شوق عملیات …

زمستان ۱۳۶۶ بود و عملیات بیت المقدس ۲ تازه تمام شده بود.

تعدادی از بچه های گردان تخریب لشکر ۱۰ اعزام شدند به ارتفاعات قمیش جهت مأموریت تخریب و احیانا  مین گذاری مقابل دشمن.

منطقه به ارتفاع ۲ متر پوشیده از برف بود، طوری که در بعضی محورها برای تردد، داخل برفها تونل زده بودند.

دو هفته بود که برف و کولاک، جاده دسترسی به خط مقدم را بسته بود و تدارک رزمنده های مستقر در خط را با مشکل مواجه کرده بود؛

امکان توزیع غذای گرم وجود نداشت و بچه ها مجبور بودند از کنسرو استفاده کنند…

تردد تانکرهای آبرسانی هم مقدور نبود و رزمنده های مستقر بر روی ارتفاعات مجبور بودند نیازشان به آب را با برف تامین کنند…

همین امر، باعث بیمار شدن بچه ها شده بود و تعدادی از آنها به اسهال خونی مبتلا شده بودند.

اواسط اسفند بود که بالاخره بچه ها به مقر تخریب در موقعیت شهید ضیایی در ماووت بازگشتند.

رنگشان پریده و صورتهایشان زرد شده بود. حال و روز خوبی نداشتند اما چون بوی عملیات به مشامشان خورده بود، بیماری شان را کتمان می کردند.

شهید ابوطالب مبینی که در حالت عادی هم جثه لاغری داشت، وقتی از خط برگشت، بسیار ضعیفتر شده بود.

یکبار به او گفتم: بچه چته؟!… مدام  آفتابه به دست دم در دستشویی ایستادی!…

گفت: چیزیم نیست. سردی‌م کرده. نبات بخورم خوب میشم…

شهید سید عباس میر نوری که خودش چندان بهتر از او نبود، جلو آمد و گفت: دروغ میگه!… اسهال گرفته…

شهید علیرضا آقایی آنقدر مریض بود که قدرت ایستادن روی پاهایش را نداشت، اما میگفت: چیزیم نیست… گرم بشم خوب میشم..

هر چه به بچه ها اصرار می کردم که ببرمشان بهداری، قبول نمی کردند. می دانستند که با توجه به وضعیتشان، حتما برشان می گردانند به عقب.

آخرین روزهای اسفند؛ عازم منطقه دزلی و بعد بیاره و کنار دریاچه دربندیخان شدیم برای انجام عملیات.

 وقتی اسامی  غواص‌ها را برای عملیات خواندند خیلی نگران شدم. تعدادی از غواص هایی که باید به خط دشمن میزدند همین بچه هایی بودند که از نظر جسمی مریض بودند.

کشیدمشان کنار…

من از آنها می خواستم که نیایند و آنها از من می خواستند که فرمانده گردان از بیماریشان بو نبرد.

من به شهید ابوطالب می گفتم: بچه !!!  آخه تو دو سیر استخون جون عملیات نداری!!! حالا که مریض هم هستی چه بدتر…

و او در جواب، حرف های حماسی تحویلم می داد.

شهید سید عباس میرنوری در تب میسوخت اما به روی خودش نمی آورد.

رفتیم لب اسکله لشکر، بلکه بچه‌ها از نزدیک، سردی آب دریاچه دربندیخان را درک کنند و به خاطر سردی آب و سختی کار و مسیر طولانی که باید درآب غواصی میکردند، منصرف شوند…

اما در مسیر بازگشت، در کمال تعجب، با هم شوخی میکردند و همدیگر را برای شب عملیات و حمله به دشمن ترغیب می‌کردند.

بی فایده بود…

در مقابل اینهمه شوق بچه ها برای حضور در عملیات، کم آوردم و تسلیم شدم.

جعفر طهماسبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس