شهید قاسم قدیری

نام: قاسم

نام خانوادگی: قدیری

نام مادر: ایران

نام پدر: تیمور

تاریخ تولد: ۱۳۴۷/۳/۲۷

محل تولد: دماوند

وضعیت تاهل: مجرد

میزان تحصیلات: دوم راهنمایی

سن: ۱۹ سال

تاریخ شهادت: ۱۳۶۶/۱/۲۷

محل شهادت: سردشت

عملیات: نصر۱

گردان: حر

یگان خدمتی: لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه‌السلام

مسئولیت: آرپی‌جی‌زن و تک‌تیرانداز

مزار: بهشت زهرا، قطعه ۲۹، ردیف ۲۸

نمایه محتوا: گنجینه ل۱۰

شهید قاسم قدیری فرزند تیمور در سال ۱۳۴۷ چشم به جهان گشود. وی در تهران متولد نشد، اما بعد از چند سال به علت تغییر شغل پدر، همراه با خانواده به تهران مهاجرت کردند.

او دوره ابتدایی را در مدرسه فخرایی در رسالت گذراند اما از آنجا که  علاقه‌ی زیادی به درس خواندن نداشت، دوم راهنمایی تحصیلات خود را رها کرد و در یک تولیدی مشغول به کار شد.

هنگامۀ انقلاب، ۱۰ ساله بود و فعالیت خاصی نداشت ولی با مادرش تا می توانست به تظاهرات می رفت. وی علاقه‌ی زیادی به فعالیت های اجتماعی داشت. برای همین، بعد از پیروزی انقلاب، وارد پایگاه بسیج شد و داوطلبانه دوره آموزشی دید. سپس به جبهه رفت و در عملیات‌های کربلای ۵ و نصر ۱ حضور پیدا کرد.

سرانجام در اولین روز از دومین ماه سال ۱۳۶۶ در سردشت با اصابت ترکش به فیض شهادت  رسید و در قطعه ۲۹ در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

با سلام و درود به پیشگاه ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آقا امام زمان و رهبر کبیر انقلاب امام خمینی و عرض احترام به پدر بزرگوار و مادر ارجمندم که درس زندگی را به من آموختند و عشق به حسین (علیه السلام) و مکتب مقدسش را در وجودم بارور ساختند و بر این عقیده اند که تا جان در بدن داریم باید همچون اباعبدالله (علیه السلام) و فرزندان نامدارش در مقابل ظلم و تعدی دشمنانی که نابودی اسلام و مسلمین را می خواهند مقاومت کنیم.

خانواده‌ی عزیزم، من نیز راه خود را پیدا کرده‌ام و چه افتخاری از این بالاتر که در راه حفظ آرمان هایم به شهادت برسم. پس از شما می خواهم که بدانید من و همرزمانم نخواهیم مرد، بلکه یاد و خاطره‌مان برای همیشه در فهرست حق طلبی مردان بزرگ خدا ثبت خواهد شد.

مادرم در غم از دست دادنم اشک نریز و به شهادتم افتخار کن، تو و همه‌ی مادران شهدا باید به یاد مظلومیت امام حسین و فرزندان پاکش گریه کنید، به یاد علی اکبر جوانش و نوزاد شش ماهه‌اش.

پدر خوبم از شما می خواهم که در فقدان من به همه خانواده دلگرمی بدهید و سعی کنید بیش از پیش آنها را با اهل بیت و آرمان‌های مقدسشان آشنا کنید.

و شما‌ ای خواهرانم به شما نیز وصیت می کنم که در زندگی‌تان بزرگ بانوانی همچون فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و زینب کبری (سلام الله علیها) را الگوی خود قرار دهید و در هنگام شهادتم به یاد صبر و تحمل زینب (سلام الله علیها) بیفتید و صبور باشید، به خدا راضی نیستم که یک خرمای ختم مرا افراد بی‎‌حجاب و ضدانقلاب بخورند.

و شما ‌ای برادرانم، از شما می خواهم که در نبود من تمام سعی و تلاشتان را بکنید تا بقیه افراد خانواده خصوصا پدر و مادرم جای خالی من را احساس نکنند. پس محبتتان را چند برابر کنید و همیشه تلاشتان این باشد که ادامه دهنده راه من و همرزمانم باشید.

و در آخر از همه کسانی که وصیتنامه من به دست آنها می رسد می خواهم که همواره تلاش کنند که انقلاب اسلامی مان را که به یاری خداوند و مدد خون هزاران شهید بی‌گناه به ثمر رسید در مقابل دشمنانش حفظ کنند و عشق به حسین و اهل بیتش را تا همیشه تاریخ و نسل به نسل زنده نگه دارند که ما هرچه داریم از حسین (علیه السلام) و مکتب ولای اوست.

و از همه‌ی شما عزیزان می خواهم که همواره پشتیبان انقلاب باشید و ان‌شاءالله آن را به دست صاحب اصلی‌اش آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برسانید که در این صورت خون من و دیگر کسانی را که در جبهه انقلاب برای قیام علیه ظلم نبرد کرده اند را پایمال نخواهید کرد.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

قاسم قدیری

۱۳۶۵/۱۰/۱۹

  • مادر شهید:

سن و سالی نداشت که فکر رفتن به جبهه بود.

وقتی با او مخالفت کردم، به من گفت: اگر امام حسین را دوست داری باید با رفتنم موافقت کنی، وگرنه الکی حسین حسین نکن!

 

  • برادر شهید:

یادم هست دفعه‌ی آخر که به مرخصی آمده بود، موقع خداحافظی دستش را روی شانه‌ام گذاشت. مرا چند قدم جلوتر برد و آهسته در گوشم گفت: من که رفتم مواظب مامان باش.

 

  • همرزم شهید:

بعد از ظهر روز پنجشنبه ۲۷ فروردین، بعد از نماز، تمام ذخیره آب قمقمه اش را خورد و گفت: من دیگر به آب نیازی ندارم. بعد از چند لحظه به مقام والای شهادت مفتخر گردید.

 

  • پدر شهید:

قبل از آخرین اعزامش به جبهه، پنهانی وصیتنامه می نوشت. خواهرش دیده بود و کنجکاو شده بود که چه می نویسد؟ اصرار کرده بود که بگذارد بخواند، اما قاسم گفته بود: به زودی متوجه خواهی شد.

خواهرش که متوجه موضوع شده بود، خواهش کرد که این بار، کمی زودتر از جبهه برگردد، اما او سه بار با حرکت سر و ابرو تکرار کرده بود که: دیگر از جبهه برنمی‌گردم.

گالری تصاویر

مشترک شدن
اطلاع رسانی کن
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx