خیلی کار داریم!

شهید حسن احسانی نژاد به روایتِ آقای جهان خواه (پدر همسر شهید):

در محل کارم بودم. ساعت حدود ۹ صبح بود که حالتی بین خواب و بیداری به من دست داد.

احساس کردم چهار نفر از چادری بیرون آمدند. آقای احسانی نژاد هم همراهشان بود. آنها رفتند کنار جیپی که طلق یک در آن پاره بود و درب طرف راننده هم باز بود. کاغذ لوله شده ای را جلوی ماشین باز کردند. گویا آقای احسانی نژاد چیزی را فراموش کرده بود. برگشت به مقر و کاغذی را که دنبالش بود برداشت. ناگهان خمپاره ای اصابت کرد و سر ایشان را زد. او در همان حالت دست به گردن من انداخت و گفت: “جان تو و جان بچه ها”

من بی اختیار گفتم: انا لله و انا الیه راجعون.

در همان وقت، همکارم (که خود نیز برادر شهید بود) پرسید: چه شده؟

جواب دادم: دامادم شهید شده.

گفت: از کجا فهمیدی؟!

چیزی نگفتم، اما ساعت ۴ که به منزل رفتم، دیدم همه مویه می کنند. از پسرم پرسیدم: چه شده؟ گفت: حسن آقا شهید شد.

***

بعد از شهادت ایشان، ما تازه فهمیدیم که سپاه، روزهای پنجشنبه و جمعه تعطیل بوده است! ایشان همیشه مشغول کار و رسیدگی به امور مردم بود. او یک جمعه در میان، آن هم یکی دو ساعت به منزل می آمد و مدام اظهارم می داشت که: “ما خیلی کار داریم.”

در یکی از نوارهای سخنرانی اش که پس از شهادتش گوش می دادم، شنیدم که می گفت: پاسداری شغل نیست، عشق است. ما نه مرخصی داریم، نه تعطیلی.

او آنقدر مخلص بود که خداوند انتخابش کرد برای خودش.

من خود شاهد اشک ریختن هایش برای رفتن به جبهه بودم. دیگر تاب ماندن نداشت…

گنجینه لشکر ۱۰

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن