شهید علی روضه ای

نام : علی

نام خانوادگی : روضه ای

نام مادر : مهری

نام پدر : محمدعلی

تاریخ تولد : ۱۳۴۷/۴/۱

محل تولد : تهران

وضعیت تاهل : مجرد

میزان تحصیلات : پایان دوره راهنمایی

سن : ۱۹ سال

تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۶/۱۱

محل شهادت : حاج عمران

عملیات : کربلای ۲

 

یگان خدمتی : لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام

گردان: نامشخص

مزار: تهران، بهشت زهرا قطعه۵۳ ردیف۹۸ شماره۱۶

شهید علی روضه ای   در تیر ماه ۱۳۴۶ در شهرتهران و در خانواده ای انقلابی و مؤمن پا به عرصه وجود گذاشت و با تولد خود چشمان پدر و مادر  را به دیدن اولین فرزند پسر خانواده روشنایی بخشید .

علی دوران کودکی و نوجوانی خود را در کنار خانواده عزیزش و در مساجد و هیأتهای محله گذراند. او از جذابیت ویژه ای در خانواده برخوردار بود.(( هنگامی که در مورد دوران کودکی و نوجوانی علی  پرسیدیم سکوت غم آلودی  فضا را پر کرد و در جواب سؤال گفتند : علی از ساعت ۲ بعد از ظهر به گریه می افتاد تا ساعت ۵/۸ ـ  ۹ شب  .هر چه او را به دکتر بردیم نتیجه ای نداشت . دکترها می گفتند که بچه سالم است و مشکلی ندارد .))
شهید علی روضه ای تحصیلات خود را تا پایان دوران راهنمایی در مدارس  تهران سپری کرد .

علی روضه ای از آنجا که در خانواده ای مؤمن و متدین بزرگ شده بود از اخلاق پسندیده و نیکوی پدر و مادر برخوردار بود  . او در اخلاق خوب سرآمد همه اعضای خانواده و دوستان و آشنایان بود ، او با دوستان خود در دوران دبستان خیلی صمیمی و با محبت برخورد میکرد .  از آنجا که در دوران دبستان با یکی از دوستان به نام  احمد فیروز صمدی، خیلی رفت و آمد می کرد و با توجه به اینکه پدر فیروز صمدی در مدرسه فعالیت می نمود و در شرایط نامطلوب اقتصادی به سر می بردند شبهای ماه مبارک رمضان ،علی غذا را از خانه خود به مدرسه می برد تا غذا را  با احمد میل کند .
شهید علی روضه ای قسمتی از وقت خود را به درس و مشق اختصاص می داد و باقیمانده وقتش را به فعالیت در مسجد و پایگاه صاحب الامر( عج ) می گذراند تا آنجا که مادر شهید می گوید : بعضی از شبها علی تا دیر وقت در پایگاه و مسجد می ماند و زمانی که به خانه می آمد حاج محمد به او می گفت :علی جان ، اگر امکان دارد از این به بعد زود به خانه بیا  و ساعت خالی خود را کمک من کن ، ولی علی در جواب پدر خود می گوید که پدر جان امروز کارهای مسجد واجب تر  است.
شهید علی روضه ای در کنار برنامه های فرهنگی به برنامه های دینی و اعتقادی خود نیز خیلی اهمیت می داد ، او سعی می کرد در هر جا که باشد حتی المقدور خود را به نماز جماعت مسجدشان  برساند و از این فیض عظیم محروم نماند . او با دوستان خود در اکثر  جمعه ها به نماز جمعه می رفت . شهید بعضی از شبها برای زیارت و قرائت دعا به اتفاق دوستان روانه حرم حضرت عبد العظیم حسنی (علیه السلام ) می شد . مادر شهید می گوید، که ما اصلا علی را تا موقعی که زنده بود نشناختیم تا اینکه بعد از شهادت او دوستانش از اخلاق نیکو و برخوردهایش برای مان گفتند .
مادر علی در زمینه  از برخورد او با پدر و مادر می گوید : او هیچ موقع جلوی پدرش دراز نمی کشید ، او هر موقع که از منزل بیرون می رفت با همه ما خداحافظی می کرد و با ورود خود سلام و احوال پرسی  گرمی را نسبت به همه اعضای خانواده داشت .
در اوال نوجوانی علی، دو دختر داشتیم که یکی از انها خیلی با ایمان بود که بعد از چند سالی بر اثر بیماری فوت کرد ولی دختر دیگرم که قبل علی بود ، علی با اینکه سن کمی داشت ولی سخت مواظب خواهر بود و مدام در مورد حجاب و عفتش به او تذکر می داد .

شهید علی روضه ای  در اواخر سال سوم راهنمایی  در سن ۱۴ سالگی وارد سپاه شده و در وزارت دفاع و پشتیبانی مشغول خدمت می شود و با شروع جنگ و تغییراتی که در شناسنامه خود می دهد ! علی در آن موقع از مسؤولین وزارت دفاع خواست که با اعزام او به جبهه موافقت کنند و آنان نیز با در خواست او موافقت کردند .  علی روضه ای پس از اینکه مقدمات اعزام را فراهم کرد موضوع را به خانواده اطلاع داد ولی والدین در صدد جلو گیری از فرزندشان بر می آیند  از جمله پدر شهید به علی می گوید : علی جان تو جبهه نرو من همینجاه برای تو ماشینی می گیرم  که در کنار خودم باشی ودر همینجا کار و ازدواج کن . ولی او به پدر خود می گوید : من الان آمادگی ازدواج ندارم و اگر خدا خواست بعد از جنگ ازدواج خواهم کرد . و در مورد ماشین حتی هم  اگر ماشینی پر از پول و طلا  برایم بخرید باز هم نمی توانم اینجا بمانم و به جبهه نروم . بالاخره  توانست خانواده را راضی کرده و  روانه جبهه جنگ شود و در چند عملیات شرکت  کند  شهید علی  حدود پنج  ـ شش مرتبه مجروح می شود . مادر علی می گوید : علی در یکی از عملیاتهایی که شرکت کرده بود به نحو وخیمی از ناحیه پا مجروح شد  به طوری که ماهیچه های پایش خیلی صدمه دیده  بود و ۱۵ روز در بیمارستان  شیراز بستری شد  که عباس و حسین آزاد (پسر عمو هایش ) از مجروحیت او آگاهی پیدا می کنند و بدون اطلاع ما به شیراز رفته و از اآنجا تلفن می کنند که علی مجروح شده و ما همراه او به تهران می آییم .
من و پدر شهید به همراه چند تن از اقوام روانه فرودگاه شدیم  ،ناگاه چشمانم به ویلچری افتاد که نوجوانی خیلی ضعیف روی آن نشسته بود و من فقط نگاهم به این نوجوان بود و به پشت سر و اطراف او نگاه نمی کردم ، به یکی از همراهانم گفتم ببینید که یک بچه به این ضعیفی چگونه رفته جبهه ؟. آخر از این چه کاری بر می آید ! ناگاه چشمم به پشت سر نوجوان افتاد و دیدم که حسین و عباس آزاد هستند و فرد روی ویلچر هم علی خودمان است که بر اثر مجروحیت و خونریزی زیادی که داشته اینقدر ضعیف شده !  بی اختیار گریه کردم . علی به من گفت : مادر! ساکت باشید و شلوغ نکنید ، شما با گریه خود آبروی من را می برید چرا گریه می کنید ؟ بعد علی را به سالنی در  فرودگاه بردند که همه مجروحین در آنجا به صورت موقت بستری می شدند.  من هم به دنبال علی وارد سالن شدم و خیلی بی تابی میکردم علی رو به پدر خود کرد و گفت بابا ! مادر را از اینجا ببرید که گریه مادر مرا اذیت می کند .

فرزندم را از فرو گاه به بیمارستان شهید چمران بردیم و حدود دو ماه در آنجا بستری بود که در این مدت بهبودی چندانی حاصل نشد ، تا اینکه او تصمیم گرفت بمناسبت چهلمین روز شهادت پسر عمه اش به همراه داماد آنها (حسین آزاد ) روانه مشهد شود و با عصا در مجلس پسر عمه اش حاضر شود و شفای خود را از حضرت امام رضا (ع ) بگیرد . علی توانست بعد از مسافرت به مشهد ، دوباره راهی جنگ شود .
(( پدر شهید می گوید : آخرین بار قبل از رفتن علی به منطقه به پا بوس امام رضا ( ع ) رفتیم . درآنجا کمی با او صحبت کردم  . از او خواستم که کاری برای خود دست و پا کند و دیگر به منطقه نرود  .گفتم : تو در عملیاتهای متفاوتی شرکت داشته ای  و چندین بار هم مجروح شده ای . اما او در جواب گفت ، من به شهداء قول داده ام که راه آنان را ادامه دهم و نگذارم که سلاح آنان بر زمین بماند و به عهدی که بیسته ام باید وفا کنم . با صحبتهای علی من راضی شدم . با هم به فرودگاه آمدیم و او به تهران رفت تا از آنجا به منطقه برود شهادت
مادر شهید می گوید : قرار شد تا موقع برگشت علی در مشهد بمانیم ولی با رفتن علی به جبهه ما روانه دیارمان روستای (( بیهود)) شدیم و بعد از چند شب اقامت در بیهود در یکی از شبها در خواب دیدم که حضرت امام خمینی ، به دیدن خانواده ما آمدند و همه لباسهای امام سفید بود . من از دیدار با امام خیلی خوشحال بودم . صبح خوابم را برای حاج محمد تعریف کردم و با خودم فکر کردم که علی به شهادت رسیده است ولی این موضوع را به پدرشان نگفتم چرا که می ترسیدم ناراحت شوند . بعد از چند روز روانه مشهد شدیم و در مشهد متوجه شهادت سردار (( محمود کاوه )) شدیم و سعادتی نصیبمان شد که توانستیم در تشییع پیکر فرزند کردستان و رادمرد خراسان شرکت کنیم  . در همان روزها بود که یکی ـ دو تا از اقوام متوجه شهادت علی ما نیز شده بودند و من از حرکات گفتگوهای آنان متوجه خبرهایی شده بودم و هنگامی که از آنان پرسیدم که چه شده است ؟ آنان به نحوی از من و موضوع فرار می کردند تا اینکه در یکی از شبها حاج محمد در خواب می بیند که علی می گوید : پدر جان ببخشید .،  قرار بود من در مشهد بدنبال شما بیایم ولی به عهدم وفا نکردم . صبح روز بعد حاج محمد رو به من کرد و گفت : آماده شوید امروز باید به تهران برویم . هر چه علت ناگهانی سفر را جویا شدم ایشان جوابی نداد . در تهران خبر شهادت علی را به ما دادند و گفتند که پیکر علی  اشتباها به تبریز برده شده که یکی از همسایگان به همراه چند تن از اقوام به تبریز رفتند و پیکر مطهرش را پس گذشت ۹ روز از شهادتش در حالی که دست چپش چون ارباب او حضرت عباس بن علی (ع) قطع شده بود  به تهران آوردند .علی را پس از برگزاری مراسم با شکوهی در جوار سایر همرزمانش در قطعه ۵۳  بهشت زهرا تهران خاک سپردیم .
علی سال ۱۳۶۵ در سن ۱۹ سالگی در عملیات کربلای ۲ ، منطقه ((حاج عمران)) بر اثر اثابت ترکش شهید شد . 
شهید علی روضه ای قبل از عملیات به همرزمان خود وصیت می کند که اگر شهید شدم و بدنم را نتوانستید به عقب حمل کنید خود را به مشقت و سختی نیندازید .

مادر شهید می گوید : بعد از گذشت ۴ ماه از شهادت علی در خواب دیدم که فرزندم در یک منطقه ای بدنبال خانه ای برای خودش می گردد در حالی که خودمان منزل بزرگی داریم و اتاقهای خالی هم داریم . از او پرسیدم ، با توجه به شرائط ما چرا دنبال خانه می گردی ؟ او در پاسخ گفت : مادر من به دنبال منزلی می گردم که با دوستم (( احمد فیروز صمدی)) با هم باشیم . صبح که از خواب بلند شدم متوجه شدم که دوست صمیمی و قدیمی  علی که همان احمد بود به شهادت رسیده و قرار است ، پیکر پاکش را امروز در تهران  تشییع کنند و فهمیدم که گلهای پرپر ما بدنبال منزلی می گردند که خشت و گِل آن را تکه های نور تشکیل  داده باشد و اصلا قابل قیاس با منازل ویرانه دنیا نمی باشد .
مادر شهید در مورد انتظار خود از جوانان و ملت شریف ایران می گوید : من هر موقع جوانان مؤمن و متدین را می بینم انگار علی خودم را می بینم و از نگاه به جوانان هیأتی و با ایمان لذت می برم و شاد می شوم .و احساس می کنم که فرزندم زنده است در همین سفر اخیری که به کربلای معلا داشتم به همراه کاروان ما یک عده جوانانی بودند که انسان از شور و شوق بی نظیری که به امام حسین ( ع) داشتند مبهوت و حیران می شد و من برای همه جوانان خوب اسلام دعا می کنم و از خداوند می خواهم که آنان را محفوظ بدارد . ولی هنگامی که جوانان لا ابالی و بی غیرت را می بینم نگران خون فرزندم می شوم و احساس کدورت مرا فرا می گیرد  .
 من از همه جوانان عزیز می خواهم که نگهبان خون مقدس شهداء باشند و همیشه رهرو و دنباله رو خط شهدای عزیزمان باشند .

نمایه محتوا : بازتولید (جمع آوری اینترنتی و فضای مجازی)

گالری تصاویر

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن