خبر پیش از موعد

درباره شهید بهمن نجفی به روایتِ فرهاد نجفی (برادر شهید)

بهمن را از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۵ مجموعاً کمتر از سه چهار ماه دیدیم. او همیشه در جبهه بود. هر وقت هم که می آمد، معمولا زخم جدیدی به زخم های قبلی اش اضافه شده بود. زخم هایی که با وجود تلاش بسیاری که برای پنهان کردنشان می کرد، آنقدر عمیق بودند که بر ما آشکار می شدند.

***

یک روز از بیمارستان امام خمینی با محل کار من تماس گرفتند و خبر شهادتش را دادند.

سراسیمه خودم را به بیمارستان رساندم.

درست بود!

پیراهن؛ پیراهن بهمن بود و نام بهمن هم بر آن درج شده بود، اما شهیدی که آن پیراهن را به تن داشت، او نبود!

به خانه برگشتم و بی آنکه چیزی به خانواده بگویم، به همراه دو نفر از بچه های محل راه افتادیم به طرف منطقه و به سختی خودمان را رساندیم به پادگان دوکوهه؛ جایی که آخرین بار تماس گرفته بود. در مسیر، ماشینمان در برف گیر کرد و خلاصه وضعیت سختی برایمان پیش آمد.

آنجا که رسیدیم، بهمن را دیدیم و خدا را شکر کردیم که زنده است. جلو رفتیم و سلام کردیم. او هم جوابمان را داد و از کنارمان رد شد.

خیال کردیم به خاطر شلوغی پادگان و سر و وضع خاکی مان، ما را نشناخته.

به شدت مشغول کار و رفت و آمد بود.

دو سه بار دیگر سر راهش قرار گرفتیم و سلام کردیم و او هم هربار فقط جوابمان را داد و رفت.

جلو رفتم و برای بار چهارم سلام کردم. گفتم: مگر نمی شناسی ما رو؟

ایستاد و جواب داد: خب بشناسم! چه کاری از دست من بر می آد؟

با توپ پر گفتم: مرد حسابی ۶ ماه است آمده ای جبهه. یک ماه است از تو بی خبریم. یک تلفن نمی زنی. پدر و مادر نگرانند. از بیمارستان خبر شهادتت را داده اند. رفتم دیدم پیراهنت به تن یک شهید دیگر است.

بهمن تعریف کرد: آن پسر بسیجی مجروح شده بود و داشتند می بردندش عقب. من دیدم یک زیرپیراهن بیشتر به تن ندارد. پیراهنم را درآوردم و انداختم رویش تا سرما مزید بر مجروحیت، اذیتش نکند.

گفتم: خب لااقل اسمت را از روی لباس می کندی.

گفت: آن وسط، به تنها چیزی که نمی شد فکر کرد، همین بود. جنگ است دیگر. در جنگ، این مسائل پیش می آید.

آن شب بهمن ما را نگه داشت. صبح ما را به شهر اندیمشک برد، به‌مان صبحانه داد، سوار قطارمان کرد و گفت برگردید. خودش هم دوباره بازگشت به دوکوهه…

گنجینه ل ۱۰

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن