شهید جهانگیر (مهدی) اصغری

نام: جهانگیر

نام مستعار: مهدی

نام خانوادگی: اصغری

نام پدر: عبدلله

تاریخ تولد: ۱۳۴۳/۴/۵

محل تولد: همدان، روستای رزن

وضعیت تاهل: متاهل (یک فرزند دختر به نام عطیه)

میزان تحصیلات: دوم متوسطه

سن: ۲۱ سال

تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۲/۲

محل شهادت: فاو

عملیات: والفجر۸

گردان: حضرت قاسم

یگان خدمتی: لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه‌السلام

مزار: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه۵۳، ردیف۹۹، شماره۲

شهید جهانگیر اصغری در پنجمین روز از چهارمین ماه سال ۱۳۴۳ در روستای رزن شهر همدان دیده به دنیا گشود.

نامش را جهانگیر گذاشتند اما بعدها با نام مهدی مشهور شد.

سال ۱۳۴۸ در مدرسه امیر آباد رزن نام نویسی نمود و با شروع تحصیلات دری نو به روی وی باز شد. دوره دبستان را در حالی گذراند که رژیم پهلوی شرایط سخت و خفقان آور را برای مردم به وجود آورده بود. او دانش آموزی بسیار درس خوان و کوشا بود. کنار تحصیل از کمک به والدین و تلاش برای امرار معاش غافل نبود.

بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی به دلیل اینکه روستایشان مدرسه راهنمایی نداشت ناچار شد برای پیگیری درس و مشق به روستای مجاور برود. تا دوم راهنمایی بیشتر نخوانده بود که خانواده تصمیم به مهاجرت گرفت و همگی به تهران نقل مکان کردند. این ایام مصادف با سال ۱۳۵۶ و اوج فعالیت های انقلابی مردم بود. جهانگیر هم تحت تاثیر جو به وجود آمده در تظاهرات و راهپیمایی ها حضور داشت، شعار می‌داد و اعلامیه پخش می‌کرد.

به هر طریقی شده با وجود شرایط وقت جامعه مقطع راهنمایی را پشت سر گذاشت و وارد هنرستان شد و رشته راه و ساختمان را برگزید.

سال ۱۳۵۹ با شروع جنگ، به عضویت سپاه درآمد و عازم جبهه شد.

سال ۱۳۶۱با هدف تکمیل کردن دین خود ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دختری به نام عطیه می باشد.

وی سرانجام در یکی از اولین روزهای آخرین ماه سال ۱۳۶۴، ضمن عملیات بزرگ والفجر ۸ به فیض شهادت رسید و پیکرش در قطعه ۵۳ بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

وصیتنامه ۱

فلیقاتل فی سبیل الله الذین...

باید پیکار کنند در راه خدا آنانکه زندگی دنیا را به آخرت فروختند. در راه خدای متعال میدان مقدس جهاد در راه خدا بازار معامله ای است که بین مجاهدان با خدای متعال است.
می فرماید میدان مقدس جهاد در راه خدا سکوی معراجی است برای رسیدن به مقامات عظیم. خدای متعال همچنانکه به شهیدان مقام عظیم را عنایت می فرماید، به رزمندگان برومند نیز پاداش می دهد.

برای ما مهم آن است که وظیفه الهی که همان دفاع از اسلام و مسلمین است به خوبی و به نحو احسن انجام دهیم. اگر پیروزمندانه برگشت، باز نزد خداوند پاداش عظیمی دارد. ما درس مبارزه از حسین بن علی(ع) آموختیم که برای بر پا داشتن حق و آزادی و دفاع از اسلام به پا خاست.

مادرم، ناراحت نباش. باید به خود ببالید چون امانتی که ۲۰ سال پیش خداوند به شما داده بود به خوبی تحویل دادی. من درمقابل محبت و خدمتی که به من کردی برایت کاری نتوانستم انجام دهم و از این بابت خیلی ناراحت هستم.

همسرم، امیدوارم که در این مدت کوتاهی که با هم زندگی کردیم و این زندگی، یک کلاس درس بیش نبود و باید آنچه در این زندگی آموختیم امتحان دهیم که نتیجه آن را در آخرت می بینیم. از شما همسرم میخواهم که اگر تندی و بداخلاقی از من سر زده آن را برای رضایت خدا درگذری و مرا ببخشی. از شما خواهش میکنم اگر فرزندم بدنیا آمد پسر بود، اسمش را جواد بگذار و پس از شهادت، لباس مرا که لباس پاسداری از اسلام و قرآن است بر تنش کن تا بداند پدرش برای چه منظور و هدفی کشته شده است. اگر دختر شد اسمش را آتنا بگذار چون این هدیه است. همسرم خواهش میکنم از یگانه فرزندم خوب مراقبت کن و تربیتش کن.
از شما میخواهم وصیت مخصوصی که کرده ام برایم انجام دهی.

 

 

وصیتنامه ۲

با درود به دادمرد عصر و بت شکن عصر و موسای زمان؛ مولایم خمینی و سلام بر شهیدان از صدر اسلام تا حال.

وصیتنامه این بنده شرمنده؛ جهانگیر اصغری

در این موقعیت حساس که عاشورای حسین بار دیگر در ایران زنده شده نشان داد که حسین ها هنوز هستند تا حکومت الله در سراسر جهان برقرار سازند به پیکار علیه کفر ادامه دهندۀ پیکار با کفر جهانی و بر پا داشتن عاشورای حسینی به سپاه اسلام پیوستم و خدا را شکر می کنم که قدری مهلتم داد تا اسلام را شناختم و به جندالله بپیوندم و در خاموشی جهل از دنیا نروم و خون بی ارزش خود را نثار اسلام و قرآن کنم. من ۱۹ سال از عمرم می گذرد. به یک چیز عشق داشتم و فقط یک چیز است که مرا سیراب می کند و آن شهادت در راه الله است.

 ما پاسداران جان بر کف، از شهادت باکی نداریم. شهادت را مرگ سعادت آمیز و قله رفیع انسانیت میدانیم که آغاز یک زندگی پربار است. هرچند که من لایق شهادت نیستم. شهادت لایق فردی است که قلب و روح و تفکرش از آن خدا باشد.

همسرم؛ از فرزندم که هدیه خداست خوب محافظت کن و او را خوب تربیت کن. باید فردی لایق برای جمهوری اسلامی باشد. همسرم من منتظر تو میمانم چون از تو راضی هستم و از خداوند می خواهم که در آخرت هم ما را با هم همنشین کند. همسرم از تو می خواهم از این دنیا دل برداشته و به آخرت بیندیش که این دنیا عن‌قریب رفتنی است و آنچه آنجا باید با خود داشت، رضایت خداوند است.

از شما میخواهم که بعد از شهادتم لباسهایم را بر درب حیاط نصب کنی.
از شما و بستگانم میخواهم که مرا حلال کنند چون این حقیر خیلی روسیاه است.
و در پایان، ای منافقین، باید بدانید تا یک پاسدار در این مملکت اسلامی است نخواهید توانست به اسلام و قرآن و مولایم خمینی آسیبی برسانید. هرچند با شکنجه این پاسداران که همان مردم حزب الله هستند را ازبین ببرید.

  • رویای صادقه
    به روایت همسر شهید:

یکی از روزهای شهریور ماه بود که شهید خواب عجیبی دید. برایم تعریف کرد و گفت:

خواب دیدم روز شهادتم را در تقویم ثبت کرده اند.
پرسیدم: چه روزی را؟
در جوابم گفت: دومین روز از ماه را .
نفهمیدم منظورش کدام ماه بود. فقط از عدد ۲ سخن می گفت.

کوله بار سفر که بست و رفت جبهه، دوازدهم بهمن ماه برایم خبر آوردند که در بیمارستان بستری است. مجروح شده بود و جراحتی سخت برداشته بود. یک چشمم خون بود و چشم دیگرم اشک که بالای سرش رسیدم. گلویش را شکافته بودند تا ترشحاتش را خالی کنند. همش دنبال راهی بودم و می گشتم دنبال متخصصانی که بشود با جراحی وضعیت او را بهبود بخشید.

مهدی با آن حال مرا دلداری می داد و می گفت: غصه نخور. حالم خوب است.
راست می گفت! حالش خوب شد و درست در دوم اسفندماه ۱۳۶۴به آنچه آرزویش را داشت رسید...

همیشه می گفت اگر جنگ تمام شود، به خودم اجازه زیارت کربلا نخواهم داد. اول باید خانواده شهدا به زیارت بروند چرا که حق آنهاست؛ آنها که فرزندانشان را پای دوام این انقلاب دادند.

 

  • ماجرای ساک طلا
    به روایت خواهر شهید:

روزی برای شرکت در مجلس عروسی یکی از اقوام راهی شهرستان شده بودیم. با کوله‌باری از وسایل و طلا و لباس در ماشین سمت مقصد حرکت می کردیم. راننده نوار آهنگ نامناسب گذاشته بود. برادرم از او خواست ضبطش را خاموش کند اما او سماجت کرد و نپذیرفت و گفت: اگر می‌خواهید پیاده شوید.
نیمه راه از ماشین پیاده شدیم و برادرم ماشین دیگری کرایه کرد. مدتی گذشت که پرسید: ساک ها و وسایل را با خود آوردید؟
آنجا بود که یادم افتاد همه وسایلمان در ماشین قبلی جاماند.

گفتم: فراموش کردیم.

پرسید: چه چیزی در ساک بود؟

گفتم: تمام دار و ندارمان. طلاها، لباس ها، همه چیز.

از راننده خواهش کرد نگه دارد. تمام مسیر طی شده را برگشت و دید کاغذی به دیوار چسبانده اند که از گم شدن ساکی حکایت دارد. گفته بودند صاحب مال بیاید نشانی دهد و ساکش را پس بگیرد. برادرم رفته بود وسایل را آورده بود. وقتی آمد، گفت: من حرف نابجایی نزده بودم و چون به خاطر رضای خدا بود، ضرر نکردیم.

 

 

  • کمک به نیازمند
    به روایت خواهر شهید:

روزی از سرکار برگشت خانه. دیدم لباس تنش نیست.

با تعجب پرسیدم: داداش لباست کو؟!

گفت: نیازمندی دیدم که لباس نداشت. لباسم را دادم به او.

 

  • تکریم خانواده شهدا
    به روایت خواهر شهید:

مجروح که شده بود مدتی در خانه بود و از شهادت دوستش خبر نداشت. وقتی فهمید، با همان حال و بدن زخمی، از ماشین پیاده شد. پرسیدم: کجا؟ گفت: باید بروم به خانواده اش سر بزنم.

به اینجور مسائل خیلی اهمیت می داد.

 

  • نحوه شهادت
    به روایت آقای عرب (دوست شهید):

شهید اصغری جوری تیر خورده بود که در حال دویدن گلوله به گلویش اصابت کرده بود. حال وخیمی داشت. زمانی خبردار شدم که او را به بیمارستان سرخه حصار برده بودند.

برای دیدنش به بیمارستان رفتم. بیمارستان به قدری شلوغ بود که وقتی رفتم بالا سرش دیدم، او را روی زمین خوابانده بودند. سریع یک آمبولانس کرایه کردم و او را به بیمارستان تجریش انتقال دادم. آنجا همسرش به بالینش آمد و مراقبش بود.

در مدت چند روزی که در بیمارستان بستری بود، چند بار اتفاق افتاد که نفسش رفت اما با شکیبایی و بردباری و کمک‌های همسرش دوباره برمی گشت.

شبی همسرش در بیمارستان نبود. رفته بود به خانه سری بزند و تجدید قوایی کند. همان شب حال شهید بد شد و به کما رفت. دکترها و پرستارها توانستند او را برگردانند و کاری از پیش ببرند و او بالاخره به درجه ی رفیع شهادت نائل شد و از آنهمه درد و محنت خلاصی یافت.

 

  • اولین داوطلب

به روایت اصغر احمدی:

قرار بود برای یکی از مانورها جهت شناسایی همراه دوستان راهی ارتفاعات شویم. شهید عماد  بازرگان، حسین سلطانی آذر، رسول رستمی و تنی چند از دوستان با ما بودند.

زمانی که قرار شد برای تشخیص هدف از ارتفاع پایین برویم، با کمبود امکانات مواجه شدیم. ما تجهیزات کوهنوردی و صخره نوردی نداشتیم. تصمیم گرفتیم برای پایین رفتن از ریسمان استفاده کنیم. کار سخت و خطرناکی بود و اولین داوطلب برای امتحان کردن ریسمان شهید اصغر احمدی بود.

متاسفانه میانه راه از صخره به پایین پرت شد. یک دندانش لق شد و یک پایش شکست. شهید سلطانی آذر با چابکی بی نظیر سمت اردوگاه دوید و ماشینی آورد و با کمک دیگر برادران، او را به بیمارستان منتقل کردیم.

با نگرانی بالای سرش ایستاده بودیم. او با وجود اینکه حرف زدن برایش مشکل بود، ما را دلداری می داد و با لبخند می گفت نترسید بادمجان بم آفت ندارد.

نمایه محتوا: گنجینه ل۱۰ / تولید

گالری تصاویر

مشترک شدن
اطلاع رسانی کن
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx