من آرزو می‌کنم، تو آمین بگو!

بر اساس مصاحبه‌‌ی خادمین گردان حضرت علی اکبر علیه السلام با خواهر شهید حسین اجاقی

 

تازه از جبهه آمده بود که خانمش درد زایمان گرفت. حسین، دستپاچه سوییچ ماشین پدر را گرفت و رفتیم بیمارستان.

روی صندلی نشسته بود و ذکر می گفت. بچه که بدنیا آمد،

 گفتم: «حسین بیا بچه را آوردند!»

اشاره کرد به بخش زایمان و گفت: «مادرش هنوز آنجاست!»

تا وقتی که مادر بچه را نیاوردند، نرفت بچه را ببیند.

بعد از آن، مادرم گفت: «حسین! دیگه جبهه نرو! تو دیگه بچه دار شدی…»

حسین گفت: «صاحب اون بچه، من نیستم. او خودش صاحب داره و صاحبش نگهدارشه.»

***

چند شب بعد از به دنیا آمدن بچه‌ی حسین، مادرم خوابی دید. حسین را صدا زد و خوابش را تعریف کرد:

«خواب دیدم یک بلندی بود و خانمی آن بالا ایستاده بود. من پایین بودم و به زحمت توانستم خودم را به آن بالا برسانم. وقتی رسیدم، آن خانم سرم را گذاشت روی سینه اش و هر دو شروع کردیم به گریه. او گریه می کرد و من گریه می کردم.»

حسین گفت: «مامان! دیگه کار تموم شد. دستت درد نکنه که کار رو برام تموم کردی. حالا من یه آرزو میکنم توروخدا آمین بگو».

مادرم که نمی توانست به حسین نه بگوید، با نگرانی گفت: «توروخدا آرزوی شهادت نکن!».

حسین در دلش چیزی گفت. مادر هم دست به آسمان بلند کرد و گفت: «ایشالا هر چی از خدا می‌خوای بهت بده.»

***

دو سه شب قبل از آنکه خبر شهادت برادرم را بیاورند، مادرم می رفت پشت بام و بلند بلند ضجه می زد. به پدر می گفتیم همسایه ها ناراحت می شوند، بگویید گریه نکند.

پدر می گفت: «من می دونم چی میخواد به سرش بیاد. بزارید گریه کنه.»

***

آن دفعه وقتی حسین می رفت جبهه، از همه تک تک خداحافظی کرد. همه را بوسید. حتی صبر کرد خواهر کوچکتر که رفته بود دستشویی، بیاید.

هیچوقت اجازه نمی داد بابا با ماشین او را برساند، ولی آن دفعه چیزی نگفت.

پدر می گفت: «حسین که می رفت از پنجره ماشین نگاهش می کردم. نه دستم توان داشت در را باز کنم نه زبانم یاری می کرد چیزی بگویم. همینطور که می رفت و دور می شد انگار قد و بالایش رشیدتر می شد. رفت تا وسط راه و دوباره برگشت. آمد و آنچنان مرا در آغوش گرفت که مطمئن شدم دیگر برنمی گردد.»

***

عملیات کربلای۱ خیلی طول کشید. همه به مرخصی آمده بودند ولی حسین هنوز نیامده بود. یک روز کسی در محلمان گفت: «گفته اند حسین فردا می آید.» بچه های محل هم به پدر گفته بودند: «حاجی شیرینی نمی دی؟ می گن حسین فردا می آد.» بابا همانجا به میوه فروش گفت: «یک هندوانه قاچ کن و بده به بچه ها.»

روز بعد، مدام ماشینهای تویوتای سپاه می رفت و می آمد.

سر اذان ظهر پدر طبق معمول به خانه آمد. پشت سرش دایی آمد. آنقدر گریه کرده بود که صورتش ورم کرده بود.

بابا پرسید: چی شده؟

دایی گفت: حسین مجروح شده.

بابا گفت: دروغ نگو. حسین شهید شده. بعد هم سراسیمه دوید توی کوچه و چند بار سرگردان مسیر خانه ی حسین را دوید و برگشت.

 

حسین شهید شده بود…

آن زمان در شهر ما رسم بود وقتی پیکر شهیدی را می آوردند، دوستان همرزمش او را غسل می دادند. حسین آخرین بار که پیکر شهیدی را غسل می داد، زیر لب چیزی گفته بود. پدر شهید سلمان نقش بندی می گفت: «حسین از خدا خواست که این آخرین شهیدی باشد که می شویَد. همچنین خواست پیکر خودش طوری باشد که نتوان غسل داد.»

همان هم شد و حسین همان‌جوری که آرزو کرده بود، طوری شهید شد که پیکر مطهرش قابل غسل نبود.

* شهید حسین اجاقی، جانشین گردان علی اکبر علیه السلام در عملیات کربلای۱ در تاریخ ۶۵/۴/۱۶ به شهادت رسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس