حس می کردم باید بیدار بمانم. رفتم کنار پنجره. همانطور که مشغول تماشا بودم یکدفعه دیدم مردی در خانه را باز کرد و آمد بالا!

هول افتاد به جانم که من یک زن تنها با این بچه ها، چه باید بکنم؟!

پیش از آن، محمد اسلحه ای کمری پیشم به امانت گذاشته بود.

اولین بار بود که رفتم سراغ اسلحه.

خدا خدا می کردم به خیر بگذرد.

از آنجایی که چراغ های خانه هنوز روشن بود، فهمیده بود بیدارم. صدایم می کرد و می خواست در را برایش باز کنم، اما آنقدر ترسیده بود که باورش نمی کردم.

عاقبت که آمد توی خانه، دلم آرام گرفت.

گفت: گمان کردم خوابی. زنگ نزدم که آسایشت به هم نریزد.

گفتم: دیدمت آسوده شدم.

 

سی سالگیِ ندیده

دانش آموز دوره راهنمایی که بودم، شبی در خواب دیدم با مردی ازدواج خواهم کرد که شهید می شود.

رفتم سراغ تعبیرش.  نوشته بود “به تاخیر می افتد”

دانستم که این اتفاق به یقین برایم خواهد افتاد.

ناراحت و دمغ شدم و گله مند از روزگار که این چه بخت و اقبالی است؟…

دوباره خواب دیدم. این بار، در خواب با اسم و رسم آن مرد و مادرش آشنا شدم. نامش محمد بود و مادرش فاطمه.

همسایه ای داشتیم به همین نام. اسم یکی از پسرانش محمد بود. از ترس، جلویشان آفتابی نمی شدم تا مبادا سرنوشت مچم را بگیرد.

در خواب سوم؛ من با محمد کاشی ها ازدواج کرده بودم و او پیش از سی سالگی به شهادت می رسید.

و خوابهایی که تعبیر شدند…

خودش هم انگار خواب دیده بود. چون همیشه می گفت: سی سالگی ام را نمی بینم.

و محمد، سی سالگی اش را ندید و رفت…

 

رؤیای صادقه

شک نداشتم که به زودی از دستم می رود، اما باز هم دوست نداشتم به این موضوع فکر کنم و درباره اش حرفی بزنم و حرفی بشنوم.

خودش هم متوجه این بی رغبتی شده بود و می گفت: چون ناراضی هستی حتی تیرهای دشمن هم از من فرار می کنند.

هرگاه یکی از دوستان یا همکارانش به شهادت می رسید، خلوتش بارانی تر از همیشه می شد…

در یکی از عملیات ها، یک دستش از کار افتاد. خوابش را قبلا دیده بود. این را در دفترچه اش خواندم. خواب شهیدی را دیده بود به نام شهید “حسین اسکندرلو”.

با هم خوش و بش کرده بودند.

محمد گفته بود: دعا کن من هم به جمع‌تان اضافه شوم.

شهید اسکندرلو در همان خواب، محمد را از حادثه ای که قرار بود در عملیات برایش اتفاق افتد، با خبر کرده بود.

می دیدم تا مدت ها کارهایش را با یک دست انجام می داد، مثلا کنترل تلویزیون را با پایش بر می داشت.

اعتراض که کردم، ملایم و نامحسوس، مرا از نقص عضوی که قرار بود برایش پیش آید با خبر کرد.

 

عاقبت، رؤیای صادقۀ محمد در نوزدهمین روز زمستان ۱۳۶۵ به حقیقت پیوست و او به جمع رفقای شهیدش راه یافت.

بازتولید

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس