دستمو بگیر…

دلنوشته ای برای شهید امیرمسعود صادقی یکتا:

آقا صمد

صمد صدامو میشنوی

حاج صمد با شما هستم…

میدونم که میشنوی

قربان اون مهربونیای زیر پوست ابهتت صمد جان

قربان اون مغز اطلاعاتی و خلاقت

قربان اون لوتیگریات، با مرام بودنات

آخ

یادم نبود گفتن اگه حاج صمد یکتا از یه چیز بدش بیاد، اون چیز: تعریف و تمجید الکیه

اما آخه،

آخه اینا که الکی نیست.

یادته شبای قبل عملیات کربلای ۱ وقتی به جرم نافرمانی از دستور فرمانده و نزدن محاسن‌تون، محکوم شده بودین به سینه خیز، چجوری تو اوج سختی، لوتی گری میکردی و حواس بچه ها رو پرت میکردی تا کم نیارن؟

یادت میاد چجوری با شوخیای شیرینت جو سنگینو شکوندی تا خدایی ناکرده دل کسی از فرمانده چرکین نشود؟

حاج صمد گفتی تعریف الکی نباشه اما اینم نگم که وقتی پسر کوچیکت نامه فرستاد که: چقدر فرماندهت نامرده که به بابام مرخصی نمیده تا منو از دلتنگی در بیاره،

هر جور که شد رفتی و دلتنگیش رو حسابی رفع کردی و به سرعت برگشتی چون میدونستی این رفع دلتنگیِ آخر است؟

گفتی نگم اما یادمون نمیره که حتی چادری با برادر بزرگت به سختی دونگی خریده بودین برای روزایی که دل به طبیعت خدا بزنین و شکر اعجاز خلقتش بکنین رو هم به سیل زدگان خوزستان بخشیدید.

یادمون نمی ره که سحرگاه عملیات کربلای ۱ وقتی گفتن برید و خط رو به تازه نفس ها تحویل بدید، دیدی ۳ تا آر پی چی زن واسه خاموش کردن همون آخرین دوشکای دشمن شهید شدن، دیدی و میدونستی که خاموش کردنِ اون دوشکا مساوی شهادته، اما رفتی و خاموشش کردی و یکتا شدی…

صمد

صدامو که میشنوی

دستمو بگیر

میخوام همون باشم که تو وصیتنامه‌ت گفتی.

یه مسلمونِ واقعی

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک شدن  
اطلاع رسانی کن