
روزهای انقلاب، نوجوان بود و پانزده شانزده ساله. اما غیرتش چند سالی بیشتر می نمود. نمی توانست بیتفاوت بنشیند. شب و روزش را وقف انقلاب کرده بود. چه شبها که مادر با دلشوره و نگرانی به انتظار آمدنش چشم به در میدوخت و چه روزها که با لباس خونین از تظاهرات به خانه برمیگشت و حدیث شهادت دوستانش را بازگو میکرد.
خدا او را نگه داشته بود برای کربلا…
پس از پیروزی انقلاب، در مدرسه ، انجمن اسلامی راه انداخت و مشغول مبارزه با گروهک های ضدانقلاب شد.
شده بود عضو فعال مسجد امام جعفر صادق(ع).
جنگ که شد، دوربینش را انداخت روی شانه اش و رفت برای ثبت حماسه های دلاورمردان سرزمین.
در روزهای سقوط خرمشهر، یکباره گلوله توپ در کنارش منفجر شد. همرزمانش همه شهید شدند و او هم بیهوش کنارشان افتاد. امدادگران به خیال آنکه شهید شده، او را همراه شهدای دیگر به سردخانه آبادان منتقل کردند اما او پس از ساعتی به هوش آمد. برق سردخانه قطع شده بود و او تا صبح در کنار اجساد شهدا به سر برد. وقتی صبح امدادگران درِ سردخانه را باز کردند، او را زنده یافتند و سریع به بیمارستان رسانند.
خدا او را نگه داشته بود برای کربلا…
از جبهه که می آمد، در تهران هم بیکار نمی نشست. دائما در حال مقابله با گروهک منافقین بود. یک بار به خانه یکی از آنها یورش برد و پس از گریز و تعقیب، او را دستگیر کرد و به پادگان «ولی عصر» تحویل داد.
منافقین زخم خورده، کینه اش را به دل گرفته بودند و درصدد بودند هر طور شده او را حذف کنند.
یک بار در کوچهشان ترور شد، اما گلوله به کتف راستش اصابت کرد و به طرز معجزهآسایی نجات یافت.
یک ماه بعد، دوباره توسط منافقی دیگر مورد هدف قرار گرفت. این بار هم جان سالم به در برد.
خدا او را نگه داشته بود برای کربلا…
در عمليات والفجر ۲ هم به شدت زخمی شد. تير خورد بالاي زانوي چپش و استخوان پایش را کاملا خرد کرد و به کلي از بين برده بود و پايش کاملا بی حس بود.
همه می گفتند داوود دیگر نمی تواند برود جبهه، اما او با وجود پای مجروحش، در عملیات خیبر با ویلچر و عصا شرکت کرد ولی به علت مخالفت فرماندهان با حضورش در منطقه به پشت جبهه بازگردانده شد.
خدا او را نگه داشته بود برای کربلا…
خودش هم خواب دیده بود…
یک شب سراسيمه از خواب پرید و گفت: محل شهادت من در جنوب است. هر وقت به غرب رفتم نگران نباشيد، حتما برميگردم و شهيد نميشوم!
گفت: خواب ديدم در منطقهاي ناشناس هستم، اما حال و هواي جنوب را داشت. گرم بود و زمين مسطح و بدون آب و علف. آفتاب تيز و داغي داشت. پيکر خيلي از شهدا را ديدم که لابلاي نيزههاي شکسته و پرچمهاي افتاده در خون خود غلطيده بودند. صحنه غمباري بود. هيچ موجود زندهاي نبود. فقط من بودم و شهدا. اما صداي ضعيف و حزنآلودي از دور ميآمد. خوب گوش کردم… ميگفت: «هل من ناصر ينصرني؟…»
به اطرافم نگاه کردم. سمت افق، نوري ديدم و هيئت قامتي نوراني. فهميدم که امام حسين عليهالسلام است و کسي را براي ياري ميطلبد. نگاهي به اطرافم کردم که از ديگران هم کمک بخواهم اما کسي نبود. بيدرنگ پرچم سرخ رنگ “يا ثارالله” را برداشتم و بهطرف نور دويدم. در حالي که امام حسين عليهالسلام را صدا ميکردم از خواب بيدارشدم.
خدا او را نگه داشته بود برای کربلا… دوست داشت او را در کربلای ایران؛ شلمچه، همچون حسین(ع) بی سر، همچون عباس(ع) بی دست و همچون فاطمه(س) پهلو شکسته ملاقات کند. و کربلای 8 شد وعده ی دیدار…
* شهید داوود حیدری فرمانده گردان زهیر از لشکر 10 سیدالشهدا علیه السلام در شلمچه، عملیات کربلای 8 به شهادت رسید.



