تا خدا نخواهد!

درباره شهید ابوالفضل شیرکوند

خاطره آقای فخیمی

در یکی از عملیاتها به شدت مجروح شده بودم.

زمانیکه شیرکوند مرا با آن وضعیت دید، پرسید: چی شده علی؟

گفتم: «ابوالفضل صورتم متلاشی شده».

دستش را گذاشت زیر چانه ام، نگاهم کرد و گفت: «نه، خیالت راحت، هیچی نشده، بلند شو حرکت کن، اگر بمانیم کُپ می کنیم و دیگر نمی توانیم حرکت کنیم.»

دیدم راست می گوید. به همین خاطر علیرغم درد و سرگیجه بلند شدم و همزمان با شلیک شروع کردم به دویدن به سمت بالای تپه. درحین بالا رفتن گلوله های رسام را می دیدم که حتی از بین پاها و کنارصورتم رد می شدند. همانجا بر من یقین حاصل شد تا خدا نخواهد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. دانستم فعلا قرار نیست برایم اتفاقی پیش بیاید، پس با خیال آسوده به سمت بالا راه رفتم.

***

در حین بالا رفتن از تپه و در حالیکه یکطرف تیربار در اختیار شیرکوند و طرف دیگر آن در دست من بود و تیربارچی عراقی هم در فاصله پنج شش متری با شدت تمام در حال تیراندازی به سمت ما بود، یکمرتبه سنگی از زیر پای من در رفت و من با سر و صورت به زمین خوردم. درست در همین زمان یک گلوله آرپی جی از بالای سر من رد شد و به زیر سنگر تیربارچی عراقی خورد و من دیدم تیربارچی عراقی بهمراه تیربار خود به عقب پرتاب شد. یکبار دیگر خداوند به من ثابت کرد، حتی یک برگ درخت هم به زمین نمی افتد مگر به اذن آن قادر متعال.

بعد از این قضیه شیرکوند گفت: «من می روم بالا. اگر اینجا بمانیم عراقیها از بالا به ما مسلط می شوند و ما زمین گیر می شویم»

او رفت و این آخرین باری بود که من ابوالفضل را دیدم.

***

همراه چند نفر دیگر، در حال برگشت به سمت عقب بودیم.

در بین مسیر، به هر آشنایی که می رسیدم از اوضاع شیرکوند می پرسیدم. هر کسی یک چیزی می گفت. یکی می گفت: شیرکوند یک گلوله دوشکا به کتفش خورده و مجروح شد. دیگری می گفت شهید شده است…

بعدها نام شهید ابوالفضل شیرکوند را در بین شهدای عملیات دیدم و دانستم که او به دیدار حق رفته است.

یادش گرامی

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن