شهید علیرضا محمدی عبدی

نام: علیرضا   |   نام خانوادگی: محمدی عبدی   |   نام مادر: هاجر حسینی   |   نام پدر: محمد حسین   |   تاریخ تولد: ۱۳۴۵/۱/۳  |   محل تولد: خمین   |   وضعیت تاهل: مجرد   |   سن اعزام: ۱۶   |   سن هنگام شهادت: ۲۱سال   |   تاریخ شهادت: ۱۳۶۶/۱/۲۱   |   محل شهادت: شلمچه   |   عملیات: کربلای ۸ / بیت المقدس ۴  |  نحوه شهادت: استنشاق مواد شیمیایی  |  گردان: نامشخص   |   یگان خدمتی و مسئولیت شهید: ل۱۰   |   مزار: اراک – فراهان

  • در رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه تهران پذیرفته شد؛ اما جبهه را ترجیح داد.
  • به خطاطی و فوتبال علاقه‌مند بود.
  • برای دستگیری از مشکلات مردم، یک صندوق قرض الحسنه افتتاح کرد.
  • با پول تو جیبی هایش، برای جوان‌های محل زمین فوتبال درست کرده بود.

زندگینامه

شهید علیرضا محمدی عبدی سال ۱۳۴۵ در یکی از روستاهای توابع استان مرکزی دیده به جهان گشود. او دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت سپری کرد و ضمن تحصیل، روزها بعد از مدرسه و انجام تکالیف به پدر و مادرش نیز در کار کشاوزی کمک می کرد.
دبیرستان را در مدرسه مهدی(عج) اراک آغاز و سپس در دبیرستان دکتر شریعتی ادامه داد.
با شروع جنگ تحمیلی، علیرضا نیز بی‌تفاوت ننشست و برای کمک به پیشبرد جنگ، برای رزمندگان، کمک‌های مردمی جمع‌آوری می‌کرد.
او پس از اتمام دبیرستان، در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته مهندسی کشاورزی پذیرفته و راهی دانشگاه شد. او با وجود علاقه‌ زیادی که به ادامه تحصیل، بخصوص در این رشته داشت، دانشگاه جبهه را برگزید. وی که پیش از آن نیز چندین بار به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافته بود، حالا در فراغ دوستان شهیدش، از جمله پسرخاله‌اش که محبت خاصی نسبت به او داشت، دیگر تمام هم و غمش را معطوف به حضور در جبهه نمود تا سرانجام در عملیات والفجر ۸ به فیض شهادت رسید.
پیکر پاک او در گلزار شهدای فراهان شهر اراک به خاک سپرده شد.

خاطرات

برادر شهید

بسیار اهل نماز شب بود و همیشه شب ها با وضو می‌خوابید. به نماز جمعه نیز خیلی توجه داشت.
به امام خمینی(ره) خیلی علاقه‌مند بود. زمانی که امام در قم بودند، یک بار برای زیارت ایشان به قم رفتیم.

علیرضا محضر رهبر انقلاب که آن زمان رئیس جمهور بودند هم مشرف شده و از ایشان هدیه هم دریافت کرده بود.
برای دستگیری از مشکلات مردم، یک صندوق قرض‌الحسنه راه انداخته بود.

هر کاری از دستش بر می‌آمد برای دیگران انجام می‌داد. با پول توجیبی‌هایش، برای جوانهای محل، زمین فوتبال درست کرده بود. خودش هم به فوتبال و خطاطی علاقه داشت.
پس از پذیرفته شدن در دانشگاه، دوستانش می گفتند: “تو دیگر دانشگاه قبول شدی، چند بار هم که به جبهه رفته‌ای. دیگر بمان و درست را بخوان و این طوری خدمت کن. اما او جواب می داد: “آدم باید در دانشگاه الهی قبول شود، این دانشگاه قبول شدن که چیزی نیست.”
شهید جدید که می‌آوردند، بی‌تاب می‌شد. سر مزارشان می‌رفت، به آنها سلام می‌کرد و می‌گفت: “تا زنده هستم آرام نمی‌نشینم تا تقاص شما را پس بگیرم.”

همیشه وقتی به جبهه می‌رفت یک زیر جامه و زیرپوشی که داشت و با خود می‌برد را بر نمی‌گرداند. در همان جبهه می‌بخشید به رزمندگان.

در مسئله امر به معروف و نهی از منکر فعالیت ویژه‌ای داشت. با جوانانی که رفتار ناپسند داشتند، با ملایمت صحبت می‌کرد و به آنها توصیه می‌کرد که از جوانی خود بیشتر و بهتر استفاده کنند.

در روز ۱۳ به در سال ۶۶، از چند تن از دوستانش خواست بروند مسجد و نماز غفیله بخوانند. تعدادشان کم بود به ۶ نفر می‌رسید. از ایشان خواسته بودند امام جماعت شود و باقی به ایشان اقتدا کنند. ایشان پذیرفته بود و دوستانش می‌‌گویند ما دیدیم که آن روز در نماز حالت عجیبی به ایشان دست داد. اواخر فروردین همان سال به شهادت رسیدند.

با پسرخاله‌مان (حسن یوسفی) بسیار صمیمی بود. شهادت او؛ علیرضا را بسیار متاثر کرده بود. با این حال، خانواده را به صبر و استقامت دعوت می‌کرد.
علیرضا هیچوقت در سختی‌ها و مشکلات، مأیوس و ناامید نمی‌شد. آنها را آزمایش الهی می‌دانست و معتقد بود: “خداوند می‌خواهد ما را بسنجد و ببیند تا چه حد در مشکلات و سختی‌ها تحمل داریم. پس باید در برابر مشکلات مقاوم باشیم و مانند کوه در برابرشان بایستیم.”
او با توجه به همین روحیه و شخصیت والایی که داشت، از بازگو کردن مسائل جنگ و جبهه خودداری می‌کرد. مثلا در یکی از عملیات‌ها که علیرضا آرپی‌جی‌زن بود، بر اثر شلیک‌های پی‌درپی، شنوایی‌اش آسیب دیده و مشکلاتی را برایش درست کرده بود، اما او این موضوع را به ما نگفت.

*   *   *

همرزم شهید

یکبار که از مرخصی به جبهه بازگشته بودم، درست زمان آغاز عملیات بود. قبل از حمله به خط دشمن، داشتم برای سرکشی به افراد می‌رفتم که یکدفعه کسی پایم را گرفت و گفت: “از تهران چه خبر؟”
شناختمش… علیرضا بود. در آن لحظه، برق شهادت را در چشمانش دیدم و دانستم که به زودی به معبودش خواهد رسید. همانطور هم شد…
عیلرضا بسیار متواضع و خوش‌رو بود. من هیچ وقت ناراحتی در چهره‌اش ندیدم. همیشه مشغول ذکر بود.

*   *   *

خانواده شهید

نسبت به اهل بیت به خصوص حضرت سیدالشهدا علیه السلام ارادت زیادی داشت. یک بار روز عاشورا یا تاسوعا بود که به مرخصی آمد. به محض این که رسید با اینکه خسته‌ی راه بود و از جبهه برگشته بود، ساک و وسایلش را توی خانه گذاشت، فورا به سمت عزادران رفت و به خیل آنها پیوست.

تصاویر

وصیتنامه

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا مظلوم یا ابا عبدالله

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى تِجَارَهٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ. تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

“ای کسانی که ایمان آوردید آیا دلالت کنم شما را بر تجارتی که شما را نجات دهد از عذاب آخرت. به خدا و رسولش ایمان آورید و در راه خدا جهاد کنید با مالهایتان و جان‌هایتان که این برای شما بهترین است اگر بدانید.” قرآن کریم

خدایا تو را شکر می‌گویم که توفیق جهاد کردن و در پایان، شهادت را نصیب این بنده حقیر و روسیاه خود نمودی. جهادی که هم پیروزی و هم شهادت آن سعادت است. خدایا تو را شکر می‌گویم که مرا در عصری که در حاکمیت اسلام و امام زمان و رهبری امام امت و قائم مقام رهبری آیت الله العظمی منتظری می‌باشد، مرا ایجاد کردی. خدایا تو خود شاهدی که من جز رضای تو و یاری دین تو هدفی نداشته و این راه را کورکورانه و ناآگاهانه انتخاب نکرده‌ام. بلکه با بخشش آگاهی که تو در فطرت خداجویی و در حقیقت یابی هر انسانی قرار داده ای، این راه را انتخاب کردم و در این راه قدم برداشتم و می‌دانم که در این راه شکست و نابودی وجود ندارد و چه از شهادتش و چه در پیروزی بلکه هر دو رسیدن به قرب خودت و هر دو از بالاترین مقام عبودیت و بندگی می‌باشد و این راهیست که تمام انبیا و اولیا خاصه‌ات و از هابیل گرفته تا حسین زهرا(ع) و تا عاشقان خودت در اقصی نقاط جهان و مخصوصا ایران پیموده‌اند و می‌پیمایند.

و ای امت حزب الله و جوانان غیور و سلحشور، امروز روز آزمایش و امتحان الهی است. امروز روزی ست که پس از گذشت چندین سال دوباره اسلام سربلند کرده و در مقابل استبداد و طاغوت قد علم کرده است و روزی ست که دوباره اسلام می‌خواهد موقعیت درخشان و شایان خود را که طی سالهای متمادی توسط کافران و طاغوتیان از بین رفته، دوباره به دست آورد. پس باید همت کنیم و به قول قرآن کریم “یا ایها الذین امنو ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم” و ای کسانی که ایمان آوردید دین خدا را یاری نمایید تا خداوند شما را یاری نماید. بدانید که اگر شما دین خدا را چه یاری کنید و چه نکنید این اسلام از بین نمی‌رود. دین خداوند حتی به نازکی مو هم می‌رسد ولی از بین نمی‌رود. چون اسلام دین خداست و خداوند گفته است من آن را حفظ می‌کنم و اما این ماییم که باید با تمسک و چنگ زدن به ریسمان خداوند آبرو و عزت برای خود  کسب کنیم و آن مقام واقعی انسان، که انسان با تمسک به دین خداوند به دست می‌آورد، به دست آوردیم. چون هدف از خلقت، شناخت خدا و کسب معرفت خدا و رسیدن به قرب خداوند است. و انسان جز از طریق اسلام نمی‌تواند به قرب و مقام خلیفه الهی که هر انسان پاک و وارسته ای می‌تواند دست پیدا کند برسد پس باید بگوش باشیم و در خواب غفلت نمانیم و این دنیا محل باقی ماندن نیست بلکه همه چیز فانی می‌شود (و کل من علیها فان) پس فطرت به چیزی که فانی می‌شود دل نمی‌بندد، بلکه دنبال چندی است که مطلق باشد و از بین نرود و آن هم وجود مقدس خداوند است(یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام) پس هوشیار باشیم که در این دنیا ما را فریب ندهند و به تجملات و چیزهای ظاهری و گذرا دل نبندیم که دنیا کاروانسرایی بیش نیست و آخرت است و آن دنیا است که محل قرار و جاودانگی است، زیرا اگر این دنیا نفع و منفعت می‌داشت، انبیا و امامان از ما آگاهتر بودند و توانایی بیشتری داشتند برای کسب مادیات. اما آن را رها کردند چون فانی است پس بیایید به ریسمان خداوند چنگ بزنیم و از هم متفرق نشویم (واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا) تا اینکه خداوند ما را به آن راه سعادت راهنمایی و رهنمون کند و ما را از زمره رستگاران قرار دهد.

و اما ای امت حزب الله و سلحشور، هر سختی و ناگواری را برای رضای خدا و برای حفظ دین خداوند تحمل کنید زیرا خداوند آنان را که به خداوند ایمان آورده‌اند و سپس استقامت کردند دوست دارد و از مقربین رستگاران قرار می‌دهد.

و امت حزب الله و ای جوانان و ای گمنامان بسیج که دلیر جبهه اید و مظلوم شهر ما، اجازه ندهید که امام ما تنها بماند که آن روز است که خشم خدا ما را فرا خواهد گرفت و مورد غضب خداوند واقع خواهیم شد و اما ای مادران و خواهران پیام خون شهید است که سیاهی چادر تو از سرخی خون من بیشتر دشمنان اسلام را می‌ترساند پس حجاب که سنگر شماست آن را حفظ کنید و ادامه دهنده راه شهدا با این کارتان باشید.

و اما ای پدران و مادران گرچه شما با خون دل خوردنها فرزند بزرگ می‌کنید، حق بر گردن آنها دارید و یا اینکه مال جمع می‌کنید زیرا که اصلا مگر اینها مال شما بود؟ مال خدا بوده است و گرفت. اصلا شما هم مال خودتان نیستید همه شما متعلق به خدا هستید نمی‌گویم نسوزید ناله نکنید لازمه علاقه و محبت سوختن و اندوهناک شدن است، بلکه می‌گویم اضطراب دل نداشته باشید، مانند کسی که اگر فرزندش را از دست داد و یا اینکه گم شد دیگر هیچ ندارد. نه پیغمبری و نه خدایی اینگونه نباشید و در هر مصیبتی یک حسابی با خدا باز کنید و آن را به حساب خداوند بگذارید مانند امام حسین(ع) که می‌گوید: شهادت ۷۲ تن از بهترین یاوران خود را تحمل کردم و آن را به حساب خدا گذاشتم. اگر فرزندت مرد، او زودتر رفته و تو هم باید پشت سر او بروی و همه خواهند رفت، پس اضطراب و نگرانی ندارد.

و اما ای امت حزب الله و خداجوی خنجین و بلوک که واقعا همیشه در حفظ انقلاب کوشا بوده و هستید و با یکپارچگی و همت بلند خود در حل مشکلات و تحمل سختی‌‌ها ایستاده‌اید، امیدوارم که با هوشیاری و آگاهی کسانی را که قصد تفرقه بین شما را دارند، آنها را به راه خیر رهنمون کنید و گوش به زمزمه های نفاق ندهید که دست خداوند با جماعت نیکوکاران است و امیدوارم که این بنده حقیر را مورد عفو قرار داده و حلالم نمایید.

و اما ای پدر و مادر عزیزم می‌دانم که با تحمل سختی‌‌ها مرا بزرگ کردیده اید و من نتوانستم حق فرزندی را درباره شما ادا کنم. امیدوارم که مرا ببخشید و حلالم کنید و صبر پیشه کنید و به درگاه خداوند دعا کنید که این قربانی ناقابل را از شما بپذیرد و در آخر از تمام قوم و خویشان و دوستان برایم حلالیت بطلبید.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی
خمینی را نگهدار

والسلام علی من اتبع الهدی

حقیر علیرضا محمدی

منبع: گنجینه ل۱۰

دست نوشته شهید علیرضا محمدی عبدی

دست نوشته‌های شهید

ص ۳۸:

بسمه تعالی

با سلام و درود فراوان بر فرمانده کل قوا حضرت بقیه الله و نایب بر حق او فقیه عالیقدر حضرت ایت الله العظمی منتظری و بر کلیه خدمتگزاران به اسلام و قرآن.

آری لحظات و زمان فراموش نشدنی و به یاد ماندنی وقتی که از اردوگاه کوثر حرکت کردیم به سوی اردوگاه

ص ۳۹: خرمشهر یعنی به آن بیمارستان که توسط مزدوران بعثی از بین رفته بود. اصلا شور و شوق عجیبی رزمندگان داشتند چون می دانستند که زمان، زمان فرارسیدن عملیات می باشد. زمان، زمان فرا رسیدن دیدار مهدی(عج) و پیوستن به لقا الله می باشد. آری ما دو روز در آنجا اقامت کردیم تا شب ۲۱ بهمن ۶۴ فرا رسید. روز صبح

ص ۴۰: ما را گردانی بخط کردند و گروهانی به اطاقها بردند و فرمانده گردان شروع به توجیه نقشه عملیاتی کرد. بعد از توجیه نقشه که قرار بود ما از خرمشهر به سوی اروندرود با اتوبوسها برویم و سوار قایق شویم، برای گذشتن از اروند رود باید از ساحل اول عبور کرد. از روی پل به ساحل دوم

ص ۴۱: می رفتیم و از ساحل دوم به سوی سوم در آنجا دسته ما از گروهان جدا می شد و با دسته ۳ گروهان ایثار به پایگاهی که قرار بود و آنجا موجود بود برویم و رمز هم آن بود که اگر به همدیگر رسیدیم رادیژو بگوییم تا اشتباها خودکشی نشود.

بعد از توجیه کامل نقشه، نماز را خوانده و ناهار را که

ص ۴۲: چلو کباب بود خوردیم و بعد از آن به مدت یکی دو ساعت استراحت کردیم و بعد از گرفتن نارنجک و جیره جنگی و یک روز قبل از آن دیگر مهمات را هم گرفته بودیم به خط شدیم و رفتیم حاج آقا ابطحی برای ما سخنرانی نمودند و بعد از آن کویتی پور نوحه سرایی

ص ۴۳: کردند و سینه زدن و حال پیدا کردن و متوسل به بی بی دو عالم حضرت زهرای اطهر شدن و بعد از آن فرمانده محترم تیپ برادر حاج علی فضلی سخنرانی کرد و همه را به فیض اکمل رساندن. بعد از آن ماکت کربلایی که درست کرده بودند و قرآن از آن آویزان بود

ص ۴۴: و حاج آقا کنار آن ایستاده بودند. از زیر قرآن رد شدیم و جلو درب بیمارستان ایستاده بود که سوار شدیم و بسوی ساحل اروند رود حرکت کردیم که ساعت ۶ بود و بعد اندکی توقف و جا به جایی نیرو و ساعت نزدیک ۸ شب و ما در کنار اروند پشت خاکریز آماده برای

ص ۴۵: رسیدن ساعت حمله بودیم که تا وقتی عقربه های ساعت بر روی ۱۰ قرار گرفت و رزمندگان اسلام با سوار شدن به قایق ها، حرکت شروع شد و با رسیدن به کنار ساحل با گفتن رمز یا زهرا بر قلب دشمن یورش بردن و آنها را همچون دیو سیاه بر خاک نشاندن

ص ۴۶: و حرکت از کانال به سوی جاده برای رفتن به ساحل دوم شروع شد ولی متاسفانه رفتیم رسیدیم نزدیکی پل، دیدیم که پل را مزدوارن بعثی منفجر کرده اند و گروهان از گردان مشغول به پدافند شدند و گروهان ما برای زدن ضربه ایذایی از میان نیزار ها

ص ۴۷: که بسیار بلند بودند. ۲ متر یا ۴ متر ارتفاع آنها بود و آب زیاد هم در میان آنها بود شروع به عبور کردیم و نزدیک ۱۰۰۰ متری که به پیش رفتیم به یک جاده رسیدیم و از جاده به آن سو می خواستیم حرکت کنیم که ناگهان یک ستون از مزدوارن بعثی به سمت راست حرکت کردند و ما در میان نیزارها

ص ۵۰: نشستیم و چون به نص آیه قرآن و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم و هم لا یبصرون، آنها کور بودند و ما را ندیدند و ما از روی جاده حرکت کردیم و باز به میان نیزار ها رفتیم. در ضمن دو نفر از نیروها برای اطلاعات عملیات برای ما از میان نیزار ها راه باز می کردند و ما برای تامین جاده

ص۵۱: یک آر پی جی زن و یک تیر بارچی قرار داده بودیم و بعد از عبور نزدیک به هزار متر به جاده دیگری رسیدیم که چند نفر از مزدوران بعثی متوجه ما شدند، ما شروع به زدن با دوشکا از چهار طرف کردیم و خوشبختانه چون ما به پشت سنگرهای آن رفته بودیم و دیوار پشت سنگرها بود هیچ غلطی نتوانستند بکنند.

ص ۵۲: ما با زدن چند سنگر و به درک واصل کردن چند تن از مزدوارن درگیری ادامه داشت تا اینکه بنده خدا، دوست عزیز و گرامی عاشقان  شهادت و ابی عبدالله، مصطفی سیدی و محمد باستانی و شاه بیگی و…. به فیض شهادت نائل گشتند و تعدادی از برادران هم مجروح شدند. تنها من خود را لایق و لیاقت دار برای

ص ۵۳: شهید شدن و یا مجروح شدن ندیدم.

و بعد از بازگشتن تعداد زیادی از بعثیون و منهدم کردن سنگرهای مزدوران، چون عملیات ایذایی بود برگشتیم در ضمن آن ….. نگفتن برادر نقدی برای عراقی که قصد کشتن تیر بارچی را داشت و زدن مزدوران که در حمام مخفی شده بودند و روحیه عالی و خندان و شاداب برادران شهید جالب توجه بود.

ص ۵۴: و خاطره تلخ و کشنده و ناراحت کننده روح و جان و آن اینکه عالم ربانی و مجاهد واقعی و حقیقی و دانشمند و استاد  که زبان از گفتن آن و قلم از نوشتن آن عاجز است، کوچ حسن یوسفی از عالم فانی و خاکی به سوی ملکوت اعلی علیین بود که کمر مرا شکست و مرا در تنهایی عجیب

ص ۵۵: و غربت بزرگی گذاشت که از فکر کردن بسیار می خواستم دیوانه بشوم. در پیش مردم مجبور بودم گریه ام را و ناله هایم را حبس کنم و تنها به کنار قبر آن شهید بروم و درد دل بگویم و با صدای بلند عقده های دلم را بیرون بریزم. ولی این دوای دل پر درد من نبود و نخواهد بود چرا؟ برای اینکه من واقعا هر قدمی که برمی دارم و بر می داشتم خاطرات

ص۵۸: گذشته تداعی می شد. خاطره هایی که همه آنها را شهید به جا گذاشته بود و به یادگار گذارده بود. من احساس میکنم که لیاقت دوست بودن با او را نداشتم و اگر من هم داشتم، من هم به این فیض و سعادت عظمی میرسیدم.

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند          روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز          مردار بود هر آنکه او را نکشند

ص۵۹: واقعا او به آرمان خود رسید ولی ما را تنها گذاشت و این تنهایی و این دردهای من تسکین نمی یابد الا با مسکن که برطرف کننده همه بدی ها و معاصی ….. دست که شتابدار که درد مرا تسکین می دهد و آن این است که من هم مثل او به فیض عظیم شهادت برسم. خدایا تو را قسم به خون پاک او و تمامی شهدا مارا هم به این سعادت رسیدن لیاقت بده.

یوسفی در تاریخ ۲۴/۱۱/۶۴ در منطقه عملیات والفجر ۸ در شهر فاو و در حین نوشتن جمله” اسلام چیزی ست که همه ما باید خدای آن بشویم.” در حین نوشتن همه با ترکش خمپاره که در ۵۰ متری او خورده بود همه نیمه تمام ماند و ترکش به پهلوی او اصابت کرده و در خون خود برای اسلام و قرآن غلطید.

نامه‌های شهید

بسمه تعالی

حضور پدر و مادر عزیزم رسیده ملاحظه گردد.

سلام علیکم

پس از تقدیم عرض سلام به پیشگاه ولیعصر(عج) و نایب بر حق او و شما پدر و مادر گرامیم امیدوارم که حالتان خوب باشد و از طرف من هیچ گونه نگرانی نداشت باشید و اگر چنانچه از احوالات اینجانب فرزند حقیرتان علیرضا را خواسته باشید بحمدالله سلامتی حاصل است و ملالی در بین نیست.

پدر و مادر عزیزم سلام مرا به خدمت خواهرانم و برادرانم و زن داداش هایم و بچه هایشان و ؟ خاله هایم و بچه هایشان و عمویم و بچه هایش برسانید. در ضمن حسین یوسفی هم آمده اینجاست پیش حاج آقا داوودآبادی که آنها هم پیش من آمدند و هم من پیش آنها رفتم و حسین هم به خدمت همه شما خیلی خیلی دعا و سلام می رساند.

به امید روزی که رزمندگان اسلام بتوانند راه بسته شده نجف و کربلا را باز کنند و تمامی امت حزب الله به امامت روح خدا در صحن مطهر آقا اباعبدالله نماز جمعه بخوانند. بیشتر از این مصدع اوقات شریفتان نمی شوم.

والسلام

علیرضا محمدی

۶۴/۱۱/۵

*   *   *

بسمه تعالی

خواهرا در مرگ من افغان مکن شیون مزن

ای برادر پیش خواهر حرفی از مردن مزن

خواهرا آن کهنه پیراهن که میدانی بیار

یوسفا دیگر دم از آن پاره پیراهن مزن

خواهرا این آخرین بار است میدان میروم

ز پی ام بیرون میا حرفی تو با دشمن مزن

چون که بر روی زمین میافتم اندر قتلگاه

صبر کن زاری مکن بر چهره و بر تن مزن

چون به روی سینه ام دشمن نشیند صبر کن

ای برادر آتشم بر جای ازین گفتن مزن

چون سرم را از قفا دشمن کند خواهر جدا

لطمه بر رخسار خود در پیش مرد و زن مزن

صبر کن چون آتش اندر خیمه ها می افکنند

کودکان را جمع کن یک جا ولی شیون مزن

صبر کن اندر اسارت چون برندت کو به کو

بر ملا گریان مشو افغان به هر برزن مزن

گیرم این قلب صبورم آهنین باشد«حسین»

این همه پتک گران بر فرق این آهن مزن

متن سخنرانی شهید علیرضا محمدی عبدی در شهادت شهید محمدرضا رفاقتی در حضور مردم محل در مسجد

الحمدالله رب العالمین

شهادت یکی از وارسته ترین و بزرگ ترین و فعالترین نیروهای این منطقه یعنی برادر مجاهد جناب آقای محمدرضا رفاقتی را به شما ملت داغدار تبریک و تسلیت عرض میکنم و چون وقت کوتاه است چند دقیقه ای بیش مزاحم اوقات شریفتان نمی شوم. در عرف عام یعنی در بین عموم مردم و یا در عرف خاص یعنی در بین ما مسلمانان یک سری واژه ها و کلمات از نوعی بزرگی و عظمت خاص برخوردارند. کلماتی مانند فیلسوف، عالم، دانشمند، مخترع، مکتشف و عابد، زاهد، متقی، مجاهد، امام و نظیر. اما کلمه ای که در میان اینها از تمام کلمات و واژه ها از نوعی بزرگی و عظمت و تقدیس خاصی برخوردار است، آن کلمه، کلمه شهید است. وقتی انسان کلمه شهید را ادا‌‌ می‌کند، وقتی انسان کلمه شهید را به زبان‌‌ می‌آورد، احساس‌‌ می‌کند که هاله ای نور او را در برگرفته و قرآن در مورد به حق پیوستگی شهید فرموده که حساب نکنید و نپندارید آن کسانی که در راه حق شهید شده اند مرده اند، بلکه آنها زنده اند و متنعم به نعمات خداوندی. در اسلام وقتی که‌‌ می‌خواهند مقام کسی را بالا ببرند و آن را بزرگ کنند‌‌ می‌گویند مقام فلانی برابر با مقام شهید است . مثلا در مورد کار به علم‌‌ می‌گویند کسی که در راه خدا تحصیل علم‌‌ می‌کند واقعا برای خدا و در جهت رضای خدا، اگر در این راه کشته بشود شهیداست. یا مثلا‌‌ می‌گویند اگر کسی برای امرار معاش خانواده خودش کار‌‌ می‌کند، درست است که این یک وظیفه است و اسلام با بیکاری و بیکارگی با تکیه به اجتماع مخالف است. ولی‌‌ می‌فرماید: یعنی کسی که برای امرار معاش خانواده‌‌‌اش تلاش‌‌ می‌کند مانند مجاهد در راه خداست. برادران جهت سکوت یک صلوات ختم کنید.

تمام کسانی که به بشریت به نوعی خدمت کرده اند، عالم از راه علم خود، فیلسوف از راه فلسفه خود، مخترع از راه اختراع خود، مکتشف از راه اکتشاف خود همه و همه اینها بر گردن تمامی مردم حق دارند و کسی که بیشتر از همه به گردن ما حق دارد، شهید است. تمامی طبقات بلکه همه و همه مدیون شهیدند. حتی آن عالم آن دانشمند حتی آن زاهد همه و همه مدیون شهیدند. چرا؟ مگر این شهید چکار کرده است که این مخترع، مکتشف و یا فیلسوف یا غیره مدیون او هستند؟ شما حساب بکنید یک عالم در علم خود، یک دانشمند در اندیشه خود، یک فیلسوف در فلسفه خود، همه و همه برای انجام کار خودشان و تلاش خودشان و سعی خودشان احتیاج به یک محیط مناسب و آزادانه دارند. لذا این شهید‌‌ می‌رود، خود خودش در این راه‌‌ می‌رود و این محیط را مناسب‌‌ می‌کند برای اینها و این محیط را هموار‌‌ می‌کند برای پیشرفت و پیشروی اینها. لذا:

شاهدی گفت بشمعی امشب                                در و دیوار، مزین کردم

دیشب از شوق، نخفتم یکدم                                 دوختم جامه و بر تن کردم

کس ندانست چه سحرآمیزی                                که پرند، از نخ و سوزن کردم

شمع خندید که من تیره شدم                               که پرند، از نخ و سوزن کردم

خوشم از سوختن خویش از آن                             سوختم، بزم تو روشن کردم

خرمن عمر من ار سوخته شد                               حاصل شوق تو، خرمن کردم

کارهائیکه شمردی بر من                                     تو نکردی، همه را من کردم

لذا شما حساب بکنید وقتی که انسان در محیط خودش مشغول فعالیت، مشغول تلاش یا در روز یا در شب در پرتو یک چراغ مشغول یک سعی و تلاش است، این انسان اصلا به آن منبعی که این پرتو و این نور و روشنایی در اختیار او گذاشته اصلا توجه نمی کند. اصلا دقتی به آن نمی کنیم و اصلا فکر این را نمی کنیم که اگر این خورشید خاموش بشود و اگر این چراغ خاموش بشود، دیگران نمی توانند کار بکنند تلاش کنند. لذا مثل شهید به مثل شمع است و خدمت شهید از نوع سوختن و فانی شدن و دیگران به بهای او از پرتو او استفاده کردن است. لذا قرآن تعبیر جالبی دارد که ای پیغمبر ما تو را فرستادیم بشارت دهنده و گواه و بیم دهنده و دعوت کننده به سوی خدا و چراغی نورافشان. تو چراغی بودی که امتت را هدایت کردی لذا در اسلام هیچ احکامی و مسئله ای خالی از رمز و رموز حکیمانه نیست. مثلا یک نفر که از دنیا‌‌ می‌رود بر همه واجب است بروند و او را تشییع جنازه کنند، بشویند، کفن کنند و نماز بخوانند و دفنش کنند. ولی این احکام درباره شهید استثنا دارد و آن استثنا این است که فقط شهید از این احکام و مسائل از نماز و دفن برخوردار است، چرا مگر شهید تیر نخورده است؟ مگر بدنش زخمی نشده است؟ مگر از بدنش خون نیامده است؟ مگر این خون نجس نیست؟ مگر خون انسان نجس نیست؟ پس چرا غسلش نمی دهند؟ چرا نمی شویند؟ خدا‌‌ می‌گوید من‌‌ می‌خواهم با بدن خونی و با بدن خاکی، گردآلود این بنده ای که آمده به طرف من اورا ملاقات کنم. من او را همین طور دوست دارم. جسم شهید حکم یک جسد مجروح را دارد یعنی روح شهید به قدری پاک، به قدری باصفا است به قدری این وارسته است به قدری از این قید و بندهای دنیوی خارج شده که دیگر روحش در گوشت و پوست و تمامی اعضا و جوارحش اثر گذاشته و نیازی به شستشو نیست. صلوات ختم کنید.

 جسد یک شهید حکم یک جسد میت را ندارد که ما بخواهیم مانند یک میت او را کفن و دفن کنیم. جسد یک شهید حکم یک جسد مجروح را دارد یعنی جسدی که روح بر آن جاری ست.

خون شهیدان را ز آب اولی ترست                               این خطا را صد صواب اولیترست

در درون کعبه رسم قبله نیست                                  چه غم از غواص را پاچیله نیست

تو ز سرمستان قلاوزی مجو                                        جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو

ملت عشق از همه دینها جداست                               عاشقان را ملت و مذهب خداست

حالا نمی گوییم این شهید این قداست، عظمت و بزرگواری را از کجا کسب کرده است؟ ما کلا ۵ نوع مرگ و میر داریم. یک نوع مرگ، مرگ طبیعی ست که انسان ۵۰ ، ۶۰، ۷۰، ۸۰ سال عمر‌‌ می‌کند و از دنیا‌‌ می‌رود. در بستر بیماری‌‌ می‌افتد و از دنیا‌‌ می‌رود و این چندان تاثر و تاسفی هم ندارد. دومین نوع مرگ، مرگ اخترانی ست یعنی انسان در اثر زلزله، سیل، یا بر اساس بیماری هایی همچون حصبه و وبا و …. جان خود را از دست‌‌ می‌دهد و این بسی قابل تاسف است. سومین نوع مرگ، مرگی ست که پای یک نوع جنایت در کار باشد. مثلا شما توی روزنامه ها زیاد‌‌ می‌خوانید که فلان قاتل فلان شخص را کشت. این را انسان وقتی‌‌ می‌شنود یک کسی نتوانسته از خودش دفاع کند و به قتل رسیده و مقتول شده، از راه عطوفت و رحم خیلی تاسف‌‌ می‌خورد. چهارمین نوع از مرگها که خود این مرگها جنایت است یعنی اینکه انسان مثلا قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت نمی کند، تصادف‌‌ می‌کند و‌‌ می‌میرد و یا اینکه یک نفر خود کشی‌‌ می‌کند. این مرگ خود یک جنایت است. اجماعا صلوات.

و پنجمین نوع مرگ، مرگ با شهادت است. شهادت دو رکن دارد به چه کسی‌‌ می‌گویند شهید؟ یکی آگاهانه باشد، انسان آگاهانه برود و در راه هدفش شهید بشود و دومین رکن اینکه فی سبیل الله باشد در راه خدا باشد. خالصا لرب الله. فقط برای خدا. حالا چه چیزی باعث شهادت شهید‌‌ می‌شود. چه چیزی باعث‌‌ می‌شود او برود و شهید بشود. آن عاملی که باعث شهادت شهید‌‌ می‌شود جهاد است. انسان برای حفظ ایمان خودش هجرت‌‌ می‌کند و برای ایمان جامعه جهاد‌‌ می‌کند. لذا هر کسی لیاقت و سعادت این را ندارد که جهاد کند در راه خدا. لذا داریم وقتی که آن ملعون، حسین بن علی را به شهادت رساند آمد پیش امام زین العابدین و گفت حالا من چکار کنم که این گناه پاک بشود و این گناهی که کردم از بین برود؟حضرت فرمودند برو نماز حسینه بخوان. حضرت زینب(س) عصبانی شدند و ناراحت شدند و گفتند تو چرا به کسی که پدر عزیزت و برادر عزیزم را کشت، راهی نشان دادی که برود و خودش را پاک کند؟ حضرت فرمودند عمه جان ناراحت نشو. این سعادت و لیاقت‌‌ می‌خواهد. این سعادتش را پیدا نمی کند که نماز حسینه بخواند و لذا امیر المومنین در نهج البلاغه‌‌ می‌فرمایند: به راستی که جهاد دری از درهای بهشت است و مخصوص و خاصه اولیا خداست و به روی هر کسی باز نمی شود. فقط به روی اولیا مخصوص خداوند باز‌‌ می‌شود و قرآن اشاره میکند که جهاد زره نفوذ ناپذیر خدا و سپر مطمئن خداست. در قرآن بهشت ۸ در دارد این ۸ در را برای بهشت برای چه قرار داده اند؟ آیا برای اینکه آن دنیا صفهای طول و طویلی تشکیل نشود؟ مثل صفهای نفت و روغن و امثال اینها. نه آن دنیا به تظاهم نیست که برای این ۸ در را گذاشته باشند. آیا برای اینکه ثروتمندان و قلدران، چپاول گران از آن درهای بالا وارد بشوند؟ نه خدا عادل است و چنین چیزی را انسان نمی تواند قبول کند. پس چیست؟ به راستی گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. ملاک آنجا درجات است نه طبقات. انسان در راه سیر صعودی خود به سوی خدا یک سری پله ها را باید طی کند و سیر کند و هر کسی نسبت به خودش و نسبت به ایمان و تقوا و زهد و درجاتش این درجات و طبقات و پله ها را طی‌‌ می‌کند و لذا این دری که شهدا وارد‌‌ می‌شوند، با آن دری که امثال من وارد‌‌ می‌شوند، زمین تا آسمان فرق دارد . لذا انبیا از یک در وارد‌‌ می‌شوند علما و خاصه علمایی که واقعا عالمند و متعهدند از یک در و سپس شهدا وارد‌‌ می‌شوند. به ترتیب ایمانشان قوی است و آنهایی که در این دنیا زیاد کارهای خیر و نیکی انجام داده اند، از درهای دیگر. حالا این بود قواعد جهاد که این قدر توصیه شده که انسان جهاد کند در راه خدا و مولای متقیان راجع به شانه خالی کردن و فرار کردن از جهاد یک خطبه ای دارد. کسی که جهاد را از روی رقبت و بی میلی ترک کند هیچ محرومیت و هیچ حقارت و بدبختی به اندازه آن نیست. دوم شدائد و بلا به سوی او نازل‌‌ می‌شود و به سوی او سرازیر‌‌ می‌شود. کسی که بخواهد جهاد را ترک کند برعکس آن نکته که فکر‌‌ می‌کند اگر جهاد نباشد اگر جنگ نباشد انسان در آرامش و صفا زندگی‌‌ می‌کند. نه جهاد یکی از ارکان دینی و از فروع دین است و همچون نماز واجب. آیا یک مسلمان و یک مومن حاضر‌‌ می‌شود که نمازش را ترک کند؟ آیا حاضر‌‌ می‌شود روزه‌‌‌اش را بخورد؟ نه ابدا و جهاد هم یکی از فروع دین است. جهاد و نماز فرقی با هم ندارند و در این زمان که رهبر بزرگوار ما فرموده که الان جهاد فریضه ایست که بالای هر فریضه ایست، یعنی از تمام واجبات واجب تر جهاد است. پس سومین نوع از گرفتاری ها حقارت روحی است. یعنی کسی که جهاد را ترک‌‌ می‌کند، احساس حقارت روحی‌‌ می‌کند و چهارم بصیر و روشنایی و آن جلای دل را ازدست‌‌ می‌دهد و قلبش سیاه‌‌ می‌شود. پنجم دولت حق از آنها که به دست آنها سپرده شد، از آنها گرفته‌‌ می‌شود. آن که لیاقت ندارد دولت حق را نگه دارد و نگهبانی کنند و محروم‌‌ می‌شوند از امساک دیگران. چون که این ملت خار و زبون هستند و احساس نمی کنند و لذا پیغمبر اکرم‌‌ می‌فرمایند: خیر و برکت در شمشیر و زیر سایه شمشیر است. این را پیغمبر‌‌ می‌گوید باز، که خداوند امت من را به وسیله سم اسبها و فرودگاه نیزه ها عزیزشان کرد و یا اینکه آن که جهاد را ترک‌‌ می‌کند، اصلا جهاد نمی رود، این را پیغمبر دارد‌‌ می‌گوید کسی که اصلا جهاد نمی رود و با اینکه اصلا پیش خودش نمی گوید خداوند یک روز مرا توفیق بدهد که بتوانم در راه تو بروم جهاد کنم انگار نه انگار که جهادی موجود است. پیغمبر‌‌ می‌گوید: اگر چنین کسی بمیرد در یک نفاق و در دروغی و در یک پست فطرتی از دنیا رفته است. از رسول اکرم، رسول گرامی اسلام سوال کردند، چرا پس از شهید در قبر سوال و جواب نمی کنند؟ مانند ما که خب شما‌‌ می‌بینید و در احادیث شاید خوانده باشید که‌‌ می‌پرسند خدایت کیست؟ کتابت چه بود؟ گلوله های دشمن آزمایش خودش را داد. دیگر چه لزومی دارد که شهید را آزمایش کنند؟ چه آزمایشی از این بالاتر که این انسان جان خودش را در طبق اخلاص بگذارد و هدیه کند به خدا. آیا آزمایش از این بالاتر هم داریم؟یکی از خصوصیات که الان مشاهده‌‌ می‌کنیم در میان رزمندگان پر توانمان و یا رسیده در تاریخ که در تاریخ در بین مسلمانان صدر اسلام و صحابه پیامبر گرامی اسلام بوده، آن نشاط و آن روحیه عالی بوده که در میان آنها وجود داشته شما الان شنیدید که وقتی فرمانده ای اعلام‌‌ می‌کند سیل رزمنده ها به سوی فرمانده جاری‌‌ می‌شود و بر روی این برنامه با هم دعوا‌‌ می‌کنند و باز نامه نوشته اند و تذکر داده اند و گفته اند که صحبت هایم را کوتاه بکنم من جمع و جورش‌‌ می‌کنم و بیتر از این مصدع اوقاتتان نمی شوم. و این روحیه و این نشاط به خاطر آن توکل و ایمانی ست که نسبت به خدا دارند و در میان اینها وجود دارد. لذا این روحیه و ایثار در میان پیرش هست، در میان جوانش هست در میان سیاهش هست و در میان سفید هست، در میان همه و همه موجود است هر کسی برای خودش یک منطقی دارد یک ایده ای دارد یک راهی دارد و منطق شهید چیست؟ منطق شهید منطق سوختن است. منطق اینکه برود مانند شمع بسوزد منطقش این است که که برود و پر پر بزند منطقش این است که برود خونش را در پای درخت شکوهمند اسلام بریزد و دیگران از آن استفاده کنند این است منطق شهید. منطق شهید با منطق من و تو فرق‌‌ می‌کند این که یک قطره خون نجس چه ارزشی دارد اما خون شهید این جور نیست. خون شهید نجس نیست بلکه خدا‌‌ می‌فرماید: هیچ قطره ای بالاتر از قطره خون شهید که در راه خدا ریخته‌‌ می‌شود. هیچ قطره ای بالاتر از این نیست خون شهید ریخته‌‌ می‌شود و به پیکر اجتماع و به پیکر بی روح و کم خون اجتماع که در اثر تبلیغات نادرست به وجود آمده حماسه‌‌ می‌زند و روح‌‌ می‌دهد. هر کسی خودش را به نحوی در اجتماع ملحق‌‌ می‌کندخودش را با اجتماع تطبیق‌‌ می‌دهد یکی‌‌ می‌رود برق را اختراع‌‌ می‌کند و برای خودش نامی جاودان در تاریخ‌‌ می‌گذارد و یکی‌‌ می‌رود راجع به یک بیماری تحقیق‌‌ می‌کند و عوامل این بیماری را بررسی‌‌ می‌کند و به مردم معرفی‌‌ می‌کند و از این راه در جامعه جاودان‌‌ می‌شود و شهید هم با اهدا و نثار خون خودش به جامعه ملحق‌‌ می‌شود و جامعه را که بی روح است روح‌‌ می‌دهد و پیغمبر فرمود: بالای هر نیکو، نیکوکاری است. هر یکی و هر کار خوبی که انجام‌‌ می‌دهیم بالاتر از آن کار خوبی هم موجود است و اما هیچ نیکی و کار خوبی بالاتر از کشته شدن در راه خدا نیست و لذا در قیامت که شفاعت شامل سه دسته و سه طبقه است. یکی از آن طبقات، طبقه پیامبران و نبیین و ائمه است و طبقه دوم علما هستند. علمای متعهد و آگاه راه خدا، سومین طبقه از کسانی که میتوانند هر کسی را شفاعت کنند، هر کسی را که دلشان بخواهد شفاعت کنند، شهدا هستند. لذا خداوند در قیامت به شهید خطاب‌‌ می‌کند که وارد بهشت شو‌‌ می‌گوید آیا خدایا کسی نبود که مرا بزرگ کرد، کسی نبود که برای من کار کرد و مرا بزرگ کرد؟‌‌ می‌گوید چرا. او چه کسی بود؟‌‌ می‌گوید پدر من بود. به خدا‌‌ می‌گوید آیا کسی نبود که به من شیر داد و شبها به خاطر من بیدار بود و آن مادر من بود؟ آیا من بدون آنها وارد بهشت شوم؟ خداوند به شهید خطاب‌‌ می‌کند هر کسی را که دوست داری شفاعت کن. آنهایی که در تشییع جنازه ات شرکت کردند، آنهایی که برای تو گریه کردند و آنهایی که برای تو کار کردند به هر نحوی به هر شکلی برای تو خدمت کردند، دوست داری شفاعت کن هر کسی را دوست داری من برای تو حد و مرز قائل نیستم و لذا امروزه رسم است که در میان جامعه یک روزی را به نام معلم‌‌ می‌گذارند، یک روزی را به نام پرستار و یک روز را به نام مادر. ولی یک روز به نام شهید نیست. فقط یک روز روز شهید و آن هم عاشوراست. حالا که ما ادعا نداریم که شهید رفته و آن سیری که انسان‌‌ می‌تواند سیر نزولی خود به سوی خدا نائل بشود شهادت اخرین درجه ای که انسان‌‌ می‌تواند سیر کند به وی خدا و آن شهادت و آن شهید مگر نرفته و شهید نشده؟ پس ما باید افتخار کنیم، پس ما باید جشن بگیریم، پس چرا گریه‌‌ می‌کنیم؟ این شهید مگر نرفته به آن مقامی که‌‌ می‌خواست رسیده؟ پس چرا ما عزاداری‌‌ می‌کنیم؟ گریه‌‌ می‌کنیم؟ شما فکر میکنم شنیده باشید که مسیحی ها روز شهادت عیسی بن مریم را جشن‌‌ می‌گیرند.‌‌ می‌گویند مسلمان ها حتما احساس‌‌ می‌کنند که این شهید حتما شکست خورده خونش نفله شده پایمال شده که دارند گریه‌‌ می‌کنند. چرا گریه‌‌ می‌کنند؟ این به پیروزی رسیده و این را برای ما ایراد‌‌ می‌گیرند. اما ما چرا برای شهید گریه‌‌ می‌کنیم؟ درست است که شهید رفته به آن مقام و مرتبه ای که خودش دوست داشت رسیده اما ما که از فیض و تلاش های او که برخوردار بودیم محروم شدیم. ما تاسف نمی خوریم و متاسف نمی شویم که چرا محمد رضا شهید شد. ما نمی گوییم که چرا آن رفت شهید شد. ما تاثر‌‌ می‌خوریم که لذا شهید تاسف ندارد، ولی تاثر دارد. لذا در جنگ احد وقتی که حمزه شهید شد، عموی پیامبر حمزه کسی بود که از مکه هجرت کرده بود و آمده بود مدینه و کسی را نداشت. خب بعد از جنگ یک عده شهید شده بودند و همه جمع شده بودند آمده بودند تو خانه شان و داشتند برای شهید خودشان گریه‌‌ می‌کردند. لذا پیغمبر آمد رسید بر در خانه حمزه گفت همه گریه کننده دارند اما حمزه کسی را ندارد برای او گریه کند. حالا من نمی دانم این مسیحی ها این سنت را از کجا گیر‌‌ می‌آوردند و روی چه سنتی، وردی چه اصلی‌‌ می‌گویند ما باید جشن بگیریم. ما برای این گریه‌‌ می‌کنیم که پیغمبر مان گفته است، پیشوایمان گفت ما به پیروی از آن‌‌ می‌گوییم، به پیروی از او گریه‌‌ می‌کنیم و چون آن از میان ما رفته و ما از فیضهای او محروم هستیم، به خاطر آن داریم گریه‌‌ می‌کنیم و یا اینکه بعد از جنگ احد جابر بن عبدالله انصاری جنازه پدرش عبدالله انصاری را روی زانویش گرفته این جنازه را روی زانویش گرفته و پیغمبر آمده و گفت جابر این چیست؟ گفت این پدرم است گفت یا رسول الله‌‌ می‌گویند برای شهید گریه نکنید. شهید که گریه ندارد. پیغمبر گفت چه کسی‌‌ می‌گوید شهید گریه ندارد شهید گریه دارد خیلی هم گریه دارد. گریه بر شهید شرکت در حماسه اوست. ما برای اینکه خودمان را با او تطبیق دهیم و القا کنیم برای این منظور گریه‌‌ می‌کنم و گرنه ما تاسف نمی خوریم. لذا پیغمبر خودش نشست روضه خواند و هم پیغمبر گریه کرد و هم خودش گریه کرد خود جابر.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                     و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی                آن شب قدر که این تازه براتم دادند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.