شهید رضا فرصیاد

شهید رضا فرصیاد

 

نام پدر: عبدالحسین

تاریخ ولادت: ۱۳۴۷/۸/۱۸

محل ولادت: آبادان

سن: ۱۹

تاریخ شهادت: ۱۳۶۶/۱/۱۸

محل شهادت: شلمچه

عملیات: کربلای۸

سمت: فرمانده دسته یکی از گروهان های گردان زهیر لشکر ده سیدالشهدا علیه السلام

مزار: تهران – بهشت زهرا (س) – قطعه ۲۹ ردیف ۱۱۰ شماره ۳

 

زندگینامه شهید رضا فرصیاد

شهید رضا فرصیاد سال ۱۳۴۷، در شهرستان «آبادان» چشم به جهان گشود. فرزند سوم خانواده بود و دوران تحصیل در دبستان را قبل از سن شش سالگی شروع نمود.

وقوع جنگ تحمیلی عامل مهاجرت خانواده اش به تهران شد و سپس در کرج  سکونت گزیدند.

رضا در سن چهارده سالگی دوره آموزش عمومی مرحله اول بسیج را در تهران سال ۶۱، گذراند و پس از پایان سال تحصیلی ۶۲-۶۱ عازم جبهه گردید.

او علاقه زیادی به درس خواندن داشت و از هر فرصتی برای ادامه تحصیل استفاده می کرد و در سال ۶۵ دیپلم خود را در رشته ریاضی فیزیک کسب نمود.

ایشان در عملیات مختلفی چون والفجر- کربلای دو و آزادی مهران کربلای چهار و پنج و هشت شرکت داشت.

رضا فرصیاد فردی با ایمان، محجوب، ساده در رفتار و کردار، با اخلاص کامل نسبت به دین، میهن و رهبریت امام خمینی(ره) بود.

وی در دیماه ۶۵، در عملیات کربلای پنج به سختی از ناحیه سینه و ریه مجروح گردید و پس از مختصر بهبودی مجدداً در تاریخ دهم فروردین ۶۶، عازم جبهه شد و در تاریخ نوزدهم فروردین ۶۶، در عملیات کربلای هشت در منطقه شلمچه به شهادت رسید. او هنگام شهادت حدود نوزده سال داشت و فرمانده دسته یکی از گروهان های گردان زهیر لشکر ده سیدالشهدا علیه السلام بود.

 

خاطراتی از شهید رضا فرصیاد

  • پدر شهید:

ایشان مواقعی که عازم جبهه میشد طوری از خانه خارج می‌شد که کسی متوجه نشود او عازم جبهه است. تاکید داشت که برای خداحافظی حتی دم درب منزل بدرقه نشود، برای همین، مراسم خداحافظی در خانه انجام می شد.

رضا خیلی مخلص بود؛ نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را هیچ وقت باهم نمی‌خواند؛ در طول سال روزهای دوشنبه، پنجشنبه و جمعه را همیشه روزه بود.

او ۱۹ سال از خدا عمر گرفت، در این همه سال حرفی به من نزد که دلم بشکند یا ناراحت شوم.

 

  • دوست و همرزم شهید:

در عملیات تهور و بی باکی بسیاری از خود نشان می داد.

قسم راستش مادرش بود. رضا وقتی می‌خواست قسم راست بخورد، می‌گفت: به جان مادرم؛ خیلی مادرش را دوست داشت.

 

  • مادر شهید:

رضا قرار بود سال اول دبیرستان را بخواند اما به جبهه غرب رفت؛ او در عملیات‌های «والفجر ۴» و «کربلای ۲» شرکت کرد و بعد به جنوب رفت…

رضا در «کربلای ۵» تیر خورد به صورتی که گلوله از ریه‌اش عبور کرده و از پشتش درآمده بود؛ او نزدیک به دو ماه در بیمارستان بستری بود و یک ماه هم در خانه استراحت کرد.

بعد به همراه برادرش در دهم فروردین ۶۶ دوباره به جبهه جنوب رفت؛ هر چقدر به رضا گفتم «مامان، نرو حالا بگذار حالت بهتر شود بعد برو؛ من جبهه را دیده‌ام؛ می‌ترسم نفست بند بیاد در آن گرد و خاک» او گوش نکرد.

خودش وصیت کرد که او را در بهشت زهرا دفن کنیم. وقتی پیکرش را آوردند، به برادرش گفتم «ببرید در بهشت زهرا(س) دفنش کنید» او گفت «ماشین نداریم، تو چطور می‌خواهی این همه راه را از کرج تا بهشت زهرا(س) بروی؟! باید ۳ خط ماشین عوض کنی تا به آنجا برسی» گفتم «نه وصیت خودش است».

برای آمدن به سر مزار پسرم، تا یازده سال تابستان و زمستان هر هفته از مهرشهر سوار اتوبوس می‌شدم و از آزادی به انقلاب و از انقلاب هم به بهشت زهرا(س) می‌آمدم؛ تا اینکه پدر شهید ماشین خرید و کمی برای رفت و آمد به بهشت زهرا(س) راحت شدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس