شهید امین روستایی

نام: امین (نام مستعار: فرزاد)   |   نام خانوادگی: روستایی   |   نام مادر: سکینه روستایی   |   نام پدر: شکر خدا   |   تاریخ تولد: ۱۳۴۷/۱/۱   |   محل تولد: –   |   وضعیت تاهل: مجرد   |   سن: ۱۸سال   |   تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۳۰   |   محل شهادت: پاسگاه زید   |   عملیات: کربلای ۵   |   گردان: حضرت زینب سلام الله علیها   |   یگان خدمتی و مسئولیت شهید: ل۱۰- غواصی   |   مزار: کرج – امامزاده محمد

  • در ۱۱ سالگی رانندگی را به طور کامل یاد گرفت.
  • برای نجات جان دو جوان که در حال دعوا بودند و متوجه نزدیک شدن تریلی نبودند، خود را جلوی تریلی انداخت.
  • همیشه شاد و بشاش بود و در هر حالتی شوخی می کرد.
  • به فوتبال و شنا علاقه خاصی داشت.
  • به کسانی که در شأن جامعه اسلامی رفتار نمی کردند، تذکر نمی داد. می گفت: شاید جوان است و نادانی می کند. برای او دعا کنید.
  • به علت مشکلات مالی و برای تامین غذای خانواده، درس را رها کرد و به کارگری مشغول شد.

زندگینامه

شهید امین روستایی در سال ۱۳۴۷ پس از سه خواهر به دنیا آمد. همه فامیل خوشحال بودند و برای او جشن گرفتند.

وی اوقات فراغتش را معمولا کتاب می خواند، فوتبال بازی می کرد و به شنا می رفت. پدرش باغبان بود و امین هم گاهی اوقات در کنار پدرش در کار باغ کمک می کرد.

تحصیلات ابتدایی در مدرسه جلوه دانش در تهرانپارس گذراند و سپس به همراه خانواده محل زندگی خود را از تهرانپارس به کمالشهر تغییر دادند.

به دلیل سختی وضعیت زندگی، ناچار به ترک تحصیل شد و همراه با پدرش مشغول باغبانی شد.

اکثر دوستانی که داشت شهید شدند: شهید نیک فلاح، شهید طالبی، شهید توانگر و ….

از ۱۴ سالگی اخلاق و رفتارش کاملا تغییر کرد. احترامش به والدین بیش از پیش بود. نماز و روزه اش به هیچ وجه قضا نمی شد. کتاب های دینی و مذهبی زیادی را نیز مطالعه می کرد.

زمان انقلاب در اکثر تظاهرات شرکت داشت. با شروع جنگ، راهی جبهه شد و مسئولیتش در جبهه غواصی و خط شکنی بود. عاشق بسیج و سپاه بود و همیشه می گفت اگر زنده بمانم به سپاه و بسیج خدمت خواهم کرد.

شهید امین روستایی سر انجام در سی ام دی ماه سال ۱۳۶۵ در سن ۱۸ سالگی به فیض شهادت نائل شد.

خاطرات

خواهر شهید

بیش از اندازه مهربان بود. زمانی که از جبهه می آمد اول به ما سه خواهر سرکشی می کرد و سپس به منزل می رفت تا دلمان نشکند.

همیشه توصیه می کرد که پشتیبان امام باشید تا آخرین لحظه.

*   *   *

اسمش در شناسنامه امین بود اما ما فرزاد صدایش می کردیم. یک شب پیامبر(ص) به خواب خواهرم آمده بود و فرموده بود اسم برادرت امین است. امین نام خوبیست. دیگر فرزاد صدایش نکنید. ما هم از آن به بعد امین صدایش زدیم.

 
مادر شهید

مادر همسرم خواب او را دیده بود. از او پرسیده بود: چه می کنی در آنجا؟ گفته بود: نوکری حضرت زینب را. و جایم بسیار خوب است.

*   *   *

کارهایی می کرد که کسی فکرش را هم نمی کرد. مثلا در ۱۱ سالگی رانندگی را کامل یاد گرفت.

 
محمود احمدی (همرزم شهید)

ایشان هیچگاه در بحران ها و مشکلات گله و شکایت نمی کرد، به طوری که ما حس می کردیم در زندگی هیچ مشکلی ندارد. فقط به خدا توکل می کرد. با وجود سن و سال کمش، همه او را دوست داشتند، چون همیشه دوستانه و با شخصیت با دیگران رفتار می کرد. به من گفت که خواب شهادت خود را نیز دیده است.

در کارهای دسته جمعی، او همیشه نفر اول بود.

در هر حالتی شاد و بشاش بود. حتی در جبهه نیز از شوخی و مزاح کردن و کشتی گرفتن با دوستان دست بر نمی داشت.

عاشق امام بود. هرگاه تلویزیون صحبت های امام را پخش می کرد، اجازه نمی داد کسی صحبت کند و همه باید سکوت می کردند.

به معنای واقعی کلمه عاشق ائمه هدی(ع) بود و همیشه در هیئت کوچکمان در تهرانپارس، حضور پیدا می‌کرد.

نامه شهید

با درود و سلام بر امام و با درود و سلام به خدمت خواهر عزیزم سعادت، سلام فراوان میرسانم و احوال پرسی می کنم. باری اگر در احوال اینجانب برادر حقیرتان خواسته باشید، سلامتی برقرار است و ملالی بر من نیست به جز دوری دیدار روی عزیز شما که آن هم بزودی تازه می گردد. به بابا و سامان سلام بلند برسانید و به مادر و پروانه و مصطفی و مرتضی سلام فراوان برسانید. به سعیده و علی آقا و الهه و افسانه و امیر و عباس فریده و علیرضا و زهره سلام فراوان برسانید و احوال پرسی کنید. اقا اسی و سعید جان و ساسان خان چطور هستند؟ ان شالله که خوب هستند راستی سعید را به کودکستان فرستادید یا نه. بگویید ببینم مارا نمی بینید خوش هستید یا نه. برای شما آرزوی موفقیت می کنم و ان شاالله در زیر پرچم صاحب الزمان زندگی را به خوبی و خوشی بگذرانید و فرزندانتان را برای جامعه مفید و با ارزش بار آورید. خوب دیگر وقت گرانبهایتان را نمی گیرم. هر وقت یاد آن دست هایت که تاول زده می افتم از ناراحتی به فکر فرو می روم. امام را دعا کنید. رزمندگان هم دعا کنید. ما رفته ایم ذزفول و جای ما خوب است.

خداحافظ
۱۳۶۵/۷/۱۷

وصیتنامه

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا
بل احیاء عند ربهم یرزقون

هرگز کسانى را که در راه خدا کشته شده‏ اند مرده مپندار بلکه زنده‏ اند که نزد پروردگارشان روزى داده مى ‏شوند.

با سلام و درود بر رهبر کبیر انقلاب امام امت خمینی کبیر و با درود و سلام بر مجروحین و معلولین جنگ و با درود و سلام بر شهیدان بر اسرا و با درود و سلام بر مفقودین جنگ

وصیتم به شما پدر و مادرم این است که چون برای من خیلی زحمت کشیدید و من چون سرباری بیش برای شما نبودم و نتوانستم زحمات شما را جبران کنم، از شما عاجزانه میخواهم که مرا حلال کنید و از اینکه من برای شما فرزند مفیدی نبودم و نتوانستم باشم ان شاالله که به بزرگی خودتان می بخشید و وصیتم به کلیه خانواده ام این است که سعی کنید برای من کم گریه کنید و به جای اینکه برای من گریه کنید به حال حضرت زینب(س) گریه کنید. چون زمانی که حسین(ع) می خواست به قتلگاه برود، زینب گفت حسین جان می دانی مادر چه وصیتی کرده است؟ گفت خواهرم زینب وصیت مادر این است که هر وقت که دیدی اباعبدالله الحسین لباس کهنه به تن دارد و سوار بر مرکب است بدان که دیگر بر نمی‌گردد و در قتلگاه سرش را از گلو می‌برند چون در آن موقع من نیستم زیر گلوی حسین را ببوس. منظور از اینکه این موضوع را نوشتم این بود که شما به حال زینب گریه کنید نه به حال من و کمتر گریه کنید برای من هر وقت که داشتید ۵۰۰ تومان حق الناس برای من بدهید.

و برای من یک سال نماز قضا بخوانید و یک ماه روزه بگیرید یعنی حق الله بدهید. برای من دعا کنید که خدا از سر تقصیرات من بگذرد و مرا بیامرزد. خداوند فرموده بنده من صد بار اگر توبه شکستی باز آی و از خواهران خوب و مومن خودم می خواهم برای من دعا کنند و امام امت خمینی بت شکن زمان را هم دعا کنند. چون چشم و چراغ ملت ایران و ملت محروم و حزب الله و فقیران و کلیه محرومین جهان است. از آقا مسعود می خواهم چون قلب صافی دارد بیشتر به خدا روی آورد. چون این دنیا محل گذر است. فقط انسان باید به فکر توشه ای برای آن دنیا باشد چون همه ما راه دراز و توشه ای برای راه دراز نداریم. امیدوارم که همگی زندگی را در زیر پرچم صاحب الزمان به خوبی و خوشی بگذرانید و ان شاالله دیدار همه مومنین در صحن و سرای اباعبدالله الحسین(ع). مارا حلال کنید و دیگر دلتان را به مال دنیا خوش نکنید. وصیتم به خانواده شهدا این است که البته من کوچکتر ازآن هستم که برای آنها وصیتی داشته باشم و تا حدی که می توانند همه چون دژی استوار جلوی منافقین و جلوی ضد انقلاب بایستید و نگذارید آنها هر چه می‌خواهند به این انقلاب و به این کشور بگویند و یار و غمخوار امام امت باشند چون این امام رهبر تمام امت حزب الله و تمامی محرومین است.

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه تو هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

دل می خواهد از اینجا پر بگیرم

زمین کربلا سنگر بگیرم

زمین کربلا خاک شهیدان

سراغ علی اکبر بگیرم

 

این بود وصیت من به خانواده ام

امین روستایی

قربان تو مادر!

با شروع جنگ، دل امین هم به تب و تاب افتاده بود و خون غیرت در رگهایش به خروش آمده بود. مانده بود چگونه به ما بگوید، تا اینکه یک روز که در حرفهایم گفتم: هر کسی که می تواند باید اسلحه دست بگیرد و به جبهه برود.

یکدفعه از جا پرید و صورتم را بوسید!

انگار دنیا را به او دادند…بی معطلی در همان سن ۱۵ سالگی راهی جبهه شد.

همسایه مان گفت: نرو جبهه! بمان و از پدر و مادرت مواظبت کن.

او هم جواب داده بود: خدا نگهدار پدر و مادرم است.

گفتار و رفتارش، همیشه بزرگتر از سنش بود.

۸ سال بیشتر نداشت که نیت کرده بود کل ماه مبارک را روزه بگیرد. روز هشتم که دل درد گرفت و بردیمش بیمارستان، با وجود آنکه دکتر گفت: آپاندیسش در حال پاره شدن است و سریع باید عمل شود، باز هم تا زمانی که وارد اتاق عمل شد روزه اش را نخورد.

رانندگی را ۱۱ ساله بود که یاد گرفت!

پول قرض می داد، اما سراغش را نمی گرفت. به ما هم سفارش می کرد: نروید دنبالش! شاید آن بنده خدا نداشته باشد و شرمنده شود!

گاهی که گله می کردم از رفتارهای نامناسب برخی، می گفت: جوان است و نادان. دعایش کن مادر…

*   *   *

 دیگر فکر و ذکرش شده بود جبهه.

به او می گفتیم: بمان، بخشی از باغ را به نامت بزنیم.

می گفت: من از مال دنیا چیزی نمی خواهم.

می گفتیم: بمان، برایت زن بگیریم.

می گفت: من عاشقم؛ اما عاشق کسی که ندیده ام!

او حقیقتا عاشق خدا بود. همیشه در نامه هایش می نوشت: دوست دارم به سوی خدا پرواز کنم.

*   *   *

یک روز وقتی شانۀ شکسته اش را دیدم، علت را پرسیدم.

گفت: زمانی که رفته بودم داروهای شما را از داروخانه بگیرم، دیدم دو جوان درحال دعوا کردن هستند. تریلی داشت می آمد و آنها حواسشان نبود. خودم را پرت کردم تا نجاتشان دهم که شانه ام شکست.

بعد از شهادتش، روزی بر سر مزارش دو جوان را دیدم که بسیار گریه می کردند. اول خیال کردم از همرزمانش هستند، اما وقتی پرسیدم، گفتند: یکروز ما دو نفر در حال دعوا بودیم. تریلی ۱۸ چرخ داشت به ما نزدیک می شد و ما متوجه نبودیم که این شهید ما را هول داد و تریلی به خودش اصابت کرد.

نه خودش را می شناختیم نه آدرس خانه اش را می دانستیم که برویم برای تشکر. حالا که به امامزاده آمدیم، عکس او را دیدیم و شناختیم.

منبع: گنجینه ل۱۰

۲ دیدگاه‌

  1. ناشناس گفت:

    خدا رحمتش کنه
    ایشالا دست مارم بگیره

  2. ناشناس گفت:

    دمت گرم بامرام اون دنیا دست ما راهم بگیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.