شهید داوود آقانقی زاده
نام پدر: محمدباقر
نام مادر: آسیه
تاریخ تولد: 1347
محل تولد: چالوس – شهرستانک
تاریخ شهادت: 24/اردیبهشت/1367
سن: 20سال
گردان: الناصرین
مزار: چالوس – گلزار شهدای شهرستانک
بازتولید(جمع آوری اینترنتی و فضای مجازی)
زندگینامه شهید داود آقانقی زاده
شهید داود آقانقی سال 1347 در روستای شهرستانک از توابع شهر چالوس به دنيا آمد. پدرش محمدباقر، كشاورز بود و مادرش آسيه نام داشت.
داود در هفت سالگی در همان روستا تحصیل را آغاز کرد. او کلاس دوم راهنمایی را در مدرسه شهید مطهری گذراند و بعد از آن به دلایلی دیگر ادامه تحصیل نداد و به تهران رفت و در شغل صافکاری اتومبیل مشغول به کار شد. وی در کنار کارهای دیگر به عضویت بسیج نیز درآمد.
سال 1365، بعد از اعزام برادرش به جبهه او نیز مشتاق شد که به جبهه برود تا اینکه در سال 1366، داوطلبانه به سپاه پاسداران کرج مراجعه کرد و به عنوان پاسدار وظیفه در لشکر ده سیدالشهدا علیه السلام؛ مشغول خدمت شد.
وی سرانجام در بیست و چهارم اردیبهشت1367، بعد از روزها مجاهدت در جبهه حق علیه باطل به درجه شهادت رسید و پیکر پاکش درگلزار شهدای شهرستانک؛ به خاک سپرده شد.
بازتولید(جمع آوری اینترنتی و فضای مجازی)
وصیتنامه شهید داوود آقا نقی
به نام الله به ياد الله و براى الله
در لحظات آخر چند كلمه اى وصيت مى كنم. درود و سلام بر منجى عالم بشريت ولى عصر(عج) و نايب بر حقش امام امت خمينى كبير(ره) امام مستضعفان و رزمندگان غيور جبهه ها و شهداى به خون خفته كه با نثار خون پاك خود درخت پر بار انقلاب را آبيارى كرده و مى كنند و خواهند كرد. سپاس خداوندى را كه ما را در ايران اسلامى زندگى بخشيده و رهبرى بزرگ به ما عنايت كرده تا از گمراهى نجاتمان دهد و در مسير اسلام به حركت درآورد.
الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ» »
كسانىكه ايمان آورده و هجرت كردند و در راه خدا با اموال و جانهاى خويش جهاد كردند، بزرگترين درجه را نزد خداوند دارند و اينان همان رستگارانند. آیه بیست سوره توبه
خدايا! اگر گل نيستم در گلستان زمين تو با گلهايى كه ريشه در كوثر عشق دارند همسايه ام. خدايا! تو را به بوى خوش گلهاى گلستانت شميم لطفت را بر من نثار كن تا لياقت درستى اينان بيابم.
خداوندا! ريشه ام را با ريشه اين گلها و ساق و برگشان پيوند بزن تا شايد رمز پاكى و صداقت را از اينان وام گيرم و لايق گلستان تو شوم.
پدر و مادر عزيزم از شما تشكر مي كنم كه مرا پرورش داديد تا در اين برهه از زمان بتوانم به نداى امام عزيزمان لبيك گفته و به جبهه بيايم تا با يارى ديگر برادرانم دشمنان اسلام را از ميان برداريم. اگر به فيض شهادت نايل آمدم ناراحت نشويد و گريه نكنيد كه موجب شادى دشمنان شود و اگر خواستيد گريه كنيد به ياد شهيدان گمنام بگرييد و براى سالار شهيدان عزادارى كنيد.
مادر و پدرم امانتى كه خدا به شما داده بود به صاحب اصلى اش باز گردانيد و هيچكس موقع تحويل امانت ناراحت نمى شود. آفرين بر شما كه اينگونه امانتتان را پس داديد. مادر! شما و برادران و خواهرانم را خيلى دوست دارم ولى مادر جان من خدا را خيلى بيشتر از شما دوست دارم. اگر جنازه ام دركربلاى ايران ماند و به دست شما نرسيد ناراحت نشويد و اگر دلتان تنگ شد به مزار شهداى گمنام برويد. خواهران شما وظيفه خود را مي دانيد همچون زينب (س) باشيد و به اسلام خدمت كنيد تا خداوند از شما راضى باشد.
برادران شما به فرمايشات امام گوش داده و به آن جامه عمل بپوشانيد. دوستان، آشنايان از همگى حلاليت مي طلبم اگر مى خواهيد ادامه دهنده راه شهدا باشيد به جبهه هاى نبرد هجوم آوريد و نگذاريد اسلام در خطر باشد. ما به جبهه نياز داريم تا با جهاد فى سبيل ا… گناهانمان بخشيده شود. دين خدا را يارى كنيد راه امام حسين را در پيش گيريد كه فتح و پيروزى نزديك است. از همگى مى خواهم كه هنگام عزادارى براى اين حقير به ياد شهيدان گمنام باشيد. امام عزيزمان را دعا كنيد و در راه آشنايى بيشتر با قرآن بكوشيد و اگر در موقع نماز وقت بيشترى داريد و اى آنكه با من هم نماز بودى برايم نماز بخوان.
منم سرباز و سردار حسينم
صداى روز پيكارم حسين است
گل فتح و ظفر رويد به راهم
شكوه باغ پر بار حسين است
چه باك از دشنه خونريز دشمن
پناه و ياور و يارم حسين است
بهار من نگيرد رنگ پاييز
كه رنگ سرخ گلزارم حسين است
به خلوتگاه دل اشكم روان شد
بلور چشم بيدارم حسين است
هراسى از شب وحشت ندارم
بازتولید(جمع آوری اینترنتی و فضای مجازی)
درباره شهید داوود آقانقی زاده
عنوان: دستی بر روی شانه ام…
به روایتِ برادر شهید
از وقتی به جبهه رفته بود، حال و هوایش حسابی عوض شده بود… این را هرکسی که او را می دید، می فهمید.
رفتارش گویی زمینی نبود و چهره اش کاملا آسمانی شده بود…
یکبار که از جبهه آمده بود، پانزده شانزده ساعتی را با هم بودیم. وقتی خداحافظی کردیم قدری از هم فاصله پیدا کردیم، یکدفعه دستی را بر روی شانه ام حس کردم!
برگشتم.
داوود بود!
گفت: «برادر! بیا یکبار دیگر ببوسمت.»
آن لحظه؛ یقین کردم که او به زودی به مقصودش می رسد…
چیزی نگذشت که در یک روز بهاری، داود بهار واقعی را تجربه کرد و در 20 سالگی، غنچه وجودش با شهادت، شکفته شد. او در آخرین ماه های جنگ، خود را به قافلۀ شهدا رساند و از رفیقان شهیدش عقب نماند…
بازتولید(جمع آوری اینترنتی و فضای مجازی)






یک دیدگاه
14 ژانویه 2022 در 12:25 ق.ظ
مجتبی آقانقی
شهید بزرگوار با اینکه در دوران کودکی بودم و خاطراتت به خاطرم نمانده ولی یک لقب که با دیدنم بر زبان میاوردی بارها به عنوان خاطره برایم از زبان مادر بزرگوارت برایم تعریف شد،(لپ خیگ)یادت گرامی به امید شفاعت،.