شهید نصرالله پالیزدار

شهید نصرالله پالیزدار

نام پدر: عنایت‌الله

تاریخ تولد: ۱۳۴۳

محل تولد: تهران

وضعیت تأهل: مجرد

سن :۲۲ سـال

تاریخ شهادت: ۱۳/اردیبهشت/۱۳۶۵

محل شهادت: فکه

عملیات: سیدالشهدا (ع)

گردان: حضرت المهدی (عج)

مزار: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه۵۳، ردیف۱۳۹، شماره۱۰.

بازتولید(جمع آوری اینترنتی و فضای مجازی)

 

زندگینامه شهید نصرالله پالیزدار

شهید نصرالله پالیزدار؛ سال۱۳۴۳ مصادف با ماه مبارک رمضان در تهران متولد شد. او اولین ثمره ازدواج والدینش بود و در سه ماهگی دچار بیماری سختی شد بگونه‌ای که معالجه پزشکان نتیجه‌ای نداد و پدر و مادر با توسل به ائمه اطهار(ع) و نذر حضرت ابوالفضل العباس(ع) فرزند خود را دوباره باز یافتند و او از بیماری مهلک جان سالم بدر برد.

نصرالله دوران دبستان را در محله نارمک گذراند و به سبب رهنمودهای پدر نسبت به مسائل مذهبی توجه خاصی پیدا کرد، بگونه ای که در مدرسه با مظاهر ضد اسلامی به مخالفت برمی‎خاست و همین امر باعث شد بارها پدرش به مدرسه فراخوانده شود. در همین دوران در جلسات مذهبی مسجد جامع نارمک شرکت می‌کرد و شبهای پنجشنبه همراه با پدر در هیئت قرآنی متوسلین به حضرت علی اصغر(ع) حضور می‌یافت. آموزش‌های دینی و قرآنی از او فردی باایمان، صبور و بامحبت ساخته بود.

در سال۵۶ همراه با خانواده به محله شهرک ولیعصر(عج) نقل مکان کرد و دوره راهنمایی را در مدرسه شهید مطهری سپری نمود و دوره متوسطه را در هنرستان شهید رجایی ادامه داد.

همزمان با شروع انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)، وی نیز همچون دیگر جوانان و نوجوانان مبارز به تحرکات انقلابی خود شدت بخشید و به مقابله با رژیم پهلوی برخاست. او پس از پیروزی انقلاب، عضو فعال انجمن اسلامی مدرسه بود و در بسیج و انجمن اسلامی مسجد امام هادی(ع) نیز فعالیتهای چشمگیری از خود نشان داد بگونه‌ای که مدتی فرمانده بسیج پایگاه مسجد را برعهده داشت.

وی برای حضور در جبهه، آموزش‌های نظامی لازم را در اصفهان گذراند. وی سهم بسزایی در پیروزی‌های عملیات رمضان داشت و بعد از مدتی به تهران بازگشت. همزمان با شروع عملیاتهای زنجیره‌ای والفجر دوباره قصد عزیمت نمود و در منطقه فکه و عملیات والفجر مقدماتی حضور یافت و در این عملیات از ناحیه صورت و دست مجروح و در بیمارستان بستری شد. پس از بهبودی دوباره به جبهه رفت و در عملیات پیروزمند بدر نیز نام نصراله در جمع سلحشوران و حماسه آفرینان این عملیات ثبت گردید. او در تاریخ ۲۵/۱/۶۵ برای آخرین بار به جبهه اعزام و در تاریخ ۱۱/۲/۶۵ پس از نوشتن وصیتنامه عازم خط مقدم نبرد با دشمن بعثی شد. او در جریان نبرد با خصم زبون با شجاعت تمام نخستین رزمنده لشکر اسلام بود که گلوله آرپی چی را بسوی نظامیان بعثی شلیک و در مدت کوتاهی ۴ تانک دشمن را منهدم کرد. در گرماگرم پیکار، از ناحیه سر و پشت کمر مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و در جریان انتقال به پشت جبهه از طریق آمبولانس مجدداً پیکر مجروحش مورد اصابت خمپاره نیروهای متجاوز واقع شد و روح خدایی‌اش از قفس تن بسوی معبود شتافت و به مقام والای شهادت رسید.

بازتولید(جمع آوری اینترنتی و فضای مجازی)

 

خاطراتی از شهید نصرالله پالیزدار

  • پدر شهید:

اولین بار که از جبهه به مرخصی آمد، به او اصرار کردم: “دیگر نرو. بمان و درست را بخوان.”

اما او با متانت و آرامش، قرآن را آورد و گفت: “پدر! من برای حفظ قرآن و دین و اجابت فرمان رهبرم می روم.”

با این حرفش، تسلیم شدم و او دوباره رفت…

وقتی مجروح شده بود، به او پیشنهاد دادم که دیگر بمان و ازدواج کن.

جواب داد: “ببین بابا! ۱۵ نفر از بستگان ما و ۴۵ نفر از بچه‌های پایگاه بسیج شهید شده‌اند. با شهید شدن برادران بهرامی، حتی خجالت می‌کشم وارد کوچه خودمان بشوم! چگونه می‌توانم دل به دنیا ببندم و ازدواج کنم؟…”

***

نصرالله از همان کودکی، روح بزرگی داشت. یکبار وقتی برایش از غیبت امام زمان(عج) و معراج پیامبر اسلام و… حرف می زدم، اشک از چشمان کوچکش جاری شد!…

اول فکر کردم ترسیده!  

اما بعد فهمیدم به خاطر بزرگی و محبت پیامبر(ص) گریه می‌کند.

***

از همان بچگی، روحیه ای مقاوم داشت.

یکبار شیشه‌ای شکست و پایش به شدت شکافت. بردیمش بیمارستان، زخمش بخیه لازم داشت، اما دکتر وسیله بیهوشی نداشت.

نصرالله گفت: من تحمل می کنم!

دکتر با شگفتی از قدرت مقاومت و تحمل نصرالله، بدون آنکه از ماده بیهوشی استفاده کند، پایش را بخیه زد.

***

رفته بودیم برای عید دیدنی… فکر می‌کردم نصرالله هم خودش بیاید، اما او نیامد. ظهر شد… دلم شور زد و ناچار، رفتم خانه. کاغذی روی بخاری گذاشته بود و رویش نوشته بود:

“پدر جان! خداحافظ! من می‌روم جبهه! ببخش که بی‌خبر رفتم.”

خیلی ناراحت شدم. راه افتادم رفتم دنبالش، اما او رفته بود…

مدتی گذشت… آنقدر دلتنگ بودم که نمی‌دانستم چکار کنم.

یک روز ساعت چهار صبح بود که یکدفعه احساس کردم پشت در حیاط است. در را باز کردم. پشت در بود! در آغوشش گرفتم. آنقدر مجروحان را حمل کرده بود که تمام لباسهایش خونی بود.

  • خواهر شهید:

نصرالله به پدرم گفته بود:

دوست دارم وقتی که شهید شدم، یک چشمم بسته و یک چشمم باز باشد. یک چشمم بسته باشد برای اینکه از دنیا و مال دنیا چشم ببندم و بروم و یک چشمم باز باشد برای اینکه با چشم باز به آن دنیا بروم و آن دنیا را ببینم.”

بازتولید(جمع آوری اینترنتی و فضای مجازی)

 

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن