شهید ابوالفضل اسماعیلی ابوالخیری

نام : ابوالفضل

نام خانوادگی : اسماعیلی ابوالخیری

نام مادر : معصومه قیاسی

نام پدر : خلیل

تاریخ تولد : ۱۳۳۹/۱۰/۱۸

محل تولد : شهرری

وضعیت تاهل : متاهل

میزان تحصیلات : دوم دبیرستان تجربی

سن : ۲۰ سال

تاریخ شهادت : ۱۳۵۹/۹/۱۷

محل شهادت : خرمشهر

عملیات :

گردان: نامشخص

یگان خدمتی : لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام

مزار : تهران، بهشت زهرا، قطعه ۲۴

  • پیش از آنکه انقلاب به پیروزی برسد، آرزوی شهادت داشت.
  • در نوجوانی آرزو داشت به جنگ صهیونیستها برود و شهید شود.
  • با دخترعمه اش نامزد کرد، اما پیش از عقد و ازدواج به شهادت رسید.
  • پس از شهادت به خواب خواهر آمد و نوید تولد یک نوزاد را به او داد. اندکی بعد، خدا به خواهرش فرزندی عطا کرد که او را ابوالفضل نام نهاد.

شهید ابوالفضل اسماعیلی سال ۱۳۳۹ در شهر ری دیده به دنیا گشود. دوران تحصیل را با موفقیت تا دیپلم طی کرد، ضمن آنکه طی تحصیل، به فعالیتهایی در جریان مبارزات اسلامی نیز می پرداخت که در خلال همین مبارزات، دستگیر و شکنجه نیز شد.

پس از پیروزی انقلاب به عضویت سپاه درآمد و با گذراندن دورۀ کامل آموزش نظامی در پادگان ولیعصر، آمادۀ رزم شد.

بعد از مدتی داوطلبانه به غرب کشور اعزام شد و بعد از آن به خرمشهر رفته و دو ماه جنگید تا سرانجام در هفتم آذرماه ۱۳۵۹ هنگامۀ ظهر در خونین شهر درحالیکه با خبرنگار صدا و سیما همراه بود، در اثر ترکش خمپاره به فیض شهادت رسید.

انا لله و انا الیه راجعون

و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

هرگز مپندارید آنان که در راه خدا کشته شده اند مرده اند، بلکه آنها زنده اند و نزد خدای خود روزی می‌خورند.

دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم

روشنی بخشم به جمعلی  و خدوم تنها بسوزم

بسم الله الرحمن الرحیم

بدین‌وسیله اینجانب ابوالفضل اسماعیلی وصیت می‌کنم که هر حادثه ای برایم اتفاق بیفتد یا اگر خداوند شهادت را نصیبم سازد مسئول آن خودم هستم و بدانید که خودم با میل و رغبت به سوی آن گام برداشته ام زیرا تنها آرزوی من این است که در این ماه محرم که ماه پیروزی خون بر شمشیر است پای خود را جا پای یاران حسین(ع) بگذارم و راه آنان را دنبال کنم تا شاید بتوانم نهال انقلاب اسلامی که امید تمام مستضعفان جهان است را با خون خویش تضمین و بارور سازم.

از خداوند تبارک و تعالی می‌خواهم گناهانم را ببخشد و در این صحنه آزمایش که نبرد حق و باطل است حق را پیروز گرداند.

از پدر و مادرم می‌خواهم که چون زینب اسطوره ای از استقامت و صبر در برخورد با مسائل و مشکلات باشند.

من و تو ای خواهر و برادر مسلمان برای پیروزی و سربلندی اسلام باید با تمام کوشش و تلاش جلوی این ازخدابی‌خبران بایستیم و به امپریالیسم آمریکا و شوروی و استعمارگران و ایادی‌شان ثابت کنیم که خلق مسلمان ایران قهرمانند و برای همیشه قهرمان باقی خواهند ماند.

بر همه روشن است که کشور مرتجع عراق و اربابش امپریالیسم آمریکا به انقلاب اسلامی حمله کردند نه به کشورمان. بر من و تو خواهر و برادر مسلمان است که جلوی دشمنان ایستادگی کنیم.

از شما پدر و مادر بزرگ و مهربان می‌خواهم که در مزار من هرگز شیون و زاری نکنید زیرا من وقتی که پا به صحنه نبرد بگذارم دیگر متعلق به یک خانواده نیستم زیرا همه زنها مادران من و همه مردها پدران من هستند و همه آنها بر گردن من حق دارند.

فقط برای من دعا کنید و از خداوند بخواهید که گناهان مرا ببخشد و حلالم کند. انشاالله خداوند به شما صبر و استقامت عنایت فرماید.

از خواهران و برادران عزیزم می‌خواهم که اگر اهانتی از طرف من نسبت به آنها صحبت گرفته مرا ببخشند و حلالم کنند.وصیت من به خواهرم مهری و برادرانم حسین و امیر این است که سعی و کوشش کنند به تحصیلاتشان ادامه دهند و با تمام توان در پیشبرد انقلاب اسلامی کوشش و ایستادگی کنند.

چهارشنبه ۱۳۵۹/۸/۲۱

  • شیر در قفس

خاطره ای درباره شهید ابوالفضل اسماعیلی

به روایت م.ج

شبهای حکومت نظامی بود. فریاد الله اکبر خمینی رهبر از پشت بام خانه بلند شده بود. ابوالفضل گفت: می روم تا سر خیابان.

همه سعی کردیم او را از رفتن نهی کنیم، اما حریفش نشدیم.

همین که رفت، از دور، شبحی را دیدیم که جلو رفت و به او ایست داد.

کمی بعد، تعدادشان بیشتر شد. انگار که شیری در قفس را به محاصرۀ خود درآورده باشند، دور او جمع شدند، محاصره اش کردند و بعد از بازرسی بدنی، آوردندش کنار دیوار. رو به دیوار و پشت به خیابان، با مشت و لگد و قنداقۀ تفنگهایشان بر سر و سورت و بدنش می کوبیدند.

آنها می زدند و ابوالفضل با صبوری تحمل می کرد.

آنها نام رفقای ابوالفضل را می خواستند، اما او دم برنمی آورد.

لحظه ای بعد، کامیون ارتش رسید. او را سوار کردند و بردند.

تا روز بعد، از او بیخبر بودیم.

ظهر روز بعد، وقتی آمد، از او پرسیدیم چه بر سرش آمده؟

و او تعریف کرد: مرا به سه راه ورامین بردند، کتک مفصلی زدند و از آنجا انتقالم دادند به کلانتری. در بازجویی ها مدام اسم بچه ها را می پرسیدند، اما من چیزی نمی گفتم. موهای جلوی سرم را می کشیدند و مرا به این سو و آن سو می کشیدند. آنقدر مرا زدند که بیهوش افتادم روی زمین. وقتی ناامید شدند، رهایم کردند.

نمایه محتوا : گنجینه ل ۱۰ / ارسالی کاربران

مطالب مرتبط

گالری تصاویر

مشترک شدن
اطلاع رسانی کن
guest
1 دیدگاه
قدیمی ترین
جدید ترین بیشترین امتیاز
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
هوشمند
هوشمند
8 ماه پیش

سلام
یادمه بیست سی سال پیش یک مستند دیدم که مربوط به روزهای اولیه جنگ در خرمشهر بود که این شهید عزیزمون در اون مستند حضور داشت و از همون موقع تاکنون اسم بزرگوارش در ذهنم بیاد مونده بود و خیلی اتفاقی اسمش دوباره در ذهنم جرقه زده شد و به یادش فاتحه ای خواندم و وارد این پیچ شدم.
یادش گرامی.
چه جوانانی در این راه پرپر شدن و متاسفانه خون این عزیزان پله ای شد برای بالا رفتن عده ای ریاکار.
کاش من هم در اون هشت سال شهید میشدم تا این روزهای سخت رو برای هموطنانم نبینم

1
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx