برادر در پی برادر

برادران ابراهیمی، از فعالان مسجد قمر بنی هاشم  خیابان سی متری جی. مسعود برادر کوچکتر بود ولی درهای آسمان زودتربرایش گشوده شد. سال ۶۳ جان و جسمش را ملائک با هم بردند و جاودانگی شد سهم جسم خاکی و روح به خدا پیوسته اش.

علی پسر بزرگ خانواده: شهید قربان شناگر ماهری بود. در سن چهارده سالگی مدرک کمک نجات غریق چهار شنای اصلی را دریافت کرد. تحصیلاتش را در دزفول گذراند. پس از آغاز جنگ و تعطیلی مدارس در حالی که حدود ۱۵ بهار از زندگیش می گذشت، داوطلبانه به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد. با حضور در لشگر ۱۰ حضرت سیدالشهدا (ع) به عنوان مسئول گروه ۹۰ نفره گروهان ویژه شهدای این لشکر مشغول به خدمت شد. تبحرش در شنا به حدی بود که به عنوان استاد عملیات آبی – خاکی انتخاب شد و به آموزش رزمندگان پرداخت.

به شهدا علاقه خاص داشت، به گونه ای که فیلم و عکس تمامی شهدای محل را به عکاسی برادرش می برد تا تجدید چاپ کند.

فرخ لقا کریمی مادر شهیدان ابراهیمی: از او می پرسیدم: «چرا این همه عکس چاپ می کنی؟»

قربان در جوابم می گفت: «مادرجان اگر خانواده این شهدا نیاز به عکس پیدا کردند شما عکس های چاپ شده را به آنها تحویل بدهید تا یادگاری از فرزندان خود داشته باشند و در صورت لزوم به دیگران تحویل دهند.»

دلش می خواست داشته های خود را با دیگران تقسیم کند. همواره به مادر می گفت: «برای رزمندگان ارزاق و برای کمک به جبهه ها پول بدهید. البته مراقب باشید پول نزول و صدقه برای کمک رسانی دریافت نکنید.»

محمد علی یکی دیگر از برادران شهید قربان از شب زنده داری و عشق بازی او با خالق چنین می گوید: «در دوران دفاع مقدس برای دیدن برادرم به دیدار او رفتم. شب را با هم در چادرش خوابیدیم. شدت سرما مرا از خواب بیدار کرد و ناگهان پای من به قربان خورد. از خواب بیدار شدم و متوجه شدم در حال عبادت است.»

به او گفتم: «استراحت کن.» اما در جوابم گفت: «اگر ناراحتی چادر بغل خالی است. می توانی به آنجا بروی هم گرم تر و هم راحت تر است.»

از خودم خجالت کشیدم. او با آن سن کم به من درس بندگی داد. از آن شب تصمیم گرفتم من هم نماز شب بخوانم.

در محبت و مهربانی هم معلم بود، مادر شهید می گوید: دلش می خواست به همه هدیه بدهد. یک روز ۴ کارتن لوستر خرید و به خانه آورد. به من گفت مادر این لوسترها را به مسجد حضرت علی اکبر (ع) واقع در خیابان هاشمی هدیه کن. از همان لوستر برای اعضای خانواده هم خریده بود. می گفت: «از من به یادگار داشته باشید.»

علی، برادر بزرگ قربان از دورانی می گوید که هر چهار برادر باهم در جبهه های نبرد علیه دشمن می جنگیدند. از آن دورانی که مسعود به شهادت رسید و قربان از شهادت برادر خبردارشد. قربان که آن دوران در دوکوهه بود با برادرش علی تماس گرفت و به او گفت: «می گویند مسعود جامانده است (کنایه از جاماندن جنازه). به طلاییه می روم تا او را پیدا کنم.» اما دشمنان کوردل طلاییه را مین گذاری کرده و آب انداخته بودند. شهید قربان پس از رسیدن به طلاییه متوجه شد که تکلیف شرعی شده تا نیروهای خودی به این مناطق پرخطر نروند و طعمه عراقی ها نشوند؛ از این رو اطاعت امر را بر خود واجب می داند و دست خالی به عقب برمی گردد.

شوخ طبعی، صبر و حوصله قربان زبانزد اهل خانه و فامیل بود. رقیه، خواهر بزرگ شهید قربان با گفتن این جمله ادامه داد: وقتی برادرم قربان برای انجام مانور رفته بود تیر خورده و زخمی شد. پس از مرخص شدن از بیمارستان به پهلوی او شیلنگ وصل کرده بودند تا خونابه ها از آن خارج شود. در آن زمان ما برای دیدن خانواده ام به تهران آمده بودیم. قربان بچه ها را دور خود جمع کرد. در کاسه های کوچک ادویه جات مختلف ریخت و به آنها می گفت: «بخورید.» شور و حال بچه ها وصف نشدنی بود. حتی در آن وضعیت هم می کوشید تا خنده بر لبان بچه ها بنشاند. خنده از لبان شهید قربان نمی افتاد.

در آخرین دیداری که با برادرم داشتم، از او پرسیدم نام فرزندم را چه بگذارم؟ به من گفت: از پدرش اجازه بگیر. اگر راضی شد، من نامش را می گذارم. گفتم او راضی است شما بگو نام دخترم را چه بگذارم. در نهایت گفت: «خواهر جان در میان فامیل نام زینب نداریم. شما نام دخترتان را با صلاحدید پدرش زینب بگذارید.» من هم پذیرفتم.

برادرم یتیم نوازی را سرلوحه کارش قرار داده بود. همان روز که نام دخترم را انتخاب کرد، فرزندان یتیم خاله ام را به حرم حضرت معصومه (س) برد و پس از آن بچه ها را به بازار برد و از سر تا پا برایشان لباس نو خرید.

به سید وسالار شهیدان علاقه خاص داشت. روزی به کنارم آمد و از من خواست بازوبندی با نوشته “انا زائرالحسین ” را بر روی آستین لباسش بدوزم. این کاررا برایش انجام دادم. ازمن خواست موهایش را کوتاه کنم و من با دقت هر چه تمام به خواسته اش جامه عمل پوشاندم. در آخر هم بنا به خواسته خودش روی دستانش حنا گذاشتم و در نهایت باقی مانده حنا را نیز با خود به جبهه برد.

عملیات کربلای ۵ آغاز شد. رزمندگان اسلام از جمله شهید قربان ابراهیمی در کنار دریاچه ماهی (واقع در عراق) بر اثر حملات و آتش شدید دشمن زمین گیر شدند. دستور عقب نشینی صادر شد. در این حین شهید قربان ابراهیمی زخمی می شود. بیسیم چی متوجه جراحت سنگین او شده؛ از این رو بدن نیمه جان قربان را داخل گودالی گذاشته و رویش را با پتو می پوشاند.

قرآن و دیگر مدارک شهید قربان را با خود به عقب بر می گرداند و در نهایت به دست خانواده اش می رساند. هشت سال از آن ماجرا می گذرد و در کمال ناباوری تکه های استخوان شهید قربان ابراهیمی برای خاکسپاری به خانواده اش تحویل داده می شود. او را از آن جهت قربان نامیدند؛ چون در روز عید قربان دیده به این جهان گشود و در نهایت نیز برای حفظ میهنش قربانی شد.

*جدایی و فراق از برادر ، تنها ۲ سال حاج قربان را اسیر خاک کرد. دی  ماه سال ۶۵ ، عملیات کربلای ۵ و ترکشی بر قلب تطهیر یافته اش او را به برادر رسانید و جسم خاکی اش در گلزار شهدای بهشت زهرا س قطعه ۲۹ /ردیف ۱۱/ شماره ۸ به خاک سپرده شد…

مشترک شدن
اطلاع رسانی کن
guest
1 دیدگاه
قدیمی ترین
جدید ترین بیشترین امتیاز
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
اباذری
اباذری
6 ماه پیش

سلام و ارادت ایشان حکم برادر را برای من داشت و رفت و آمد من در خانه آنها بسیار بود . حاج قربان از مسعود کوچکتر بود ، حاجی (عمدتا ما و دوستان حاجی صدایش میکردیم ) متولد ۱۳۴۳ بود و مسعود فکر کنم متولد ۳۹ یا ۱۳۴۰ بود . مسعود جمعی گردان حضرت قاسم بود ، البته ایشان پس از بازگشت از خدمت سربازی به حوزه رفت و بصورت بسیجی به لشگر ده ورود پیدا کرد . والفجر ۲ و نهایتا خیبر که منجر بشهادتش شد . من وحاج قربان اولین بار در عملیات بیت المقدس سال ۶۱ به… ادامه مطلب »

1
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx