شهید احمد نجفی مهیاری

نام: احمد   |   نام خانوادگی: نجفی مهیاری   |  نام مادر: پروانه افغانی   |   نام پدر: نعمت الله   |   تاریخ تولد: ۱۳۵۰   |   محل تولد: تهران   |   وضعیت تاهل: –   |  شغل: مکانیک   |   سن اعزام: ۱۶ سال   |  سن شهادت: ۱۷ سال   |   تاریخ شهادت: ۱۰ فروردین ۱۳۶۷   |   محل شهادت: شاخ شمیران   |   عملیات: –   |  یگان: لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام – گردان الزهرا سلام الله – گروهان فدک   |   مزار: تهران – بهشت زهرا(س) – قطعه ۲۹

  • در کودکی بیشتر اهل سرگرم شدن در منزل بود، تا بازی در کوچه
  • بچه که بود از تربیت دینی مادر بهره مند شد و اصول دین و سوره های کوچک قرآن را از او آموخت.
  • کودکی و نوجوانی اش را در محله تهرانپارس گذراند. هم اکنون نیز کوچه ای در همان محل به نام این شهید مزین شده است.
  • بسیار مهربان، آرام و خوش خلق بود.

زندگینامه

شهید احمد نجفی مهیاری در روستای گل تپۀ ورامین دیده به جهان گشود.
خردسالی را در دامان پر مهر مادر گذراند و بیش از آن که اهل بازی بیرون و رفتن به کوچه و پارک باشد، با وسایل ساده در خانه سرگرم می شد و از تربیت دینی مادر بهره مند می گشت.
رفتارش همیشه متمایز از خواهر و برادر بود و نسبت به آنها احساس مسئولیت خاصی داشت.
به دلیل خوش خلقی، مورد علاقه و محبت آشنایان و اقوام بود.
دبستان را در ورامین و راهنمایی و دبیرستان را در محله تهرانپارس تهران گذراند. در کنار درس، در هر کاری که از دستش برمی آمد؛ یاری گر والدین بود.
با دیدن خواب حضرت حجت (عج) تحت تأثیر قرار گرفت و عضو بسیج مسجد شد. چندی بعد، با دیدن تجاوزی که به کشور شد، او نیز رگ غیرتش برآمد و بر آن شد که خود را به جبهه ها برساند و از کیان مملکتش دفاع کند.
با رفتن به جبهه، دچار تحول روحی عمیقی شد و دائما به فکر امام و اسلام و سعادت ابدی بود.
وی سرانجام به آنچه آرزویش را داشت نائل شد و در ماه های پایان جنگ، به فیض شهادت رسید و پیکر مطهرش در قطعه ۲۹ بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.

درباره شهید احمد نجفی مهیاری

  • اخلاق ملایمی داشت و مؤمن واقعی بود. فردی سازگار با جمع بود.
  • به درخواست کسی جواب رد نمی داد و معمولا با روی خندان با همه رفتار می کرد.

سید علی سجادی
(دوست و همسایه شهید)

منبع: گنجینه ل۱۰

مطالب مرتبط

وقت رفتن است…

درباره شهید احمد نجفی مهیاری

به روایتِ پدر و مادر شهید

ما در روستای گل تپۀ ورامین، یک خانه ی کوچک ۴۰ متری داشتیم و به سختی زندگی را می گذراندیم. بعدها به تهرانپارس نقل مکان کردیم.

کوچک که بود خودم در خانه اصول دین و سوره های کوچک قرآن را به او می آموختم. ۳ ساله که بود، او را بردم محضر آقای کافی. نماز خواند و سوالات ایشان درباره اصول دین را جواب داد. آقای کافی هم تشویقش کرد و جوایزی به او داد.

تحصیلش را در مدرسه آزادگان ورامین آغاز کرد. هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود و مدیر مدرسه از آنجایی که آدم بی قید و بندی بود، با پسرم سر لج افتاده بود. اما ما تلاشمان را می کردیم که از تحصیل باز نماند.

راهنمایی اش را در مدرسه پسندیده و دبیرستان را در مدرسه شریعتی تهران گذراند. چند سال آخر درسش را عضو بسیج شده بود و حال و هوای جبهه به سرش زده بود. هر جا لازم بود می رفت نگهبانی می داد. در مراسم شهدا خدمت می کرد. دست آخر هم پیش از گرفتن دیپلم به جبهه رفت.

* * *

شهادتش آنگونه که همرزمانش می گویند، به این نحو بود که احمد و همرزمانش به منظور انجام عملیات رفته بودند جلو تا به تپه ای رسیده بودند. نماز صبح را خوانده بودند و مستقر شده بودند که ناگهان دشمن که آن نقطه را شناسایی کرده بود، با بمباران آن منطقه، مسیر پرواز احمد را باز کرد.

همان شب، من در خواب دیدم که احمد در حال رفتن به خاک عراق است.

به او گفتم: بیا پیش من.

جواب داد: حالا وقت رفتن است.

و به سمت آسمان رفت…

رفیقم احمد…

درباره شهید احمد نجفی مهیاری

به روایتِ علی نجفی (برادر شهید)

من و احمد سوای برادری، با هم رفیق بودیم. از وقتی وارد مدرسه شدیم، در یک کلاس بودیم.

علاوه بر همکلاسی، هم بازی هم بودیم. اوایل زیاد دنبال بسیج و اینجور مسائل نبودیم. تا اینکه یک شب خواب دید که کسی به او می گوید: تا کِی می خواهی در کوچه ها بایستی؟ بیا بسیج مسجد فاطمه الزهرا سلام الله که می خواهم تو را ببرم پیش خودم.

همان شب، رفت ثبت نام کرد و کمتر از دو ماه بعد، دوره ۴۵ روزه آموزشی را گذراند.

بسیجی بود اما دنبال گیر دادن به سر و وضع و تیپ دیگران نبود. رفتارش با همه خوب بود.

مدتی بعد، دوباره امام زمان (عج) را در خواب دید که به او می فرماید: بیا که دارند اسلحه ات را می برند.

بعد از آن خواب، عزمش را جزم کرد که به جبهه برود.

پدر گفت: هر چه مادرت بگوید.

احمد به مادر گفت: اگر نگذاری بروم جبهه، ممکن است ماشین به من بزند و به جای شهید، بشوم جوان ناکام! کدام بهتر است؟…

مادر هم راضی شد به رفتنش…

* * *

جبهه رفتنش؛ تازه آغاز تغییر و تحولات درونی اش بود. او آدمی دیگر شده بود. با آنکه برنامه برای ازدواج داشت، اما اولویتش عوض شده بود.

در جبهه هم بیسیمچی بود و هم آرپیجی زن.

همان اولین بار که به مرخصی ۱۰ روزه آمد، همۀ ۱۰ روز را رفت سر کار، تا پول تو جیبی اش را خودش دربیاورد.

در وصیتنامه اش مرا سفارش کرد به درس و مراقبت از خواهر و برادرم.

من همیشه دوربین به دست بودم. خیلی از احمد عکس میگرفتم. توی عکس ها همیشه خوشرو و خندان بود. بعد از شهادتش هم از او عکس گرفتم، مثل همیشه می‌خندید… .

همه دوستش داشتند، از بس که مخلص و بی ریا بود. با کوچکترها مثل خودشان رفتار می کرد و در مقابل بزرگترها هم مودب و محترم بود. توی محله به او می گفتند: “بچه مخلص.”

او جزء نخستین شهدای محله بود و الگوی بقیه شد.

تصاویر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.