شهید حسن احسانی نژاد

نام: حسن   |   نام خانوادگی: احسانی نژاد   |   نام پدر: علی اکبر

نام مادر: جمیله بیگم   |   تاریخ ولادت: ۱۳۳۲/۱۱/۱۷   |   محل ولادت: قزوین – کوشک

نام همسر: گلنار جهان خواه   |   وضعیت تأهل: متاهل – دارای سه فرزند (حامد، سمانه و مهدیه)

سن: ۳۲   |  تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۷   |   شهادت: بصره – فاو

مزار: کرج – امامزاده محمد

 

ویژگی های بارز شهید احسانی نژاد

  • خوش فکر و آینده نگر بود.
  • به کاری که انجام می داد، عشق می ورزید. تا جایی که ساعت کار سپاه ۲ ساعت تقلیل یافته بود، اما ایشان تا ساعتها بعد هم می ماند و کار می کرد. خانواده هم یکسال بعد از طریق یکی از دوستان شهید، متوجه تغییر ساعت کار سپاه شدند.
  • با گریه و التماس توانست فرمانده وقت سپاه کرج را راضی کند که با جبهه رفتنش موافقت نماید.
  • صبر، متانت و فروتنی از خصوصیات بارز شهید احسانی نژاد بود و هرگز کسی عصبانیت ایشان را ندید. در مواقع حساس عملیاتها هم اگر کسی به دلیل کمبودها و تنگی وقت با عصبانیت و احیانا پرخاشگری به ایشان رجوع می کرد، با دنیایی از صبر و مهربانی و عطوفت و ادب مواجه می شد.
  • نحوه شهادت ایشان دقیقا همانطور شد که بارها از خداوند خواسته بود: شهادت همچون سرور شهیدان؛ امام حسین علیه السلام.
  • همیشه و در همه حال با وضو بود. دست آخر نیز با آستین های بالا زده برای وضو به فیض شهادت رسید.

 

زندگینامه سردار شهید حسن احسانی نژاد؛ مسئول ستاد لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام

حسن احسانی نژاد در ۱۷ بهمن سال ۱۳۳۲ در روستای کوشک الموت از توابع قزوین دیده به جهان گشود.

حسن در هفت سالگی قدم در راه مدرسه گذارد و تا سال پنجم ابتدایی را در زادگاه خود سپری کرد، ولی به خاطر نبودن مدرسه ، برای ادامه تحصیل به قزوین رفت. او مشکلات راه و سرما و گرما را به جان پذیرفت تا توانست دیپلم خود را در رشته تجربی بگیرد.

در دوران تحصیل، همواره به عنوان فردی معتقد و مقیّد به مسائل دینی شناخته می شد.

حسن پس از دریافت مدرک دیپلم، دفترچه آماده به خدمت گرفته و به سربازی اعزام شد و دوران سربازی را در تهران گذراند.

***

با شروع زمزمه های انقلاب اسلامی، حسن احسانی نژاد با شور و نشاط وارد فعالیتهای انقلاب شد. او در صحنه های مختلف انقلاب، حضوری پرتلاش داشت و در تهییج جوانان و نوجوانان برای حضور در صحنه، در محل خود نقشی مؤثر و چشمگیر ایفا کرد.

برای تحقق انقلاب و استقرار نظام اسلامی، از هیچ کوششی دریغ نورزید و تا پیروزی انقلاب دست از فعالیت انقلابی خود بر نداشت.

***

پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز حسن برای حراست از ارزشها و آرمانهای آن کوشید.

او در اوایل سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسدران در آمد. مدتی به عنون مسئول پرسنل سپاه کرج خدمات ارزنده ای را در انتظام امور پرسنلی صورت داد. او را می توان به عنوان عنصری فعال در شکل گیری هسته مرکزی سپاه نامید که از بدو ورود به سپاه در مسائل نظامی، توانایی و شایستگی ارزنده ای از خود بروز داد. در این زمینه رشد چشمگیر کرده و خیلی زود به عنوان فرمانده گردان سپاه برگزیده شد.

***

پس از شروع غائله کردستان، برای مبارزه با ضّد اتقلاب داوطلبانه راهی این استان شد و در سرکوبی ضّد انقلاب و آزادسازی شهرهای مختلف حضور فعال یافت.

***

احسانی نژاد، پس از شروع جنگ تحمیلی، به عنوان مسئول تعاون سپاه ناحیه کرج انجام وظیفه کرد. در این مسئولیت، خدمات شایانی ارائه داد. او حتی برای کفن و دفن شهدا شخصاً اقدام می کرد و خدمت در این مسئولیت را برای خود، فضیلتی والا می شمرد.

خیلی علاقه‌مند بود که به خانواده شهدا خدمت کند. همیشه با وضو بود و نسبت به انجام نوافل اهتمام داشت. همیشه در نماز جماعت شرکت می‌جست و خواندن نماز اول وقت را بر هر کار دیگر ترجیح می‌داد. در کارها به نظم و انضباط سخت پایبند بود، مردی رک گو، خوش خو و خوش طبع بود و همیشه در کارها جانب عدالت و انصاف را می‌گرفت.

او در سال ۱۳۵۹ ازدواج کرد که ۱ پسر و ۲ دختر از او به یادگار ماند.

***

پس از مدتی به خاطر ابراز لیاقت و توانایی در اجرای مسئولیت خود، با حفظ سمت، به عنوان مسئول لجستیک ناحیه نیز منصوب شد.

حسن احسانی نژاد با وجود داشتن مسئولیت سنگین، لحظه ای از کار و فعالیت احساس خستگی نمی کرد و با پشتکار تمام، به رتق و فتق امور لجستیکی سپاه می پرداخت و نیز امور مربوط به تعاون را به سامان می رساند.

هنگام اعلام جنگ مسلحانه گروهک منافقین، او با جان و دل به مقابله با این عناصر پرداخت.

احسانی نژاد، تمام تلاش و توان خود را مصروف پشتیبانی و تدارک رزمندگان می نمود و در این زمینه، همه مسئوولان و دست اندرکاران شهرستان کرج را بسیج و به امر خطیر پشتیبانی ترغیب می نمود.

وی برغم داشتن مسئولیت خطیر در پشت جبهه، هنگام شروع عملیات، مرخصی می گرفت و برای شرکت در عملیّات راهی جبهه می شد.

احسانی نژاد، در سازماندهی لجستیک سپاه کرج، توانمندی و مدیریت بالایی از خود نشان داد و در تأمین امکانات جبهه بویژه لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام، فعالیتهای درخشان و چشمگیری انجام داد، به طوری که یکی از مسئولان مستقیم او اذعان داشت که مدتها پس از شهادت وی، لجستیک سپاه کرج نمی توانست به آن جایگاه زمان تصدّی احسانی نژاد برسد. در واقع سالها تلاش و تجربه در امر لجستیک او را در این زمینه مردی کاردان و صاحب نظر نموده بود.

 به دلیل همین رشادتها و لیاقتها، احسانی نژاد به عنوان مسئول ستاد لشکر منصوب گردید. او به رغم پرهیز از عنوان و مقام، به خاطر حضوری مستمر در جبهه، این مسئولیت را پذیرفت و با شور و نشاط بیشتر خود را وقف خدمت در این مسئوولیت خطیر کرد. او حضور پر رنگ و مستمر در جبهه را به عنوان تولّدی دوباره برای خود تلقی می کرد.

احسانی نژاد در بیشتر عملیّاتها به عنوان مسئول ستاد لشکر حضور ثمربخش و تعیین کننده داشت. او در عملیات «والفجر ۸» نقش عمده ایفا کرد و خود از نزدیک، همراه فرمانده لشکر، در منطقه عملیّات حضور یافته و به هدایت نیروهای تحت امر پرداخت.

***

سرانجام پس از ماهها تلاش و مجاهدت در راه خدا، حسن احسانی نژاد به آرزوی دیرین خود رسید و شهد شهادت را با همرزم با وفایش شهید «جنگروی» نوشید. او در عملیات «والفجر ۸» در منطقه فاو، در روز ۲۷ بهمن ۶۴ در کنار «اروندرود» مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به فیض شهادت نایل آمد.

 

خاطراتی از شهید احسانی نژاد

  • همرزم شهید:

زمانی که شهید احسانی نژاد مسئول تعاون سپاه بود، با تمام قوا به مشکلات خانواده شهدا رسیدگی می کرد.

او حتی ماشین هم نداشت و با موتورسیکلت، کارهایش را انجام می داد.

  • همرزم شهید:

همیشه با وضو بود. چه پشت خط، چه جلوی خط از محالات بود که وضو نداشته باشد. سرانجام هم حین وضو گرفتن و با آستین های بالا به شهادت رسید.

  • جعفر باقری (همرزم شهید):

به دلیل مسئولیت سنگین در پشت جبهه، کمتر توفیق حضور در جبهه را داشت. او سال ۱۳۶۴ به جبهه آمد و در همان اولین عملیات (والفجر ۸) یک شبه ره صد ساله رفت و به فیض شهادت رسید.

  • کوچک زاده:

کار او سخت و سنگین بود و لازمه اش آرامش درونی بود که شهید احسانی نژاد داشت. ایشان بسیار آرام و متین بود و همیشه با روی باز، پذیرای ارباب رجوع بود. وی در میان پرسنل سپاه نیز از محبوبیت ویژه ای برخوردار بود.

  • غفرانی:

با توجه به سختی و مشکلات خاص کار ایشان، حتی یک بار هم عصبانیتش را ندیدیم.

یکبار که چند منافق را دستگیر کرده بودیم، دیدم که ایشان همان جیره ای را که به بچه ها می داد، به آنها هم می داد و در مقابل اعتراض بچه ها می گفت: اینها فعلا حکم اسیر را دارند.

وی تا زمانی که آن منافقان در بازداشگاه بودند، تمام امکانات ازجمله تخت و آسایشگاه را در اختیارشان قرار داد.

یکبار که برای کاری به اتاقش رفته بودم، مرا بیرون برد و گفت: مقداری پول به عنوان قرض می خواهم.

با شوخی گفتم: سابقه نداشته شما از کسی پول بگیرید. تا دلیلش را نگویید، نمی دهم!

گفت: با شهید شرع پسند و شهید کلهر صحبت کرده ام که برویم بیرون ناهار مهمان من باشند. آنها هم پذیرفته اند، اما پول ندارم.

گفتم: به شرط آن که بعدا نیمی از پول را برگردانید. دوست داشتم در ثواب اطعام رزمندگان اسلام، سهیم باشم.

***

 خودش اهل نماز اول وقت بود. به نیروهایش هم می گفت: آقا جان! این ساعت برای نماز است. نمی خواهد کار کنید. خودش هم نفر اولی بود که برای نماز می رفت. در محیط اداره، ما مشکل پتو داشتیم، اما نمازخانه چیزی کم و کسر نداشت به لطف توجه شهید احسانی نژاد به نماز. ایشان معتقد بود جایی که نماز خوانده می شود باید مرتب و تمیز باشد.

***

ایشان همیشه بچه ها را تشویق به کسب علم می نمود و سفارش می کرد: درست است که جنگ است، اما از کسب علم غافل نشوید و از درس خواندن عقب نمانید. بالاخره روزی این جنگ تمام می شود و کشور احتیاج به عمران دارد. پس باید درس بخوانید.

به یاد دارم یکی از بچه ها دیپلمش را که گرفت، شهید احسانی نژاد با جعبه شیرینی او را بسیار مورد تشویق قرار داد.

***

بعد از شهادت شهید احسانی نژاد، یکبار به روستای کوشک واقع در الموت قزوین رفتم و پای حرف پدر و مادرش نشستم. آنها از سختی هایی که حسن در کودکی کشیده بود تعریف می کردند و من پی به عظمت شخصیت او می بردم.

پدرش می گفت: روستایمان تا کلاس چهارم بیشتر نداشت. بقیه اش را در مدرسه ای در قزوین درس خواند. او به سختی هر روز مسیری طولانی را می رفت و برمی گشت. گاهی در زمستان که برف تا کمرمان می آمد، او را کول می کردم و می بردمش.

دبیرستان که رفت، دیگر به او پول می دادیم، اما قبول نمی کرد و می گفت نیازی نیست.

مادر حسن می گفت: حسن را خودم بزرگ کردم. من در روستا کار می کردم و پدرش در شهری دیگر کار می کرد. وقتی خبر شهادتش آمد، برای شهادتش گریه نکردم، برای سختی هایی که کشیده بودم هم گریه نکردم، به یاد سختی هایی که خودش کشیده بود می افتادم و دلم می سوخت. او با آن جثۀ ریزش، راه دور مدرسه را در برف و باران می رفت و می آمد.

  • حاج آقا سید ضیاء حسینی (امام جمعه شهرستان الموت بخش رودبار):

شهید احسانی نژاد انسانی عاشق و دلباخته جبهه بود. او را به دلیل نسبت سببی والده اش با برخی اقواممان می شناختم. وی دارای کمالات بسیاری بود.

وی سرباز گوش به فرمان امام امت بود و با بیانات ملکوتی آن بزرگوار، شخصیت خدایی اش شکل گرفته بود.

  • مادر شهید:

خداوند عنایت بسیاری به من کرد که توانستم در مقابل پیکر بی سر پسر دردانه ام حسن، صبر کنم.

حسن؛ در مقایسه با همه، چیز دیگری بود. او مثل نگین بود. از اول تا آخر در راه حق بود.

خیلی کوچک بود که پدرش او را می گذاشت روی دوشش، صبح می برد مکتب و ظهر برمی گرداند. بزرگتر که شد، نان خالی می گذاشت توی کوله اش و مسیری دور را می رفت که درس بخواند.

چند کلاس که درس خواند، پدرش گفت: دیگر بس است. من یک جو کار ساده ام. نمی توانم خرج تحصیلش را بدهم. اما من با شوقی که در وجود حسن می دیدم، از پدرش خواهش کردم اجازه بدهد او به تحصیلش ادامه دهد.

فرستادیمش تهران. من با فرش بافی و پدرش با کشاورزی، به سختی او را بزرگ کردیم و رساندیمش به جایی که بالاخره توانست دیپلم بگیرد.

بعد از آن که در سپاه مشغول به کار شد، اصلا نمی گفت که چه کاره است. دائم می گفت من یک نوکرم و یک برادر سپاهی.

آخرین بار که از جبهه آمد، ما هم کرج بودیم. دورش که می گشتم و گریه می کردم، می گفت: مادر، همۀ این شهدایی که می آورند، مادر دارند. انقدر بی تابی نکن. قوی باش. بعد سوره والعصر را خواند و گفت: صبر کن مادر. هیچ چیز بهتر از صبر کردن نیست.

گفتم: پسرم، من که غیر از تو، فرزند صالح دیگری ندارم. بقیه کوچکند.

گفت: کس همه خداست.

وقتی می خواستم برگردم به کوشک، بوسیدمش و گفتم: خدا پشت و پناهت.

از هم جدا شدیم و ۱۵ روز بعد، خبر شهادتش آمد.

  • پدر شهید:

او از کودکی کمک حال ما بود. هم در کار خانه به مادرش کمک می کرد، هم گاهی با من به صحرا می آمد و در علف چینی کمک می کرد. کمتر پیش می آمد وقتش را صرف بیرون رفتن و بازی بکند.

شبی که می خواست به جبهه برود، من خانه اش بودم. با هم بحثمان شد. گفتم: تو خانه را فروختی و می خواهی بروی جبهه؟!

گفت: بروم جبهه و برگردم، خانه بزرگتری می سازم.

شبی که خبر شهادتش را دادند، من کرج بودم. برادری از سپاه آمد و گفت: حسن مجروح شده و الآن مریضخانه است. بروید تهران ببینیدش. اما من شصتم خبردار شد که چه اتفاقی افتاده. نزدیک تهران که شدیم، مادرش گفت: برویم حسن را ببینیم. گفتم: حسن شهید شده.

رفتیم کرج. وارد کوچه شان که شدیم، عکس پسرمان را روی دیوار دیدیم.

  • عموی شهید:

حسن بعد از دیپلم، وضعش خوب شد. ماشین خرید و ازدواج کرد.

اما انقلاب که شد، ماشینش را به قیمت ۱۰۰۰ تومان فروخت و پولش را خرج انقلاب کرد.

  • سید نورالدین حسینی (پسر عمه شهید):

حسن از همان کودکی متفاوت از بقیه بچه ها بود و معلوم بود آدم بزرگی می شود. او نسبت به دوستان، دلسوزی خاصی داشت.

گنجینه لشکر ۱۰

 

گالری تصاویر

۲ دیدگاه‌

  1. تنهای تنها گفت:

    ای شهیدان
    ما شما رو فراموش نمی کنیم
    شما هم ما را فراموش نکنید و به خودمان وانگذارید 🙁

  2. ناشناس گفت:

    خجالت میکشم از خط های روی پیشانی شهید ۳۲ ساله. با خوندن خاطرات این شهید بزرکوار فهمیدم که چقدر کار می کردن. براستی اونها خودشان را وقف کرده بودند. وقف دین خود و دنیای مردم. روحشون شاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.