شهید حمیدرضا دهقانی عقیل آبادی

شهید حمیدرضا دهقانی عقیل آبادی

 

نـام پـدر : غلامرضا

نام مادر: فاطمه

تـاریخ تـولـد : ۲۳/آذر/۱۳۴۴

مـحل تـولـد : تهران

تـحصیـلات : دیپلم انسانی

سـن : ۲۲ سال

وضـعیت تاهل : مجرد

تاریخ شهادت: ۲۱/فروردین/۱۳۶۶

محل شهادت: شلمچه

عملیات: کربلای ۸

گردان: المهدی (ع)

مزار: تهران – چیذر – امامزاده علی اکبر

بازتولید(جمع آوری اینترنتی و فضای مجازی)

 

راست قامتان…

درباره شهید حمیدرضا دهقانی عقیل آبادی

به روایتِ همرزم شهید

به خط مقدم که می‌رفتیم، حمیدرضا دهقانی در طول مسیر، نوحه «هر لحظه می‌رسد بوی کربلا» را می‌خواند و بچه‌ها سینه می‌زدند.»

با سوز صدا و نوای دلنشینش، حال و هوای خاصی به بچه ها داده بود…

گویی حقیقتا بوی کربلا را استشمام می کرد… شور و شوق عجیبش را هرکسی می دید، می فهمید که به استقبال شهادت می رود… غسل شهادت کرده و عطرآگین…

***

در عملیات، زیر آتش سنگین دشمن، حمیدرضا پشت تیربار بود که پایش تیر خورد. یکی از همرزمان چفیه او را از گردنش باز کرد و به پایش بست و گفت: “بنشین همینجا”، ولی او دوباره به پشت تیربار بازگشت…

به او گفتند: “مگر تو مجروح نیستی؟!… بنشین یک گوشه”

گفت: “مگر امام حسین(ع) نشسته جنگید که ما نشسته بجنگیم؟…”

جمله اش که تمام شد، ایستاد و همانگونه که خواسته بود و گفته بود، راست قامت به شهادت رسید…

* شهید حمیدرضا دهقانی عقیل آبادی در عملیات کربلای ۸ به شهادت رسید. 

تولیدی

 

با دیدن حال خوب پسرم در خواب، حالم خوب شد…

به روایتِ فاطمه چیذری؛ مادر شهید حمیدرضا دهقانی عقیل آبادی

 دلشوره ام از همان روزی شروع شد که مسئول بسیج مسجد چیذر زنگ زد و گفت: حمیدرضا شنبه عازم جبهه است! حتی وقتی همسرم گفت نگران نباش! حمیدرضا که هنوز خدمت سربازیش تمام نشده، باز هم آرام نشدم. دانستم که او رفتنی است…

همین طور هم شد.

وقتی به خانه آمد، در مقابل تعجب پدرش، با خوشحالی کارت پایان خدمتش را از جیبش بیرون آورد و گفت: «این هم کارتم. دیگر بهانه‌ای برای مخالفت با رفتنم ندارید.»

آن روز، دلم به تلاطم افتاد، اما در زبان، رضایتم را اعلام کردم… سپردمش به خدا…

روز اعزام اما، پاهایم هم همراه دلم شده بود… به دنبالش می دویدم تا بلکه ثانیه هایی بیشتر ببینمش…

او هم هرچه تلاش می کرد، نمی توانست آرامم کند… لبخند و نگاه آرامش هم، بی تأثیر بود…

***

۲۵ روز بعد، آمد برای مرخصی. آنموقع ۷ فروردین بود. وقتی مردم را مشغول دید و بازدید عید دید، ناراحت شد… گفت: تا وقتی که جنگ هست، مراسم عید چه معنی دارد؟…

خودش آمده بود ولی دلش مانده بود آنجا. دوست داشت هرچه زودتر برگردد. وقتی از رفتن حرف می زد، بغض، گلوی مرا می فشرد…

 وقتی بدرقه اش می کردم، سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره شد. برای لحظاتی، گویی قلبم از حرکت ایستاد… همان لحظه دانستم که دیگر نمی بینمش!…

پسرم خیلی سعی کرد آماده ام کند… روزی که عکسی با لباس مشکی انداخت و گفت: «اگر شهید شدم، همین را بگذارید توی حجله ام.» می خواست مرا آماده کند… اما…

ساکش را که می بست، از پدرش، شیشه عطرش را خواست. گفتم: عطر می خواهی چکار؟! جبهه همه اش خاک است…

جواب داد: اتفاقا در جبهه عطر به دردم می‌خورد.

بعدها همرزمش تعریف می‌کرد که حمیدرضا هر روز به حمام می‌رفته، غسل شهادت می‌کرده و عطری که از پدرش گرفته بوده را به بدنش می‌زده.

***

در محلمان هر که شهید می‌شد، حمیدرضا حجله اش را می ساخت… زود دست به کار می شد و با شیشه سس و سیم مفتول، حجله‌ای به شکل گل لاله برایش درست می‌کرد و سر کوچه شهید می‌گذاشت. حالا نوبت دوستانش بود… آنها هم برای پسرم حجله ای لاله گون درست کردند و سر کوچه گذاشتند…

شهادت حمیدرضا برایم خیلی سخت و سنگین بود. بعد از شهادتش، مریض شدم و ناراحتی اعصاب گرفتم. همسرم خیلی صبور بود و هر وقت که دلش برای حمیدرضا تنگ می‌شد به امامزاده چیذر و بر سر مزارش می‌رفت. ولی من تا ۴ سال، حال و روز خوبی نداشتم تا اینکه سه بار در خواب، جایگاهش را دیدم. با دیدن این خوابها، من هم کمی آرام شدم و با نبودنش کنار آمدم. حال خوب او، حال مرا هم خوب کرد…

 تنها چیزی که از او به یادگار برایم مانده، گلدانی است که شب عید برایم خرید. آنقدر مراقبش بودم که حالا برای خودش، درختی شده!

تولیدی

 

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن