شهید حسین اسمعیلیان مقدم

نام : حسین

نام خانوادگی : اسمعیلیان  مقدم

نام مادر :

نام پدر : عباس

تاریخ تولد : ۱۳۴۰/۳/۲۰

محل تولد : تهران

وضعیت تاهل : مجرد

میزان تحصیلات :

سن اعزام :

سن : ۱۹ سال

تاریخ شهادت : ۱۳۵۹/۲/۷

محل شهادت : سنندج

عملیات :

گردان :

یگان خدمتی : لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام

مسئولیت شهید :

مزار: تهران – بهشت زهرا(س) – قطعه ۲۴ ردیف ۲۴ شماره ۲۵

  • نمازهای حسین حالت خاصی داشت؛ آنچنان که رنگش می پرید. بعد از نماز نیز همیشه قرآن تلاوت می‌کرد.

  • حسین اسماعیلیان در هنگام خدمت در سپاه، تمام حقوقش را به فقرا می بخشید؛ تا آنجا که خودش فقط خرما می خورد و هیچ هزینه ای را حتی از پدر و مادرش برای معاش نمی پذیرفت.

  • مادر شهید، سال ها قبل از شهادت پسرش، کفنی از کربلا آورده بود که همان را دور فرزند شهیدش پیچید.

در مرداد ماه سال ۱۳۴۰ شمسی کودکی بدنیا آمد که والدینش او را به عشق حضرت سیدالشهدا علیه السلام، حسین نامیدند.

حسین کمتر از دو سال داشت که خروش پیر خمین در قیام سال ۱۳۴۲ بلند شد و فریاد برآورد که "سربازان من کودکانی هستند که هم اکنون یا در آغوش مادر هستند و یا در گهواره ها....."

چه کسی می دانست که یکی از سربازان مورد خطاب حضرت آقا روح الله ، کودک در حال بازی این خانواده است، حسین بسان دیگر کودکان هم سن و سالش قد می‌کشید و بازی می کرد، ولی از همان کودکی در کوچه باغ های معرفت، مشغول چیدن گلهای زیبائی از بوستان ادب بود و مردانگی.

چهره آرام و همراه با تبسم و شوخ طبعی های هر از چندگاه او، نمک خاصی به چهره اش می بخشید. آرامش در وجود و چشمانش موج می زد و تنها فکری که در مورد این وجود آرام به ذهن خطور نمی کرد، آفریدن صحنه های خروش و حماسه بود.....
دوره دبستان و راهنمائی و دبیرستان را در مدرسه های جهان معرفت ، بهشتی و امامی آل آقا مشغول به تحصیل شد.

در آستانه انقلاب شکوهمند اسلامی که حسین هفدهمین بهار را پشت سر گذاشته بود، پا در صحنه مبارزاتی گذاشت که کمتر از دو سال به خلق صحنه هایی از دلاوری، رشادت، ایثار و حماسه انجامد تا میوه این باغ خیلی سریع به ثمر بنشیند و مُهر خونین سربازی آقا روح الله بر صفحه آخر زندگیش در سرای دنیا نقش گیرد.

شانزده شهریور ۵۷ را باید آغاز بر به تصویر کشیدن تمامی خصایص نیکویی دانست که از کودکی آموخته بود و حال باید آن را در پای نهال نوپای انقلاب اسلامی خرج می کرد.

کشتی گیر بود و پهلوان، فوتبالیست بود و دونده و تمامی این ورزیدگی‌ها، به یکباره در میدان مبارزه با ظلم و استبداد ستمشاهی رخ نموده بود؛
آن زمان که جلوی دانشگاه تهران گلوله گاز اشگ آوری که میان مردم شلیک شده بود و او آن را همچون توپ فوتبال، وسط جمعیت گاردی های از خدا بی خبر بازگردانده و سوت و کف مردم را به شادی بلند کرده بود، ولی در این میان تنها چیزی که دیده نمی شد توجه به خود بود ، چرا که او پهلوان بود و کشتی گیر و پیش از هرکس و هرچیز، پشت نفس خود را به خاک نشانده و ضربه فنی کرده بود.

از ۱۶ شهریور تا ۲۲ بهمن ۵۷ حسین بیشتر ساعات شبانه روز را مشغول جانفشانی برای انقلاب بود ؛ از جلوداری تظاهرات کنندگان با موتور تا شرکت در راهپیمایی ها و آماده سازی پلاکاردهای ضد رژیم تا درست کردن کوکتل مولوتف و....

خیابان آزادی و خیابان انقلاب شاهد گام های استوار اوست که بر مردانگی و استواری اش گواهی می دهند.
آری خیابان های تهران و روزها و شب های پرالتهاب حکومت نظامی گواهی خواهند بود بر "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"
به فضل خدا ، قیام امام به ۲۲ بهمن و پیروزی مردم مظلوم در مقابل ظلم ستمشاهی ختم شد ، اما کسی نمی دانست که حسین، این جوان هفده ساله چه در سر دارد.

انقلاب به پیروزی رسید و حالا وقت آن است که حسین به درس بپردازد و خود را آماده کند تا به دانشگاه برود، ولی اهل خانه می بینند که حسین پشتی های بلند منزل را در خانه به عنوان مانع می گذارد و مشغول پریدن از موانع و کارهای رزمی می شود....

به راستی حسین برای تحقق چه آرمانی تا آنجا می کوشید که از وسایل خانه هم برای آمادگی جسمانی استفاده می کرد؟

آری آنگاه که اهل خانه علت را جویا می شوند ، پرده از این راز برمی دارد که ، باید آمادگی رزمی پیدا کند برای راهی شدن به لبنان و فلسطین برای یاری رساندن به مردم مظلوم فلسطین.

به راستی این حسین ها چه کسانی بودند که یزید زمانه تنها راه مقابله با آنان را براندازی جمهوری نوپای اسلامی با اقداماتی چون کودتای نوژه و شلوغی های کردستان دید تا خیال حسین از رفتن به لبنان ، به سمت ورود به سپاه معطوف شود و جواب مادر که از حسین می خواهد درسش را بخواند و با ورود به دانشگاه به این کشور خدمت کند با نشان دادن تابلوی رنگ روغن روی دیوار این جمله را برزبان می آورد " در حالی که من می دانم دشمن با خنجر از پشت قصد پاره کردن تابلو را دارد ، از من نخواهید اولویت اصلی را رها کنم و به رنگ و لعاب تابلو بپردازم.".

آری حسین با این نیت سال دوازدهم مدرسه را ترک و وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می‌شود، تا سرفصلی باشد برای خلق حماسه‌ای الهام گرفته از کربلای حسین ابن علی و لبیک گویی به ندای نائب امام زمان در این زمانه.

با ورود حسین به سپاه و خداحافظی اش با اعضای خانواده، دیگر می‌شد پیش بینی کرد که حسین در راهی قدم نهاده است که تا پای جان در آن ثابت خواهد ماند؛ راهی که یا لیتنی کنت معک گویان عالم ،با جهاد در راه خدا ، کمر همت برای پیوستن به غافله حسین ابن علی علیه السلام بسته اند.

چمران ها در قالب ستاد جنگ های نامنظم به سوی نجات مردم ستمدیده کردستان می شتابند و حسین نیز با گذراندن دوره آموزش نظامی سپاه و درخشیدن در این دوره به واسطه قامت ورزیده و چهره ای ورزشی وارد سپاهی می‌شود که به قول خودش اگر کار کردن برای خداست، پس حقوق دیگر برای چیست؟!

جوانی وارد کارزار عشق و شهادت می‌شود که در جواب مادر که خواهان پوشیدن لباس سپاه در منزل است تا قامت رعنای پسرش را در لباس سپاه ببیند، ابراز می‌کند نمی توان مال بیت المال را برای برآورده شدن خواسته مادر در منزل استفاده کرد، لذا هفته بعد با عکسی که در محل کار با لباس سپاه می اندازد، خواسته مادر را اجابت می کند تا برای آیندگان ، سیره شهدا را در پاسداری از بیت المال به نمایش بگذارد.

سال ۵۸ است و اوج برنامه ریزی ها برای براندازی انقلاب اسلامی از سوی مستکبران عالم ؛ همانان که نگران آگاهی و بیداری ملت ها از چپاول ذخایرشان بودند.

کودتایی همچون نوژه خنثی می‌‌شود، ولی دشمن جدای از سرمایه گذاری روی نیروهای نفوذی در بدنه نظام، همزمان درکردستان نیز بستر ناآرامی ها را فراهم می کند تا نهال نوپای انقلاب را از ریشه برکند؛ در زمانه ای که بسیج هنوز شکل نگرفته بود و ارتش هم که ارتش سازمان یافته در زمان شاه بود و دولت موقت هم بنا به مصلحت هایی دولت موقت دکتر بازرگان بود ، در این میان اولین انتخابات ریاست جمهوری دستاورد بزرگی است برای نفوذ بیشتر آمریکا.

با انتخاب بنی صدر به ریاست جمهوری و فرماندهی کل قوا، مظلومیت نیروهای سپاه دو چندان می‌شود و کار نیمه کاره دولت موقت با شدت بیشتری در قیچی کردن نیروهای انقلاب ادامه می‌یابد.

فتنه ها در کردستان ادامه پیدا می‌کند، چهره پر از حسرت حسین دیدنی است؛ وقتی بعد از فرمان حضرت امام مبنی بر شکسته شدن حصر پاوه موفق به رفتن نمی شود .او در بازگشت به خانه می گوید، فکر می کردم هر جایی پارتی بازی باشد دیگر سپاه جای پارتی بازی نیست؛ به علت داوطلب شدن همه نیروهای سپاه، قرار بر قرعه کشی شد و اسم من در دور اول در آمد، ولی با اعتراض و پارتی بازی بعضی ها دوباره قرعه کشی شد و دیگران عازم شدند.

آری خداوند برای حسین، مظلومیتی بزرگ‌تر از مظلومیت حصر پاوه را رقم زده بود؛ مظلومیتی که اگر درست به تصویر کشیده شود، ضمن آن که جلوی تحریف تاریخ گرفته خواهد شد، مفهوم کل یوم عاشور و کل ارض کربلا بار دیگر تفسیر خواهد شد.

سال ۵۸ حسین بیشتر فعالیت خود را برای راه اندازی مخابرات سپاه در استان سیستان و بلوچستان به کار می‌گیرد ولی با شروع سال ۵۹ رهسپار سنندج میشود تا برگ دیگری از مظلومیت بچه های سپاه را در برابر خیانت رئیس جمهوری که فرمانده کل قوا هم هست رقم بزند.

در جریان درگیری ها آن زمان، باشگاه افسران سابق و مقر کنونی سپاه سنندج ، در محاصره نیروهای کومله و دیگر ایادی ضدانقلاب قرار می گیرد، و با وجود درخواست های مکرر سپاه از ارتش و قول کمک و مساعدت از جانب آنها، باز به دستور بنی صدر در قلب کشور اسلامی فرزندان رشید این مرز و بوم با مظلومیتی وصف نشدنی کربلایی دیگر را به تصویر می کشند.

به نقل از شهید فتحی همرزم حسین، وقتی سپاه از رسیدن نیروهای کمکی ناامید می شود، حسین در سینه کش تپه شهدای سنندج برای عوض کردن کُد عازم نوک تپه می شود تا کد عملیات مخفیانه سپاه را ارسال کند، در این هنگام از ناحیه سر مورد اصابت گلوله کلاشینکف قرار می گیرد در حالی که به دلیل در محاصره بودن سه روز بود که این بدن خاکی را نه طعامی خورانده بود و نه لب های خشکیده اش آبی نوشیده بود ، زمان وصال فرا می رسد ، ساقی کوثر انتظارش را می کشد و اینگونه پیکر خونین حسین در آغوش سالار شهیدان آرام می گیرد.

آری حسینیان با شهادتشان مشعل بیداری را برای امت‌ها روشن می‌کنند تا در مقابل فتنه های پیش رو راه تحریف را بر دشمنان این نظام سد کنند و سندی باشند بر خیانت نفوذی‌ها در اوایل انقلاب.

روحشان شاد و راهشان مستدام

نمایه محتوا : گنجینه ل۱۰ / خانواده شهید

گالری تصاویر

۰ ۰ رای ها
رأی دهی به مقاله
مشترک شدن
اطلاع رسانی کن
guest
1 دیدگاه
قدیمی ترین
جدید ترین بیشترین امتیاز
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
حسین اسماعیلیان
حسین اسماعیلیان
11 ماه پیش

روحت شاد نام تو و همه شهیدان وطن جاودانه ماند..پسر عموی عزیزم

1
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx
()
x