شهید مهرداد (محسن) شیرکوند

نام: مهرداد

نام مستعار: محسن

نام خانوادگی: شیرکوند

نام مادر: ام‌الکثوم

نام پدر: حبیب‌الله

تاریخ تولد: ۱۳۴۶/۳/۲۱

محل تولد: تهران

وضعیت تاهل: مجرد

میزان تحصیلات: سوم دبیرستان رشته حسابداری

سن: ۱۸ سال

تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۲/۲

محل شهادت: فاو

عملیات: والفجر۸

گردان: حضرت قاسم

یگان خدمتی: لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه‌السلام

مسئولیت: بیسیمچی گروهان حضرت قاسم

مزار: گلزار شهدای حسینیه ورامین، شماره۴۰

  • بیسیمچی بود.
  • یک سال از درسش باقی مانده بود. از جبهه برگشت، درسش را خواند و دوباره به جبهه بازگشت.
  • در کودکی یکبار تا نزدیک مرگ رفت و خدا دوباره او را به خانواده اش بازگرداند.
  • وقتی کودک بود، پیش بینی کرده بودند او عاقبت به خیر می شود.
  • بی آنکه به کسی بگوید، مسئولیت رسیدگی به سه فرزند یک شهید را به عهده گرفته بود. آنها را به دکتر می برد و خریدهایشان را انجام می داد.

شهید محسن (مهرداد) شیرکوند در حالی به دنیا آمد که فصل بهار نفسهای آخرش را می کشید. ۲۱ خرداد سال ۱۳۴۵ در تهران چشم به جهان گشود. خانواده او خانواده‌ای معتقد و مومن بود و محسن در چنین فضایی رشد و نمو پیدا کرد و بزرگ شد.

دوران دبستان خود را در تهران گذراند ولی به دلیل اقتضای شغلیِ پدر خانواده ناچار به مهاجرت به اصفهان شدند و محسن تا سال سوم راهنمایی در آن شهر ادامه تحصیل داد.

بهمن سال ۱۳۵۹ که فرا رسید همراه خانواده به ورامین کوچ کردند.

وی که عضو بسیج شده بود، سال ۱۳۶۲ پس از اینکه دوره آموزشی اش کامل شد به عنوان بسیجی به جبهه رفت و چند ماهی را در کردستان مشغول خدمت بود. ۲۵ اسفند ۱۳۶۳ به جبهه جنوب رفت و در گردان مخابرات لشکر سیدالشهدا(ع) فعالیتش را شروع کرد. سال بعد یعنی مهرماه ۱۳۶۴ تصمیم گرفت تحصیلات خود را به پایان برساند. لذا تسویه حساب کرد و به پشت نیمکت های مدرسه برگشت اما این برگشت دائمی نبود. او باز هم راه جبهه و جنگ را پیش گرفت و سرانجام در حماسه شورآفرین والفجر۸ در پی اصابت ترکش به قلب و خونریزی شدید به علت قطع دست چپش، به درجه رفیع شهادت نائل شد.

الم یان الذین امنوا ان تخشع ملوبهم لذکر الله   قرآن کریم
آیا نوبت آن نرسیده که گرویدگان ظاهری (از باطن بگروند) و دلهایشان به یاد خدا خاشع گردد.
پیامبر اکرم (صلی الله و علیه و آله) خطاب به علی (علیه السلام) فرمود در سمت راست عرش، قومی از ما، بر منابری از نور هستند. صورتشان از نور است و لباسشان نیز از نور است. درخشنگی سیمایشان دیدگان بینندگان را به خود جلب می کند.
علی سوال کرد: یا رسول الله آنان چه کسانی هستند؟
رسول خدا فرمود: آنها قومی هستند که در رابطه با روح الله با یکدیگر محبت می کنند و وسیله پیوند قلب ها و نزدیکی آنان روح الله است نه به سبب بستگی و خویشاوندی و نه به خاطر اموال و آنها شیعه ی تو هستند و تو امام آنانی یا علی. (بحارالانوار، جلد ۶۸، صفحه ی ۱۳۹)
امانتی خداوند متعال به ما داده بود و اینک از ما گرفت. من صبر می کنم و شما هم صبر کنید و صبرتان هم برای خدا باشد. (از سخنان امام امت در شهادت سید مصطفی خمینی)
به نام آنکه پاسداری می کند از خون شهیدان و به نام آنکه راه و رسم زندگی کردن را یادمان داد و سلام بر ائمه معصومین (علیهم السلام) و سلام بر الگوی بشریت زمان و ادامه دهنده ی راه انبیاء و اولیاء و پشتیبان ملت مستضعف جهان و قلب اسلام و جهان ملت و امام امت روح خدا، خمینی بت شکن.
من اول خود را لایق شهادت نمی دانستم چون شهادت را خدا به کسانی می رساند که مخلص و پاک شده باشند و چون بزرگی خداوند را دیدم نتوانستم دست از این راه بردارم و امیدوارم خداوند مرا قبول کند و همچون دوست دارم طوری شهید بشوم که امام حسین (علیه السلام) از دست من راضی باشد و آن دنیا خجالت زده پیش خداوند و شهدای کربلا و شهدای دیگر نباشم و همچنین پیش فاطمه زهرا(س).
من اول بندگان خدا را نمی شناختم و مومنان و مخلصان خدا را درک نمی کردم و ائمه خدا و رسولان خدا را نمی شناختم، یعنی اسمی به ظاهر در وجودم بود و حتی بالاتر از همه حتی خود را نمی شناختم. یعنی اینکه انسان وقتی خود را شناخت خدای خود را شناخته به حکم حدیث من عرف نفسه فقد عرف ربه.
حالا که قدم در این مکان مقدس الهی گذاشته ام و از عظمت و بزرگی آن می ترسم اسم آن را ببرم، می توانم بگویم جرقه ای در من ایجاد شده است که گویی تازه متولد شده ام و احساس می کنم که از سنگینی گناهانم کاسته شده و به آن مرحله ای رسیده ام که دیگر باید از این قفس آزاد گردم و کلید این قفس به دست اوست و هر موقع صلاح بداند مرا آزاد کند و من آماده و مهیای شهادت دوست دارم مثل علی اکبر حسین به شهادت برسم و اگر خدا بخواهد با او محشور شوم و چه لذتی دارد با فرزند امام حسین و خودش در سر یک سفره نشستی و ان شاءالله که به آرزوی ابدیم که شهادت خالصانه و فی سبیل الله است برسم و اگر در این راه جسم بی ارزش من پیدا نشد، تو ای پدر و مادر و برادر و خواهر عزیزم ناراحت نباشید چون روح من پیش خداست و جسم پس از مدتی پوسیده و از بین خواهد رفت.
در ضمن مادر عزیزم اگر مفقود شدم مثل مادر شهید مصطفی کاشانی صبر را پیشه کن و استوار باش و به یاد شهدای بی مزار دیگر باش.
درضمن از خانواده خود می خواهم این را بدانند که مقام شما بالاست. شما مربیان شهادت و خط سرخ خدائی هستید. شمایی که فرزندان نیکو و الهی تربیت می کنید، شما چه بدانید و چه ندانید فرزندانتان به عرفان دست پیدا کرده اند و دیگر هیچ هدفی ندارند جز رسیدن به خدا و آنها دائما خود را به قرآن، دعا، ذکر، یعنی دنیایی از معنویات و جهان آمیخته از قرب خدایی را طی می کنند و هم اکنون در بهشت قرار دارند و دیگر گناهی به پای آنها نوشته نمی شود و همه خیر و راستی و صداقت و خوش رفتاری و ایثار و کارهای خوب از این قبیل در دفتر اعمالشان نوشته می شود.
و چندین کلمه با خانواده ی خود صحبت دارم.

به پدر و مادر عزیز و بزرگوارم که بر من حقوق بی‌شمار دارند سلام صمیمانه میرسانم و امیدوارم از خطاهای بنده درگذرند و همانطور که خانواده شهدا در شهادت پسرانشان صبر و شکیبایی نمودند شما نیز به هنگام شهادت من صبر و استقامت را پیشه کنید و استوار در خط الهی پیش بروید و خوشحال باشید که امانتی که خداوند در اختیار شما گذاشته بود به نحو خوبی بازگردانید و از شما می خواهم که شدیدا مقلد و متعبد امام امت باشید و دوستی و دشمنی و حب و بغض و همه ی اعمالتان را بر محور امام امت و سخنان و رفتار و کردار او قرار دهید.
ان شاءالله وعده ی ما روز قیامت.
حال چندین کلمه با برادران بزرگ و کوچک خود؛ امیدوارم که مرا حلال کنید و ببخشید که حق برادری را در برابر شما انجام ندادم.
در ضمن خواهرم تو نیز صبر داشته باش و از دوری این حقیر بی‌تابی نکن و همچون حضرت زینب صبر و شکیبایی داشته باش تا خداوند از شما راضی باشد.

«سخنی با تیم فجر»
باری برادران از شما خواهانم که شدیدا مقلد و متعبد امام امت و سخنان و رفتار و کردار او قرار گیرید و در فتنه ها و درگیری‌ها، به حبل متین و نماینده صراط مستقیم که شما را بیشتر از خودتان دوست دارد توجه نمائید، تا از آزمایشات سرافراز و با رضای حق بیرون آئید و کاری نکنید که لیاقت یاوری امام زمان را از دست بدهید، تا می توانید مراقب و محاسب اعمال و احوال خودتان باشید و خود را در محضر خدا حس کنید که اگرچه شما او را نبینید، او شما را می بیند و رئوف و رحیم و قادر و قهار است. صبر او شما را غافل نکند. درضمن یک مسئله دیگر، دعای توسل و کمیل را برقرار کنید که همین دعاها شما را در قیامت شفاعت می کند.
در ضمن جبهه ها را خالی نگذارید تا امام از دست شماها ناراحت نشود.
از کلیه شماها طلب حلالیت دارم و می بخشید اگر اذیت و آزاری از این حقیر دیده اید. مرا حلال کنید و دیدار ما باشد در قیامت، ان شاءالله.
پدر و مادر عزیز از کلیه فامیل و آشنایان و دوستان طلب حلالیت کنید برای من.
هرکس آمد گفت مقداری پول یا چیزی از او طلب دارم به او بدهید تا بلکه ایشان از من راضی شود. درضمن یک ماه روزه و یک ماه نماز برای من بگیرید، امیدوارم که در این عملیات به کربلای امام حسین (علیه السلام) برویم و با اماممان و خانواده شهدا دور آنجا گرد بیاییم.
به امید پیروزی رزمندگان اسلام بر کفر

ان شاءالله دیدار با همه ی شما به قیامت.
خداحافظ همگی شما و امام و رزمندگان باشد.
و من الله التوفیق
والسلام


محسن شیرکوند
۲۰/۰۵/۱۳۶۴

به روایت مادر شهید

صبر و سکوت

مدتی که جبهه بود یک بار مجروح شد اما دوست نداشت کسی از این مسئله باخبر شود. خودش هم حرفی نمی زد. ترکش به گوش و سر او اصابت کرده بود. وقتی بچه‌ها صدایش زدند سرش را کامل چرخاند تا کسی متوجه جراحتش نشود. ما نیز متوجه اتفاقی که برای او افتاده بود نشده بودیم. بعدها دوست هایش برای ما خبر آوردند که محسن مجروح شده بود.

 

عاقبت به خیر

یکبار وقتی محسن بچه بود، گوشه ای نشسته بود و با اسباب بازی اش بازی می کرد. یک لحظه دیدم از پشت افتاد، نفسش رفت و سیاه و کبود شد، طوری که گمان کردم دیگر تمام کرده است.

پدرش به سرعت او را در آغوش کشید و به ایوان رفت. حدود هفت هشت دقیقه بعد، نفس محسن برگشت.

این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز که خانه پدرم بودیم یکنفر که به دانایی زبانزد بود، آمد آنجا. تا چشمش به محسن افتاد گفت: این بچه عاقبت بخیر خواهد شد چراکه بلایی را از سر گذرانده.

بعد از آن، محسن خیلی کم بیمار می شد. اینقدر راحت و بی دردسر بزرگ شد که ما هیچی از گذر زمان نفهمیدیم.

 

کمک به خانواده شهدا

یکی از دوستان محسن به شهادت رسیده بود. آن شهید سه بچه داشت. همسر شهید پس از این اتفاق دست بچه هایش را گرفته و به خانه پدری برگشته بود. پدری که سر زمین های کشاورزی کار می کرد.

اوضاع خوبی نداشتند و به سختی روزگار می گذراندند.

محسن پنهانی به خانواده آن شهید سر میزد. اگر کاری بود انجام می داد و اگر چیزی لازم داشتند برایشان می خرید. بچه های آن شهید اغلب بیمار بودند و محسن مسئولیت دکتر بردن آنها را تقبل کرده بود. ما اصلا از این کارهایش خبر نداشتیم تا اینکه بعد از شهادتش، آن خانواده به دیدن ما آمدند و این‌ها را تعریف کردند.

نمایه محتوا: گنجینه ل۱۰ / تولید

گالری تصاویر

مشترک شدن
اطلاع رسانی کن
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx